یادداشت| روایت من از جاده‌ای که به آسمان می‌رسید...

به گزارش خبرگزاری تسنیم ، اولین قدم را که از نجف برداشتم، تصور می‌کردم قرار است یک مسیر را طی کنم؛ اما خیلی زود فهمیدم این جاده، راه رفتن نیست... دگرگون شدن است.
در میان دریای انسان‌ها قدم می‌زدم؛ میلیون‌ها زائر از ملیت‌ها و زبان‌های مختلف، اما با یک مقصد و یک نام. هیچ‌کس غریبه نبود. انگار سال‌ها بود همدیگر را می‌شناختیم و تنها قرارمان را در این جاده گذاشته بودیم.

صدای قدم‌ها روی آسفالت، ذکر مشترک همه بود. گاهی سکوت، از هر نوحه‌ای بلندتر می‌شد. هر ستون مسیر، مرا به کربلا نزدیک‌تر و از دنیای خودم دورتر می‌کرد.

در طول راه، بارها ایستادم؛ نه از خستگی، بلکه از دیدن صحنه‌هایی که قلب را به لرزه درمی‌آورد.

کودکی را دیدم که با دستان کوچکش لیوانی آب تعارف می‌کرد؛ با همان لبخند معصومانه‌ای که گویی تمام دنیا را به تو هدیه می‌داد. پیرمردی را دیدم که با پاهایی خسته، عصا به دست، آرام آرام قدم برمی‌داشت و زیر لب فقط می‌گفت: «السلام علیک یا اباعبدالله...»

پیرزن‌هایی را دیدم که روی ویلچر نشسته بودند؛ چهره‌هایشان از رنج سال‌ها حکایت می‌کرد، اما نگاهشان سرشار از امید بود. انگار جسمشان خسته بود، اما دلشان سال‌ها پیش به کربلا رسیده بود.

در موکب‌ها، عشق را می‌شد لمس کرد. میزبانان با اصرار دستم را می‌گرفتند و می‌گفتند: «چند دقیقه مهمان حسین باش.» چای ساده‌ای که تعارف می‌کردند، فقط یک نوشیدنی نبود؛ جرعه‌ای از محبت بود که خستگی را از جسم و جان می‌شست.

در میان جمعیت، نگاه من بارها روی کاغذهای کوچکی ماند که زائران در دست داشتند؛ نامه‌هایی که با اشک نوشته شده بودند. امانت‌هایی از دل‌های شکسته که از من و دیگر زائران می‌خواستند به ضریح امام حسین(ع) برسد. هر نامه، قصه مادری چشم‌انتظار، بیماری امیدوار به شفا، جوانی در آرزوی گشایش و دلی شکسته بود که امیدش را به صاحب این حرم سپرده بود.

پرچم‌ها بر دوش زائران موج می‌زد؛ پرچم‌هایی که با هر نسیم، گویی نام حسین(ع) را در آسمان تکرار می‌کردند. بعضی آن را بر شانه انداخته بودند، بعضی بر دست گرفته بودند و بعضی، پرچم کشورشان را کنار پرچم «یاحسین» حمل می‌کردند؛ تصویری از وحدت دل‌هایی که تنها یک قبله عشق داشتند.

هرچه به کربلا نزدیک‌تر می‌شدم، اشک‌ها بی‌اختیارتر می‌شدند. دیگر پاها راه نمی‌رفتند؛ این دل بود که مرا پیش می‌برد. احساس می‌کردم تمام غم‌های دنیا در این جاده جا مانده‌اند و تنها چیزی که باقی مانده، شوق دیدار است.

آنجا فهمیدم اربعین، فقط یک پیاده‌روی نیست؛ تمرین انسان بودن است. مدرسه‌ای است که در آن ایثار، محبت، خدمت، صبر و امید را نه در کتاب‌ها، بلکه در چهره مردم می‌توان خواند.

وقتی از دور گنبد طلایی نمایان شد، فهمیدم تمام این مسیر، مقدمه یک دیدار بود؛ دیداری که پایان راه نبود، آغاز عهدی تازه با حسین(ع) بود.

و هنوز، هر بار که چشم‌هایم را می‌بندم، صدای قدم‌های آن جاده را می‌شنوم... جاده‌ای که از نجف آغاز شد، اما تا همیشه در قلبم ادامه خواهد داشت.

یادداشت از شکوفه کشوری_ فعال رسانه 

انتهای پیام/