«چرا دیوانگی؟ چرا رنج؟»؛ روایتی از مهماننوازی عراقیها در مسیر اربعین
- اخبار استانها
- اخبار اصفهان
- 16 مرداد 1405 - 13:03
به گزارش خبرگزاری تسنیم ، روز سوم سفر اربعین با معاشرت و همصحبتی با زائرانی از ایران و کشورهای مختلف سپری شد؛ روزی که بیش از هر چیز، جلوهای از مهماننوازی مردم عراق و پیوند دلهای عاشقان امام حسین(ع) را به تصویر کشید.
پس از ورود به مشایه، مهمان خانه مادری عراقی شدیم که شش دختر و دو پسر دارد. همسرش سالهاست از دنیا رفته و یکی از پسرانش نیز به شهادت رسیده است. با وجود این، سالهاست نزدیک به دو هفته از زندگی خود و فرزندانش را وقف خدمت به زائران اربعین کردهاند. اگر خانه خودش پر شود، خانه دختران متأهلش را در اختیار زائران قرار میدهد.
دوستان ایرانی که سالهاست مهمان این خانواده هستند، میگفتند در سالهای نخست، اعضای خانواده به مسیر پیادهروی میآمدند و از زائران ایرانی خواهش میکردند مهمان خانهشان شوند؛ بعد ازشان میخواستند همراهشان برای دعوت از زوار بیایند تا اعتماد دیگر زائران ایرانی جلب شود. این رفتار نشان میداد خدمت به زائران برای آنان یک وظیفه تشریفاتی نیست، بلکه اشتیاقی واقعی و عاشقانه است.
به دلیل شلوغ بودن خانه، برای استحمام و استراحت به منزل خواهر این خانواده رفتیم. او نیز مشغول آماده کردن دسر برای پذیرایی از زائران بود. پس از استحمام، در آمادهسازی پذیرایی کمک کردیم و به رسم یادبود، عطرهایی با برچسب «نشان مشت مبارک رهبر» و شعار «مثلی لا یبایع مثله» به آنان هدیه دادیم. استقبال گرم میزبان، خستگی راه را از تنمان بیرون برد.
صبح روز بعد، سفره صبحانه آغاز آشنایی ما با «زهرا» بود؛ زائری ایرانی که بیش از ده سال است همراه خانوادهاش به خانه همین میزبانان عراقی میآید و رابطهای صمیمانه با آنان دارد. او از خاطرات سالهای گذشته، رفتوآمد متقابل این دو خانواده و عمق این دوستی سخن میگفت.
پس از صبحانه، دوباره به خانه مادر خانواده رفتیم. مشغول آماده کردن ناهار بودند و فرصت مناسبی شد تا عطرهای هدیه را میان دیگر اعضای خانواده نیز توزیع کنیم. هر بار که رایحهای را میپسندیدند، با لبخند میگفتند: «قشنگه.» همین واژه فارسی، پلی میان دو زبانی بود که چندان از زبان یکدیگر نمیدانستند. باقی گفتوگوها نیز با کمک مترجم گوگل انجام میشد؛ ابزاری که ارتباط دلهایی را آسانتر میکرد که محبت امام حسین(ع) آنها را کنار هم نشانده بود.
زهرا نیز از ایده هدیه دادن عطر استقبال کرد و یکی از آنها را به یادگار گرفت. خودش هم برای بانوان خانواده میزبان، کش مو و گلسر آورده بود و معتقد بود این هدیهها، بیش از ارزش مادی، نشانه قدردانی از زحمات میزبانان است.
ناهار، سفرهای رنگین از پلو، ماهی، بادمجان، میوههای متنوع و نوشابه بود. زهرا توصیه میکرد اگر غذا را پسندیدیم، حتماً با گفتن کلمه «لذیذ» خوشحالی میزبان را بیشتر کنیم. همین سفره، محل گفتوگوهای مختلف میان زائران ایرانی نیز شد؛ از خاطرات شخصی گرفته تا بحثهای سیاسی درباره رخدادهای اخیر ایران. مهمانان عربزبان گفتوگوها را متوجه نمیشدند، اما فضای صمیمی جمع همچنان حفظ شده بود.
در طول این سفر، فرصت گفتوگو و اهدای عطر به زائرانی از کشورهای مختلف از جمله اسپانیا، جنوب لبنان، آرژانتین، افغانستان، تاجیکستان و جمهوری آذربایجان نیز فراهم شد؛ زائرانی که بسیاری از آنان تصاویر فرماندهان شهید مقاومت و رهبر معظم انقلاب را بر کولهپشتیها، موکبها یا محل استراحت خود نصب کرده بودند.
عصر همان روز، در آمادهسازی شام نیز کنار خانواده میزبان بودیم. خیارچنبرهای ترشی را خرد میکردیم و شام مفصلی از کباب آماده میشد. اصرار میزبانان و زهرا بر خوردن یا همراه بردن میوهها برای ادامه مسیر، نمونه دیگری از توجه آنان به زائران بود.
پیش از ترک خانه، عکس یادگاری صمیمانهای با اعضای خانواده گرفتیم؛ تصویری که یادگار محبت بیدریغ آنان خواهد ماند. زهرا میگفت هر سال هدیهای هرچند کوچک برای این خانواده میآورد، نه از آن جهت که به آن نیاز داشته باشند، بلکه برای قدردانی از زحمتی که با عشق و اخلاص متحمل میشوند. او از برخی رفتارهای نادرست معدودی از زائران نیز گلایه داشت و معتقد بود نباید از سخاوت میزبانان سوءاستفاده کرد.
پس از صرف شام، هنگام خداحافظی، یکی از دختران خانواده با لبخند پرسید: «مجردی یا متأهل؟» وقتی پاسخ دادم «مجرد»، همه خندیدند و گفتند: «مثل ما؛ به جمعمان خوش آمدی.»
با کولهباری از خاطرات شیرین، دوباره راهی مسیر پیادهروی شدم؛ مسیری که در هوای خنک شب، میان انبوه زائران مشتاق، زمزمهای مدام در ذهنم تکرار میشد:
«این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...»
یادداشت از مروارید جعفری ، خبرنگار
انتهای پیام/