راویان عهد| اشکهای بیصدا
- اخبار ویژه نامهها
- اخبار حوزه و روحانیت
- 03 مرداد 1405 - 16:12
به گزارش خبرنگار حوزه و روحانیت خبرگزاری تسنیم، مهتا صانعی، فعال رسانهای و فرهنگی، با شرکت در پویش همنویسی «راویان عهد» نوشت: صبح، هنوز به میانهی آسمان نرسیده بود که خیابانها دیگر خیابان نبودند؛ رودخانهای از انسان بودند که آرام و بیصدا، به یک مقصد مشترک میرفتند. شهر انگار از شب قبل لباس دیگری پوشیده بود. قابهای عکس بر سردر مغازهها، روی دیوارها، بر شیشهی اتوبوسها و در دست مردم دیده میشد؛ همان چهرهای که سالها در مناسبتهای مختلف دیده شده بود، اما این بار حضورش از جنس دیگری بود؛ حضوری که جای خود را به فقدان داده بود. حضوری که جانفدا شده بود...
در میان جمعیت، زنان روایت دیگری از این روز را مینوشتند. هر کدام به شیوهی خود. دختر جوانی شاخهای گل را روی تصویری گذاشته بود که در دست داشت. بانویی سالخورده، آرام زیر لب دعا میخواند. مادری، کودک خردسالش را روی شانه گرفته بود تا او هم بتواند آنچه را تاریخ در حال ثبتش بود، ببیند. چند قدم آنطرفتر، زنانی بطریهای آب میان جمعیت پخش میکردند، بعضی خرما تعارف میکردند و بعضی تنها دست کسانی را میگرفتند که از شدت ازدحام توان ادامهی مسیر نداشتند.
در آن میان، پوششها یکسان نبود؛ چهرهها هم. اما اشک، زبان مشترک بسیاری از حاضران بود. زنی که خودش میگفت پیش از این کمتر سخنرانیها را دنبال میکرده، آرام میگفت: «آدم گاهی ارزش بعضی حضورها را وقتی میفهمد که دیگر کنارمان نیستند.» زن دیگری از شهری دور آمده بود؛ سفری طولانی را پشت سر گذاشته بود تا تنها چند ساعت در این بدرقه حاضر باشد. میگفت خستگی راه، در میان این جمعیت، دیگر معنایی ندارد.
کمی آنسوتر، زنی با دوربینش بیوقفه عکاسی میکرد. از مردم. از مادری که کودکش را در آغوش گرفته بود، از دستانی که گل میان جمعیت پخش میکردند، از اشکهایی که بیصدا بر گونهها مینشستند. وقتی از او پرسیدند چرا این همه از مردم عکس میگیرد، گفت: «اینها سند امروزند. سالها بعد، شاید کسی بخواهد بداند مردم این روز را چگونه زندگی کردند.»
در گوشهای دیگر، بانویی روی ویلچر نشسته بود. اطرافیانش پیشنهاد میکردند کمی استراحت کند، اما پاسخ کوتاهش تنها این بود: «اگر بتوانم امروز فقط چند قدم با این جمعیت همراه باشم، سهم خودم را ادا کردهام.»
هر چه ساعت میگذشت، جمعیت فشردهتر میشد. وقتی خودروی حامل پیکرهای مطهر امام شهید و خانوادهشان از میان سیل انسانها عبور میکرد، سکوت و زمزمه، اشک و شعار، در هم میآمیخت. هر کس به شیوهی خود وداع میکرد؛ یکی با اشک، یکی با دعا، یکی با گل و دیگری تنها با نگاه.
این صحنه تنها به یک شهر محدود نبود. روایتهایی مشابه از شهرهای دیگر نیز شنیده میشد؛ از مردمی که کیلومترها راه پیموده بودند تا در این مراسم حاضر شوند. گویی جغرافیا، در برابر احساس حضور، فاصلهی خود را از دست داده بود.
در تمام مسیر، چیزی بیش از هر چیز دیگری به چشم میآمد؛ نقش زنانی که تنها تماشاگر نبودند. آنان بخشی از روایت بودند؛ روایتگر، خدمترسان، مادر، دختر، عکاس، امدادگر، همراه و عزادار. هر کدام سهمی در ساختن تصویری داشتند که شاید سالها بعد، تنها در قاب عکسها و خاطرهها باقی بماند.
غروب که آرامآرام بر شهر مینشست، خیابانها هنوز مملو از جمعیت بود، اما حس دیگری بر فضا سایه انداخته بود؛ حس پایان یک روز که آغاز ماندگار شدنش در حافظهی مردم بود. قابهای عکس همچنان بر دیوارها بودند، گلها هنوز بر زمین دیده میشدند و شهر، با همهی ازدحامش، ساکتتر از همیشه به نظر میرسید... در میان اشک و دلداگی به رهبر امت.
شاید بعضی روزها را تاریخ با تاریخنگاران ثبت کند؛ اما بعضی روزها را مردم، با قدمهایی که در خیابان برمیدارند، با اشکی که بیصدا فرو میریزند و با خاطرهای که تا سالها برای فرزندانشان تعریف خواهند کرد، جاودانه میکنند. این روز، از همان روزها بود. روزی از جنس تشییع مردی بهسان علی و حسین علیهماالسلام و به ماندگاری مکتب حسین...
انتهای پیام/