ابطال روایت سکولارها و انجمنی‌ها از آیت الله خویی

خبرگزاری تسنیم ـ حسن یونسی*؛ در تاریخ پرفراز و نشیب تشیع، کمتر مرجعی را می‌توان یافت که پس از حیات، تا این اندازه هدف روایت‌های متناقض قرار گرفته باشد. آیت‌الله العظمی سید ابوالقاسم خویی، زعیم بی‌بدیل حوزهٔ نجف، از جمله شخصیت‌هایی است که سکوت استراتژیک‌اش در برهه‌ای حساس، دستاویزی شد برای دو جریان منحرف تا او را به نفع خود مصادره کنند. جریان سکولار، او را نماد «جدایی دین از سیاست» و بی‌اعتنایی مرجعیت به سرنوشت جامعه می‌خواند، و جریان انجمنی، او را عَلَم «مخالفت با تشکیل حکومت دینی» و تأییدی بر انزواطلبی سیاسی می‌پندارد. اما حقیقت، چنان که در اسناد و قرائن زندگی او نهفته است، چیز دیگری است. آیت الله العظمی خویی نه سکولار بود و نه انزواطلب؛ او مرجع به‌هنگام بود، مردی که زمان سکوت و زمان اقدام را با بصیرتی فقیهانه تشخیص می‌داد.

ابطال روایت سکولارها؛ سیاست‌ورزی هوشمندانه، نه سیاست‌گریزی

مدعای سکولارها در ظاهر ساده است: «ببینید، مهم‌ترین مرجع تقلید جهان تشیع، خود را درگیر سیاست نمی‌کرد؛ پس دین و سیاست از هم جدا هستند.» اما این برداشت سطحی، با یک پرسش ساده فرو می‌ریزد: اگر آیت الله خویی تهدیدی سیاسی نبود، چرا رژیم بعث عراق پانزده سال او را تحت انظباط شدید امنیتی نگه داشت؟ یک روحانی صرفاً مشغول به درس و کتاب، چه نیازی به حصر و مراقبت دائمی داشت؟ پاسخ روشن است: رژیم صدام به خوبی می‌دانست که وجود یک مرجع مقتدر در نجف، حتی در سکوت، به خودی خود یک بیانیهٔ سیاسی است؛ رقیبی است در برابر حاکمیت طاغوت که مشروعیتش را به چالش می‌کشد.

اما از این فراتر، نقطهٔ اوج درخشش سیاسی او در قیام شعبانیهٔ سال 1370 رقم خورد. در آن ایام که خشم فروخوردهٔ شیعیان عراق پس از جنگ کویت سر باز کرد و خیابان‌های بصره، کربلا و نجف یکپارچه شورش شد، این خویی بود که به شهادت شاگردان و وکلای معتمدش، از جمله فرزند فقیه‌اش آیت‌الله سید محمدتقی خویی، قیام علیه ظلم و جور بعث را تأیید کرد. او سکوت پانزده‌ساله را شکست، نه از سر هیجان، که با تشخیص دقیق لحظهٔ تاریخی. این اقدام ثابت کرد که فاصله گرفتن از بازی‌های سیاسی روزمره، به معنای ترک تکلیف در بزنگاه‌ها نیست. خویی به ما آموخت که «سیاست‌ورزی» غیر از «سیاست‌بازی» است و یک مرجع، در عالی‌ترین سطح از کنشگری اجتماعی، می‌تواند «سکوت» را نیز به یک کنش سیاسی حساب‌شده بدل کند.

ابطال روایت انجمنی‌ها؛ نهادسازی تمدنی، نه انزواطلبی

در سوی دیگر، جریان انجمنی و هم‌فکرانشان می‌کوشند خویی را پدر معنوی تفکر «عدم جواز تشکیل حکومت دینی قبل از ظهور» و انزواطلبی سیاسی جلوه دهند. برای ابطال این ادعا کافی است به دو سند غیرقابل انکار در زندگی او نگاه کنیم: شاگردانش و نهادهایش.

از مکتب علمی خویی چه کسانی برخاستند؟ شهید آیت‌الله سید محمدباقر صدر، که هم نظریه‌پرداز حکومت اسلامی در عراق بود و هم در راه تحقق آن به شهادت رسید. آیت‌الله سید محمود هاشمی شاهرودی، که سال‌ها ریاست قوهٔ قضائیه و مجمع تشخیص مصلحت نظام در جمهوری اسلامی ایران را بر عهده داشت. حضرت آیت‌الله سید علی سیستانی، که امروز نقش محوری در ساختار سیاسی عراق ایفا می‌کند. آیا می‌توان استادی را عَلَم مخالفت با اصل حکومت دینی گرفت که شاگردان برجسته‌اش، معماران و حامیان آن در ایران و عراق بوده‌اند؟ این تناقض، خود بزرگ‌ترین دلیل بر بی‌اعتباری این ادعاست.

همچنین، نهادسازی تمدنی او نیز خط بطلانی دیگر بر این پندار است. خویی در اوج فشارهای بعث، «مؤسسهٔ خیریهٔ آیت‌الله العظمی خویی» را در لندن بنیان نهاد و سپس شعبات آن را در نیویورک، بمبئی و بیروت گسترش داد. بنیادی که وظیفه‌اش تنها توزیع نان نبود؛ مدرسه می‌ساخت، درمانگاه راه می‌انداخت، به ایتام و نیازمندان در پنج قاره رسیدگی می‌کرد و شبکهٔ عظیمی از وکلا را در سراسر جهان مدیریت می‌نمود. این ساختار، چیزی نبود جز یک «دولت در سایه» برای شیعیان؛ نمایشی عملی از حکمرانی دینی در قالب نهاد مدنی، که با تفکر انزوا و انتظار منفعلانه نسبتی ندارد.

میراث مرحوم آیت‌الله خویی امروز بیش از هر زمان نیازمند بازخوانی دقیق و به دور از غرض‌ورزی است. او نه سکولار بود که از دین بی‌سیاست دفاع کند، و نه انجمنی بود که تشکیل حکومت را به محاق تعطیلی بسپارد. او مرجعی بود که فقاهت را با بصیرت، و معنویت را با مسئولیت اجتماعی درآمیخت. او به ما نشان داد که یک مرجع می‌تواند در عین پاسداشت سنت‌های علمی، در بزنگاه تاریخ، چراغ راه مردم باشد و با عمل به‌هنگام خود، دوگانهٔ دروغین «سکوت یا سیاست‌بازی» را بشکند. امروز، وظیفهٔ ما در برابر این میراث گران‌سنگ، پاسداری از حقیقت در برابر تحریف‌هاست. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

*پژوهشگر انقلاب اسلامی

انتهای پیام/