قصه‌هایی از جنس عشق در شلمچه و چذابه

به گزارش خبرگزاری تسنیم، این روزها، مرزهای شلمچه و چذابه، صحنه‌ای بی‌نظیر از تلفیق عشق و خدمت است. زیر آفتاب سوزان خوزستان، گردوغبار با صدای یا حسین(ع) آمیخته شده و جمعیتی که از هر قشر و صنفی به اینجا آمده‌اند، یکصدا شده‌اند. کسی نمی‌پرسد که چه کاره‌ای، مهم این است که چه کاری انجام می‌دهی. در گوشه‌ای، چادری برپاست و زائری خسته زیر سایه‌اش نشسته. در گوشه‌ای دیگر، دیگ بزرگی می‌جوشد و بوی غذا، خستگی را از تن بیرون می‌کند.

اما آنچه این فضا را زنده نگه داشته، مردمی هستند که از جای‌جای این سرزمین آمده‌اند تا یک روز، یک هفته، یا هر چند روز که بتوانند، خادم زائران اباعبدالله(ع) باشند. اینجا، کارگر، معلم، پرستار، مهندس، کشاورز و کارمند، همه یک لباس پوشیده‌اند: لباس خدمت. روایت‌هایشان را از نزدیک شنیده‌ایم. روایت‌هایی که هر کدام، یک گوشه از این حماسه بزرگ را به تصویر می‌کشد.

معلمی که از کلاس درس تا موکب اربعین را پیمود

هاجر، معلم ابتدایی از اهواز، با چشمانی خیس از شوق، کنار سفره‌ای بزرگ ایستاده و مشغول پخش چای و شربت بین زائران است. می‌گوید: هر سال که بچه‌های مدرسه، دفتر نقاشی‌شان را با طرح‌های کربلا پر می‌کردند، دلم می‌خواست یک بار از نزدیک ببینم که این حس و حال چه شکلی است. امسال، با چند نفر از همکاران، یک موکب کوچک راه انداختیم و آمدیم. راستش، فکر نمی‌کردم اینقدر شیرین باشد. دیدن لبخند یک زائر خسته، وقتی یک لیوان آب خنک به دستش می‌دهی، از دیدن نمره بیست یک دانش‌آموز، برایم لذت‌بخش‌تر است.

او ادامه می‌دهد: یک روز، یک پسر نوجوان که تنها بود و خیلی خسته، آمد کنار موکب ما نشست. گفتم پسرم تنها نیستی؟ گفت نه، با کاروان بودم اما جا ماندم. گریه می‌کرد. یک غذای گرم بهش دادم و گفتم نترس، بهت کمک می‌کنیم. چند ساعت بعد، کاروانش را پیدا کردیم و تحویلش دادیم. آن لحظه که پسرک با اشک شوق، دستم را بوسید، انگار تمام سال تحصیلی را با یک خاطره قشنگ تمام کرده بودم.

می‌گوید: اینجا، کلاس درس من است اما نه با تخته و گچ، با دل‌هایی که هر کدام، یک دفتر مشق‌نوشته از عشق هستند. شاگردهای من، همان زائرانی هستند که با هر قدمشان، به من یاد می‌دهند که زندگی یعنی بودن در مسیر عشق. وقتی برمی‌گردم به کلاس، برای بچه‌ها از اینجا خواهم گفت. از مردمی که بدون هیچ چشمداشتی، در گرمای 50 درجه، خدمت را عبادت می‌دانند.

پرستاری که بیمارستان را با موکب عوض کرد

مریم، پرستار بخش اورژانس یکی از بیمارستان‌های تهران، این روزها لباس سفید بیمارستان را کنار گذاشته و با لباس خادمی، در درمانگاه صحرایی مرز چذابه، مشغول مداوای زائران است. می‌گوید: 12 سال است که پرستارم، اما هیچ‌وقت حس نکردم که یک بیمار، اینقدر آرام و مطمئن باشد. اینجا، زائران حتی وقتی تب دارند یا فشارشان افتاده، با لبخند می‌گویند یا حسین(ع) و می‌گویند هر چه شود، برای امام‌مان خوب است. این اعتماد، برای یک پرستار، بالاترین انرژی ممکن است.

او تعریف می‌کند: دیشب، یک مادر باردار را آوردند که از گرما و خستگی، حالش بد شده بود. فشارش پایین بود و می‌لرزید. توانستیم حالش را پایدار کنیم. وقتی به هوش آمد، اول نگران بچه‌اش بود، بعد گفت: به کربلا نمی‌رسم. گفتم مادرجان، داری به کربلا می‌روی. خندید و گفت راستی؟ گفتم بله، مسیر کربلا، از همین جا شروع می‌شود.

مریم ادامه می‌دهد: اینجا، بیمارستان نیست، اما شفا در هوا جاری است. هر باندی که می‌بندم، هر قرصی که می‌دهم، با نیت خادمی به سیدالشهدا(ع) است. پرستاری در موکب، با پرستاری در بیمارستان فرق دارد. اینجا، خودت هم همزمان مداوا می‌شوی. دلم می‌خواهد هر سال این لباس را به تن کنم و این حس را تکرار کنم.

کارمندی که از پشت میز به دل بیابان زد

رضا، کارمند بانک از اصفهان، با موکب‌اش در شلمچه، مشغول ثبت‌نام و هماهنگی کاروان‌هاست. می‌گوید: این همه سال، پشت میزم، با اعداد و ارقام سر و کار داشتم. امسال گفتم بروم ببینم این اربعین که همه می‌گویند چه دارد. راستش، وقتی آمدم، دیدم که اعداد و ارقام، هیچ‌کدام به اندازه یک لبخند زائر، ارزش ندارند. اینجا، معادلات ساده است. هر چه بیشتر بدهی، بیشتر می‌گیری.

او تعریف می‌کند: یک روز، یک پیرمرد 70 ساله با کلی زحمت خودش را به موکب ما رساند و گفت که مدارکش را گم کرده. تمام چمدانش را زیرورو کردیم، اما پیدا نشد. تا غروب، تمام تلاشمان را کردیم و بالاخره با هماهنگی ستاد، مدارک جایگزین برایش صادر شد. وقتی کارت ورود را به دستش دادیم، اشک از چشمانش جاری شد و گفت فرزندانم، دعایتان می‌کنم. آن لحظه، فهمیدم که کارمندی، فقط پشت میز نشستن نیست. کارمندی واقعی، خدمت به مردم است، هر جا که باشند.

او ادامه می‌دهد: اینجا، همه چیز نظم خاصی دارد اما نه نظم اداری. نظمی که از دل عشق برمی‌خیزد. هر کس می‌داند چه باید بکند، بدون اینکه کسی به او بگوید. این هماهنگی بی‌نظیر، برای من که سال‌ها با سیستم‌های اداری سروکار داشته‌ام، شگفت‌انگیز است. آدم‌ها اینجا، کارمند امام حسین(ع) شده‌اند و این، بالاترین جایگاه ممکن است.

کشاورزی که دست‌های پینه‌بسته‌اش را وقف زائران کرد

غلامرضا، کشاورز از دزفول، با همان دست‌های ترک‌خورده‌ای که سال‌ها با خاک و بذر سر و کار داشته، این روزها در موکبی در چذابه، مشغول پخت و پز است. می‌گوید: همیشه زمین را شخم می‌زدم و بذر می‌پاشیدم. امسال، بذر وجودمان را کاشتیم برای این سفره بزرگ. می‌دانی؟ درست کردن غذا برای زائری که از هزاران کیلومتر راه آمده، مثل درو کردن یک محصول پربار است. محصولی به نام دعای خیر.

او با لبخندی که زیر گردوغبار هم پیدا بود، ادامه می‌دهد: یک روز، یک خانواده از ترکیه به موکب ما آمدند. زبانشان را نمی‌فهمیدیم اما با اشاره فهمیدیم که گرسنه‌اند. یک کاسه آش رشته بهشان دادیم. وقتی خوردند، انگار نه انگار که از دو کشور متفاوت هستیم. آن پدر، با اشک، دست ما را بوسید و چیزی گفت که نفهمیدیم اما دل‌مان فهمید که دارد تشکر می‌کند.

غلامرضا می‌گوید: من تمام عمر، زمین را شخم زدم تا به مردم غذا بدهم. اینجا هم، دارم زمین دل‌ها را شخم می‌زنم. با هر کاسه غذایی که پخش می‌کنم. این موکب، برای من مثل یک مزرعه است. هر روز، محصول تازه‌ای از محبت و همدلی برداشت می‌کنم. ان‌شاءالله که این زمین، همیشه پربار بماند.

مهندسی که از کارگاه ساخت‌وساز به کارگاه انسان‌سازی آمد

مجید، مهندس عمران از شیراز، در مرز شلمچه، نظارت بر استقرار موکب‌ها و چادرهای اسکان را بر عهده دارد. می‌گوید: تمام سال، پشت میز نقشه می‌کشم و نظارت بر پروژه‌های ساختمانی دارم. اما اینجا، پروژه‌ای بزرگ‌تر از هر برج و پل‌ی در جریان است. پروژه‌ای به نام اتصال دل‌ها به کربلا. من اینجا نقشه ندارم، اما هر چیزی که می‌بینم، نظم و هماهنگی شگفت‌انگیزی دارد که هیچ مهندسی نمی‌تواند طراحی‌اش کند.

او تعریف می‌کند: دیروز، یک خانواده با دو بچه کوچک آمدند و گفتند چادرشان خراب شده. چند نفر از بچه‌های موکب جمع شدیم و با طناب و پارچه‌های اضافی، برایشان یک سایه‌بان درست کردیم. بچه‌ها که زیر سایه نشستند، انگار بهشت روی زمین را می‌دیدم. پدر خانواده گفت من کارگر ساختمانی هستم، اما تا حالا ندیده بودم یک سازه، اینقدر با عشق ساخته شود.

مجید ادامه می‌دهد: اینجا، من مهندسی می‌کنم اما نه سازه‌های فیزیکی، مهندسی دل‌هایی که هر کدام، یک ستون برای این خیمه بزرگ عشق هستند. وقتی برمی‌گردم شیراز، نگاهم به سازه‌هایی که می‌سازم عوض می‌شود. می‌دانم که هر آجری، اگر با نیت خدمت باشد، محکم‌تر است. اینجا، بهترین کارگاه آموزشی بود که یک مهندس می‌توانست داشته باشد.

خادمی که بازنشسته شده اما از خدمت دست نکشیده است

محمدحسین، بازنشسته آموزش‌وپرورش از قم، با سبدی از خرما و چای، بین موکب‌ها می‌چرخد و به هر زائری که می‌رسد، تعارف می‌کند. می‌گوید: 65 سالم است و چهار سال است که بازنشسته شده‌ام. بعضی‌ها گفتند این سن و سال، چرا خودت را به این گرما می‌زنی؟ گفتم مگر می‌شود کسی بازنشسته عشق شود؟ عشق که سن و سال نمی‌شناسد. من تا وقتی نفس دارم، می‌خواهم خادم زائران حسین(ع) باشم.

او با چشمانی که از پشت عینک، درخششی خاص دارد، ادامه می‌دهد: دیروز، یک جوان را دیدم که با یک عصای چوبی، سخت راه می‌رفت. رفتم کنارش و گفتم پسرجان، بگذار عصایت را عوض کنم. خودم یک عصای طبی با خودم آورده بودم. وقتی عصا را به دستش دادم، گریه‌اش گرفت و گفت پدرجان، دعا کنید به کربلا برسم. گفتم با عصای عشق که در دست داری، حتماً می‌رسی.

محمدحسین می‌گوید: من تمام عمرم با بچه‌های مدرسه بودم و به آنها درس زندگی می‌دادم. اینجا، اما زائران به من درس می‌دهند. درس صبر، درس ایمان، درس عشق. بازنشسته‌ام اما هنوز شاگردم. شاگرد مکتب حسین(ع). این مکتب، هر روز که از آن می‌گذری، چیز تازه‌ای یاد می‌گیری. ان‌شاءالله که تا آخرین نفس، بتوانم خادم باشم.

اربعین، کارخانه‌ای که انسان‌ها را می‌سازد

این‌ها همه و همه، یک حرف مشترک دارند. اینجا، نه شغل، نه مدرک و نه جایگاه، بلکه نیت است که اهمیت دارد. اربعین، این کارخانه بزرگ انسان‌سازی، هر سال محصولات تازه‌ای از جنس ایمان، همدلی و ایثار را به جامعه تحویل می‌دهد. کاش می‌شد این خط تولید عشق، هیچ‌وقت تعطیل نشود.

مدرک و نه جایگاه، بلکه نیت است که اهمیت دارد. اربعین، این کارخانه بزرگ انسان‌سازی، هر سال محصولات تازه‌ای از جنس ایمان، همدلی و ایثار را به جامعه تحویل می‌دهد. کاش می‌شد این خط تولید عشق، هیچ‌وقت تعطیل نشود. یا حسین(ع)

یادداشت از: حمیده عبدالهی 

انتهای پیام/