یادداشت|اربعین بدون کربلا؛ روایت یک دل جامانده
- اخبار استانها
- اخبار البرز
- 13 مرداد 1405 - 13:16
خبرگزاری تسنیم – مینا صدیقیان| بعضی دلتنگیها را فقط کسی میفهمد که یکبار به مقصد رسیده باشد. حسرت ندیدن، با حسرت دوباره ندیدن فرق دارد. من یکبار کربلا را دیدهام؛ یکبار میان آن ازدحام عاشقانه ایستادهام، چشمم به گنبد افتاده، دستم به ضریح رسیده و دلم، برای چند روز، از تمام شلوغیهای دنیا جدا شده است. شاید سفرم کوتاه بود، شاید فرصت زیادی برای ماندن نداشتم، اما همان چند روز، برای تمام عمرم کافی بود تا بدانم چرا میگویند هرکس یکبار به کربلا برود، دلش دیگر همان دل سابق نمیشود.
اما امسال اربعین که از راه رسید، من اینجا ماندهام؛ دور از جادهای که میلیونها عاشق را به تو میرساند. هر خبر، عکس و فیلم از مسیر نجف تا کربلا، نه فقط اشکم را جاری بلکه خاطره همان سفر کوتاه را بارها و بارها در ذهنم زنده میکند. انگار هنوز صدای قدمهای زائران در گوشم مانده، هنوز بوی عطر حرم را حس میکنم و هنوز نگاه اولم به گنبد طلایی، تازهترین تصویر حافظهام است. حالا بهتر میفهمم که دلتنگی یعنی چه. دلتنگی فقط نرسیدن نیست؛ گاهی یعنی یکبار رسیدن و بعد، با خاطره همان رسیدن زندگی کردن.
هنوز هم وقتی چشمهایم را میبندم، خودم را کنار ضریح میبینم. انگار دستهایم دوباره روی همان شبکههای نقرهای قرار گرفتهاند. هنوز همان بغض، اشک و سکوت را به یاد دارم؛ سکوتی که از هزاران جمله رساتر بود. آنجا آدم احساس میکند هیچ فاصلهای میان خودش و آسمان نیست. انگار همه سنگینی دنیا، همان لحظه از روی شانههایش برداشته میشود. من آن حس را چشیدهام؛ برای همین است که جاماندن امسال، بیشتر از هر سال دلم را میفشارد. این روزها هر کس از کربلا میگوید، ذهنم بیاختیار به همان چند روز پر میکشد.
لحظههایی که زمان، معنای دیگری داشت، هیچ عجلهای نبود و هیچ حساب و کتاب دنیایی نبود، فقط یک مقصد بود و یک عشق؛ عشقی که آدم را از خودش جدا میکرد و به صاحب این راه میرساند. گاهی با خودم فکر میکنم چه رازی در این خاک نهفته است که آدم، بعد از برگشتن، دیگر هیچ سفری را شبیه آن نمیبیند. شهرهای زیادی را میشود دید، اما کربلا را باید زندگی کرد. آنجا فقط یک مکان نیست؛ حالی است که در جان آدم خانه میکند.
جامانده بودن، وقتی یکبار زائر بودهای، رنگ دیگری دارد. دیگر فقط حسرت نیست؛ دلتنگی خاطرهای است که هنوز زنده است. دلت برای جایی تنگ میشود که بویش را میشناسی، برای گنبدی که نورش را دیدهای، برای ضریحی که یکبار گونهات را به آن سپردهای و حالا فقط میتوانی در خیال، دوباره به آغوشش برگردی. گاهی دلم میخواهد فقط چند دقیقه، دوباره همانجا باشم؛ نه برای خواستن چیزی و گفتن حاجتی، فقط بنشینم و نگاه و سکوت کنم و فقط اشک بریزم؛ بعضی جاها، آدم هیچچیزی نمیخواهد جز بودن.
میگویند هرکس را بطلبند، میرود. من هم این را باور دارم. چون اگر دعوت نبود، آن سفر کوتاه هم نصیبم نمیشد. هنوز هم فکر میکنم چه لطف بزرگی بود که میان آن همه آدم، نام من هم نوشته شد. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر میکنم، بیشتر از آنکه احساس لیاقت داشته باشم، احساس شرمندگی میکنم؛ شرمندگی از اینکه با این همه لطف، هنوز آنگونه که باید، شبیه یک عاشق واقعی نشدهام اما همین امید، دلم را آرام میکند؛ اینکه دعوت، یکبار اتفاق افتاده و شاید دوباره هم بشود و نام مرا میان مهمانانشان بنویسند.
امسال اگر پاهایم در مسیر نجف تا کربلا نیست، دلم همان راه را قدم میزند. با هر «لبیک یا حسین» که از تلویزیون میشنوم، انگار یک ستون را پشت سر میگذارم. با هر تصویر از بینالحرمین، سلامی دوباره میدهم و با هر اشکی که بیاختیار میریزد، احساس میکنم هنوز رشتهای میان قلبم و آن حرم برقرار است. در این روزها بیشتر از همیشه میفهمم که کربلا، فقط مقصد سفر نیست؛ مقصد دل است. خیلیها کیلومترها راه میروند تا به حرم برسند، اما بعضی دلها، سالهاست کنار ضریح ماندهاند، حتی اگر جسمشان هزاران کیلومتر دور باشد.
و مگر نه اینکه عشق، فاصله را نمیشناسد؟ اربعین است و من جاماندهام اما از محبت امام حسین(ع) جا نماندهام. هنوز هر صبح که سلام میدهم، انگار روبهروی همان گنبد ایستادهام. هنوز وقتی نام حضرت عباس(ع) میآید، یاد آن لحظههایی میافتم که کنار حرمش ایستادم و نمیدانستم چه بگویم. فقط اشک بود و اشک؛ اشکی که هیچوقت طعمش از خاطرم نمیرود. علمدار کربلا را که به یاد میآورم، دلم دوباره هوای علقمه میکند؛ یاد سقایی که تمام وفاداری را معنا کرد و یاد حریمی که هر زائر، بیاختیار خودش را به آن میرساند.
اگر قسمت نشد دوباره مهمان صحن و سرایت باشم، این را از من نگیر که هر روز دلم رو به کربلا بتپد. اگر نامم میان زائران اربعین نبود، امیدم را از دفتر دعوتت پاک نکن. من هنوز همان مسافرم؛ مسافری که یکبار راه خانهات را پیدا کرد و حالا با شنیدن نامت، تمام وجودش دوباره راهی همان جاده میشود. باور دارم هیچ سلامی کنار ضریحت گم نمیشود و هیچ اشکی که برای حسین(ع) ریخته شود، بیپاسخ نمیماند. شاید از دور سلام میدهم، اما سلام دور، اگر از دل باشد، راهش را تا کربلا پیدا میکند.
و من، با تمام دلتنگیام، با تمام خاطرات آن سفر کوتاه، با تمام اشتیاقی که هنوز در سینهام زنده است، فقط یک دعا دارم؛ اینکه دوباره روزی برسد که چشمم به گنبد طلایی روشن شود، دستم به ضریح برسد و آرام، زیر لب بگویم: «آقا ... باز هم دعوتم کردی» آن روز، دیگر اشکهایم از جنس حسرت نخواهد بود؛ اشک شکر خواهد بود، برای اینکه دوباره سهمی از نگاه مهربان تو نصیبم شده است. تا آن زمان، دل من بیآنکه پاهایش در مسیر نجف تا کربلا باشد، خودش را به بینالحرمین میرساند و سلامش را از دور تقدیم میکند.
انتهای پیام/