راویان عهد| رستاخیز شهر

به گزارش خبرنگار حوزه و روحانیت خبرگزاری تسنیم، زهرا شریعتی، فعال رسانه‌ای، با شرکت در پویش هم‌نویسی «راویان عهد» که از سوی مرکز مطالعات راهبردی تسنیم و با همکاری کانون نویسندگان حوزوی و رسانه رحامدیا برگزار شد، نوشت: چقدر شهر متفاوت از همیشه است؛ بیشتر مردم پیاده می روند، آن هم نه به تنهایی که سه چهار نفره یا بیشتر؛ با افتخار سربند و چفیه و پرچم دارند و همین‌طور که می روند، اعتقادشان را در قالب شعار فریاد می زنند، کسی هم بر نمی‌گردد با تعجب نگاه‌شان کند! یک‌دست مشکی پوشیده‌اند بدون اینکه کسی تمسخرشان کند یا بپرسد چرا؟ پیر و جوان، کوچک و بزرگ، دارا و ندار، مذهبی و غیرمذهبی، رئیس و مرئوس و روحانی و غیرروحانی هم ندارد؛ به جز موکب‌ها که با فاصله هر چند متر با آب، شربت، غذا، نکتار، اقلام فرهنگی و ... از مردم پذیرایی می‌کنند، هر کس هر چیزی می‌تواند به دیگران هدیه می‌دهد؛ تراکت، پوستر، پرچم، کلاه، آب، خوراکی و ... . یکی که هیچ خدمتی از دستش نمی‌آید، سردوش چسبانده به شلنگ آب و مردم را خنک می‌کند....

همه به هم کار دارند و بی‌تفاوت از کنار هم رد نمی‌شوند، از هم فرار نمی‌‌کنند؛ به عکس منتظرند ببینند دیگری در چه حال است، چه کم دارد، چه نیاز دارد تا بدون درخواست او فورا به دادش برسند، سرشان توی گوشی نیست، از گرمای 40 درجه که روزهای قبل حاضر نبودند حتی یک دقیقه‌اش را تحمل کنند، چیزی نمی‌گویند، نه فقط از گرما، شلوغی یا صوت‌هایی که پخش می‌شود، که از هیچ چیز گله‌ای ندارند، کاسب‌ها هم مغازه‌ای را که آن‌قدر در حالت عادی باز بودنش برایشان مهم است، بسته‌اند، اصلا یادشان رفته خودشان کلی مشکل دارند! همه و همه به یک سمت می‌روند و یک اصل را فریاد می‌زنند؛ انتقام، خونخواهی.... مقصدشان هم یکی است نه اینکه هر کدام یک‌جا ....

 خسته که می‌شوند، نگاه نمی‌کنند کجا یا چطور می‌نشینند یا دیگران چه می‌گویند؟، حتی شده کنار خیابان و پیاده رو می‌نشینند، روی زمینی که تا دیروز ابا داشتند حتی لبه لباس‌شان به آن بخورد. تازه شب که می‌شود تا چشم کار می‌کند، روی همین زمین خوابیده‌اند یا مشغول نذری خوردن هستند.... انگار برای هیچ کس حرف یا نگاه یا قضاوت دیگری مهم نبود ... خود خودشان بودند، صاف و ساده و بی آلایش و هر ملاحظه دست و پاگیری...

بعد از چند ساعت راهپیمایی به مقصد می‌رسیم؛ پاهای‌مان آن‌قدر ورم کرده که حتی ناخن‌شان هم درد می‌کند و کفش‌ها برای‌شان حکم قفسی تنگ دارد، آفتاب تا مغز استخوان‌مان را می‌سوزاند و فشردگی جمعیت و دم هوا نه اجازه تنفس درست می‌دهد و نه حتی لحظه‌ای نشستن را ... با این حال پرچم‌های سرخ را محکم در دست می‌فشاریم، مشت دیگر را گره می کنیم و با همه وجود همراه مجری تکرار می کنیم: «الله اکبر»، «یاحسین»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، «مرگ بر وطن فروش خائن»، «حرف ما یک کلام؛ انتقام، انتقام»، «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده»، «ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد» و ....

همه چشم به انتهای خیابان دوخته‌ایم؛ برای ورود میهمان عزیزی که حدود نیم قرن پیش از این شهر رفت برای مجاهدتی وسیع‌تر و دیگر دل‌مان خوش بود به نوروزها که سال را با شوق دیدارش تحویل می‌گرفتیم .... حالا ولی ناباورانه برخلاف همیشه، پشت ماشین و خوابیده دارد می‌آید؛ می‌آید که بماند برای همیشه ولی دیگر نه صدایش را می‌شنویم، نه چهره‌‌اش را می‌بینیم و نه حتی خداحافظی‌اش را...

از وقتی شنیده‌ام بناست برای همیشه در مشهدالرضا(ع) آرام بگیرد، بی‌تاب دیدارم؛ هر چند نمی‌دانستم که چطور می‌شود آن عزیز تا دم آخر مجاهد را آرام و ساکت در قاب تابوت به نظاره نشست؟! تمام این 129 شبِ بعد از آن سحر نفس‌گیر که ناباورانه شنیدم آسمانی شده را، دارم به عظمت و برکت وجودش فکر می‌کنم؛ اینکه یک انسان چقدر می‌تواند آیت‌الله باشد؛ هم زندگی و هم پایان زندگی‌اش ذکر باشد و حتی محل آرامش ابدی‌اش هم دارالذکر‌...  صحبت‌‌ها، مجاهدت‌ها و برش‌های زندگی‌اش در پیش از انقلاب و آن زمان که هنوز طلبه‌ای نوجوان بود ولی هم‌درس‌هایش خوب متوجه نبوغ و آینده روشنش شده بودند تا آخرین سخنانش درباره جنگ نرم دشمن، لزوم جهاد تبیین و مقاومت و ... مدام در ذهنم مرور می‌شود ... با خود می‌گویم عجب زندگی‌ای!! عجب شهادتی! عجب سعادتی! عجب زیبا و زیرکانه دنیا و آخرتش را برد؛ درست برعکس آن ها که مقابلش ایستادند و دنیا و آخرت‌شان را باختند...

با فریاد «آمد، آمدِ» پسربچه هایی که روی درخت هم از سیل جمعیت پناه گرفته‌اند و هم نقش دیده‌بان را ایفا می‌کنند، به خود می‌آیم ... کم کم خودروی حامل پیکر قائد شهید رو به رویم قرار می‌گیرد و غمبارترین و باورناپذیرترین تصویر عمرم را ترسیم می‌کند؛ فکرش را هم نمی‌کردم روزی این‌طور، دیدار با رهبری داشته باشم! آقای پناهیان ایستاده روی خودروی دیگری جلوی خودروی شهدا، رجز بیداری می‌خواند و از لزوم برخاستن می‌گوید ... از اینکه باید کاری کرد وگرنه دیر می‌شود …

دوست دارم بگویم آقا حالا که شهر و مردمش این‌قدر زیبا و دلنشین شده‌اند؛ چیزی شبیه آن ایمان مستقر و مدینه مؤمنانه‌ای که یادمان دادی، حالا که دوستدارانت جرأت ابراز پیدا کرده‌اند و به تمام معنا جانفدا هستند، حالا که حتی بدخواهانت اغلب پشیمان شده و برگشته‌اند، حالا که مبعوث شده‌ایم و آماده انقلابی به وسعت جهان، چرا بی‌جان آمده‌ای؟! قرارمان که این نبود؟ بنا بود خون ما هدیه محضرت باشد ولی چرا تو خونت را هدیه کرده‌ و پر کشیده‌ای؟

چیزی نمی‌گذرد که موج جمعیت ما را با خود به فرعی‌ها می‌کشاند طوری که اعضای خانواده از هم جدا و گم می‌شوند؛ یک لحظه کم آوردن کافی‌ است تا زیر دست و پا له شوم ولی ترجیح می‌دهم برگردم و دوباره ببینمش؛ شاید اشتباه دیده باشم، شاید بلند شده و مثل همیشه ایستاده باشد و در حال دست تکان دادن برایمان باشد؟! شاید ...

غروب شده و خیابان‌های فرعی هم مملو از جمعیت است؛ نمی‌دانم دنبال اعضای گمشده خانواده بگردم یا زودتر خود را به محل اقامه نماز بر شهدا برسانم... آن هم در حالی که یک طرف بهت و ماتم وداع و بغض گلوگیر و یک طرف خستگی، امانم را بریده‌اند و پاهایم نمی‌دانم با کدامین نیرو کشان کشان روی زمین پیش می‌رود؟ هر لحظه ممکن است خودم هم از حال بروم....

شهر اما هنوز زیباست... هنوز مردم فکر یکدیگرند؛ هنوز از هیچ کاری برای باز کردن گره هموطن‌شان دریغ ندارند حتی با اینکه خودشان خسته و گرمازده و عزادارند... هنوز تشنه خدمت و جهادند... هنوز ایستاده‌اند...

ساعت حدود یک بامداد است و فقط نوای قرآنی که از حرم مطهر در خیابان‌ها پخش می‌شود، تسلای دل داغدارمان... مثل همه بی‌رمق و اشکبار ولی پرامید خود را به سمت حرم می‌کشانم اما به ورودی که می‌رسم دیگر از پا می‌افتم ... مثل آن پیرمردی که پشت ورودی، از حال رفته و حالا با شنیدن صدا به خود می آید و می‌نشیند... اسمع، افهم یا سیدعلی... دارند تلقین می‌خوانند برای قائدمان... میخکوب می‌شویم و یکباره بغض جمعیت می‌ترکد؛ انگار تازه فهمیده‌ایم چه بر سرمان آمده...

همزمان پیام تبریک تولد از یک فروشگاه می‌آید روی گوشی؛ چشم می‌دوزم به حریم بهشت و ناخودآگاه زمزمه می‌کنم: عجب شب تولدی شد! این رفتن تو و این تولد دوباره ما...

انتهای پیام/