از اشک تا انتقام شاهرودیها پای عهدخود با شهدا ایستادهاند
- اخبار استانها
- اخبار سمنان
- 20 مرداد 1405 - 09:18
به گزارش خبرگزاری تسنیم از شاهرود، هنوز ساعتی تا آغاز رسمی مراسم باقی مانده، اما خیابانهای منتهی به محل اجتماع دیگر حال و هوای یک شب عادی را ندارند؛ صدای گامها، زمزمه صلواتها و پرچمهایی که یکی پس از دیگری از میان جمعیت بالا میروند، خبر از شبی متفاوت میدهد.
مردم آرامآرام میآیند؛ خانوادهای دست در دست هم، پدری که کودک خود را همراه آورده، مادری با تصویری از شهید در دست، جوانانی با سربندهای یا حسین(ع) و پیرمردانی که با وجود دشواری راه، خود را به میدان رساندهاند.
شاهرود امشب یک تصویر واحد دارد؛ پرچم ایران، تصاویر شهدا، بیرقهای عزا و مردمی که شانهبهشانه هم ایستادهاند. اینجا مرز میان نسلها کمرنگ شده است؛ کودک کنار پدر، جوان کنار پیرمرد و مادر شهید در میان مردمی که آمدهاند بگویند داغ شهید تنها داغ یک خانواده نیست.
هرچه زمان میگذرد، جمعیت متراکمتر میشود. صدای مداحی در فضا میپیچد و چهرهها آرامآرام رنگ عزا میگیرد. برخی اشک میریزند، برخی زیر لب ذکر میگویند و برخی تصاویر شهدا را بالای سر گرفتهاند.
لحظهای بعد نام شهیدان برده میشود؛ میدان برای چند ثانیه در سکوتی سنگین فرو میرود و سپس صدای صلوات از میان جمعیت بلند میشود؛ صلواتی که انگار از هزاران حنجره یکجا بیرون آمده است.
اما این سکوت چندان دوام نمیآورد.
مجری شعار میدهد: انتقام... و پاسخ جمعیت مثل موجی سنگین از یک سوی میدان به سوی دیگر میدود: انتقام!
دوباره شعار تکرار میشود و دوباره همان پاسخ؛ بلندتر، محکمتر و یکپارچهتر.
اینجا دیگر انتقام تنها یک واژه نیست؛ برای مردمی که در میدان ایستادهاند، نشانه مطالبه پاسخ به خون شهید و تأکید بر این است که شهادت فرزندان این سرزمین در حافظه ملت باقی خواهد ماند.
مردی میانسال که پرچم ایران را در دست گرفته، به جمعیت نگاه میکند و میگوید: ما آمدهایم بگوییم خون شهید پایمال نمیشود. دشمن نباید فکر کند مردم خسته میشوند یا میدان را ترک میکنند.
کمی آنطرفتر، نوجوانی با سربند «یا حسین(ع)» ایستاده است. میگوید: «ما نسل شهدا را ندیدهایم، اما راهشان را میشناسیم. امروز آمدهایم بگوییم نسل ما هم پای ایران و پای ولایت میایستد.»
جمله کوتاه است، اما تصویر اطراف او کاملش میکند؛ نوجوانان زیادی در کنار خانوادههای خود ایستادهاند و برخی پرچمهای کوچک ایران را تکان میدهند.
در گوشهای دیگر، مادری فرزند خردسالش را در آغوش گرفته و تصویر شهیدی را در دست دارد. از او میپرسم چرا آمده است؛ پاسخ کوتاه است: برای اینکه بچهام بداند امنیت این کشور آسان به دست نیامده.
بعد نگاهش را به تصویر شهید میدوزد و ادامه میدهد: «ما دلمان نمیخواهد هیچ مادری داغ ببیند، اما اگر شهیدی دادهایم، راهش را فراموش نمیکنیم.»
در میان این همه شور و هیجان، یک واژه بارها شنیده میشود؛ «ولایت».
شعار «لبیک یا خامنهای» در میدان طنینانداز میشود و هزاران نفر همزمان پاسخ میدهند. دستها بالا میرود، پرچمها به حرکت درمیآید و صدای مردم بر فضای شهر غلبه میکند.
برای حاضران، این شعار فقط یک عبارت نیست؛ اعلام وفاداری به رهبری و تأکید بر این معناست که در روزهای سخت، میدان را خالی نخواهند کرد.
بانویی که همراه همسر و دو فرزندش در اجتماع حضور دارد، میگوید: «بیعت با ولایت برای ما یعنی در روز سخت کنار رهبرمان بمانیم. امروز آمدهایم که این را نشان بدهیم؛ با حضورمان، با خانوادهمان و با فرزندانمان.»
او دست فرزندش را محکمتر میگیرد و میگوید: «باید نسل بعد بداند که ایران را باید دوست داشت و برایش ایستاد.»
در بخش دیگری از میدان، خانوادههای شهدا حضور دارند. برخی مردم به سراغشان میروند، احوالشان را میپرسند و با آنان عکس یادگاری میگیرند. قاب عکس شهید در میان جمعیت دستبهدست میشود و هر بار که نام صاحب تصویر به میان میآید، صلوات دیگری فضای میدان را پر میکند.
پیرمردی که پرچم ایران را بر شانه انداخته، میگوید: «من از سالهای جنگ خاطره دارم. آن روزها هم مردم همینطور کنار هم بودند. چیزی که امشب میبینم، برایم امیدبخش است؛ اینکه نسل جوان آمده و کنار مردم ایستاده است.»
صدای او در هیاهوی جمعیت گم میشود؛ دوباره سرود آغاز شده است.
جوانان دستها را بالا بردهاند و همراه سرود میخوانند. کودکان با هیجان پرچم تکان میدهند. مادران فرزندانشان را نزدیکتر خود نگه داشتهاند و پیرمردها آرام در گوشهای ایستادهاند و به صحنه نگاه میکنند.
در حاشیه اجتماع، ایستگاههای صلواتی فعال هستند. چای میان مردم توزیع میشود و جوانانی که مسئول خدمترسانیاند، بیوقفه در حال پذیرایی هستند. یکی لیوان چای میدهد، دیگری آب توزیع میکند و دیگری مسیر عبور جمعیت را سامان میدهد.
همه چیز رنگ مردمی دارد؛ از حضور تا پذیرایی، از شعار تا پرچمهایی که مردم خودشان با خود آوردهاند.
این اجتماع فقط متعلق به یک قشر نیست. کارگر کنار کارمند ایستاده، کسبه در میان مردم حضور دارند، روحانیون کنار خانوادهها دیده میشوند و نوجوانان در کنار پدربزرگها ایستادهاند.
همین کنار هم ایستادن نسلها، شاید یکی از مهمترین تصاویر امشب باشد؛ تصویری از جامعهای که در یک نقطه، یک درد و یک مطالبه مشترک پیدا کرده است.شعارها دوباره شدت میگیرد؛ «اللهاکبر»، «لبیک یا خامنهای» و «انتقام، انتقام».
مردم هر بار بلندتر پاسخ میدهند.در چهرهها اما فقط خشم دیده نمیشود؛ اشک هم هست، دلتنگی هم هست و امید هم.
یکی از جوانان حاضر میگوید: «ما عزاداریم، اما نمیخواهیم دشمن فکر کند عزاداری یعنی تسلیم. شهید به ما یاد داده که باید ایستاد.»
و شاید همین جمله، حال و هوای تمام میدان را توضیح میدهد؛ مردم آمدهاند تا سوگ را به مقاومت تبدیل کنند.
آمدهاند تا بگویند شهادت، پایان یک راه نیست.آمدهاند تا بگویند پرچم شهید بر زمین نمیماند.
و آمدهاند تا بگویند بیعت با ولایت برایشان در روزهای آرام معنا ندارد؛ بیعت واقعی را باید در روزهای سخت نشان داد.
مراسم به دقایق پایانی نزدیک میشود، اما جمعیت هنوز ایستاده است. کسی عجلهای برای رفتن ندارد. پرچمها همچنان بالاست و شعارها همچنان شنیده میشود.
آخرین بخش برنامه که آغاز میشود، مردم یک بار دیگر یکپارچه میشوند. دستها بالا میرود و میدان از صدای جمعیت پر میشود.
شاهرود در این شب، فقط شاهد یک تجمع نبود؛ شهری بود که بخشی از هویت خود را در میدان به نمایش گذاشت؛ هویتی که با نام شهید، ایران، مقاومت و ولایت گره خورده است.
جمعیت کمکم پراکنده میشود، اما میدان هنوز خالی نشده است. خانوادهها آرامآرام به سمت خانه حرکت میکنند، جوانان در گروههای چندنفره درباره مراسم صحبت میکنند و پرچمها یکی پس از دیگری پایین میآیند.
اما یک صدا همچنان در گوش شهر باقی مانده است؛ انتقام.
فریادی که از دل یک داغ برخاست و با فریاد «لبیک یا خامنهای» درهم آمیخت تا روایت امشب شاهرود را کامل کند؛ روایتی از مردمی که میگویند خون شهید را فراموش نمیکنند، ایران را تنها نمیگذارند و بیعت خود با ولایت را در میدان تجدید میکنند.
مراسم تمام شد، اما برای مردمی که امشب آمده بودند، ماجرا تمام نشده است؛ چرا که به باور آنان، شهید میرود اما راه شهید میماند، صداها خاموش میشوند اما پیام خون شهید در حافظه ملت باقی میماند و میدان ممکن است خلوت شود، اما عهد مردم با ایران و ولایت پابرجا خواهد ماند.
انتهای پیام/363/