راویان عهد| تجلی تمامقد آزادگی
- اخبار ویژه نامهها
- اخبار حوزه و روحانیت
- 22 تير 1405 - 19:08
به گزارش گروه حوزه و روحانیت خبرگزاری تسنیم، جواد جعفری، پژوهشگر انقلاب اسلامی، با شرکت در پویش همنویسی «راویان عهد» که به مناسبت وداع تاریخی با قائد شهید در حال برگزاری است، چند اثر به دبیرخانهی این همنویسی حوزوی ارسال کرده که در پی میآید.
اول؛ کاروان مصمم انقلاب اسلامی
بار دیگر، طنین گامهای کاروانی مصمم به گوش میرسد که عزم عبور از دل خطرها را دارد. کاروان انقلاب، پس از گذر از گردنههای سخت، اینک آمادگی خود را برای حرکتی پرشتابتر و کوبندهتر به نمایش خواهد گذاشت. پرچمی که روزی به دست مصلح دوران، روحالله، برافراشته شد و در عصر مجاهدتهای بیوقفه قائد شهید به تثبیت و استحکام ساختاری رسید، در آستانه باردهی است؛ طعم شیرین پایمردی در این مسیر طولانی، بهزودی کام همسفران این راه را شیرین خواهد کرد.
در این دوران شکوفایی و همافزایی بینظیر میان امام و امت، لشکر عشق برای پیافکنی دولت یار و تحقق عدالت حقیقی، استوار و سرسخت ایستاده است. دیالکتیک این جبهه بر پایهای استوار بنا شده که در آن، بقای مسیر در گرو ایثار و فداکاری است؛ اصالتی که فرزندان این راه، جان خود را چون قائد شهید، مشتاقانه در طبق اخلاص مینهند تا حقیقت زنده بماند.
شالوده این نظام مقدس را امام راحل با تکیه بر فقه اکبر و معارف عمیق الهی بنیان نهاد و قائد شهید، آن اندیشه متعالی را در عرصه ساختارها و نهادهای عینی امتداد داد. امروز، زمانه تجلی و کاربست فقه خمینی در حل مسائل اساسی و چالشهای پیشروی بشریت است. این روند، سرآغاز تولد یک تمدن نوین است؛ تمدنی که چون پیریزی و ریشههای آن درست و الهی است، حتی اگر بالندگی و بلوغ کاملش سالها و قرنها به درازا بکشد، سر سوزنی از مسیر حق انحراف نخواهد داشت.
اینک امت، حقیقت و جایگاه رفیع امامت را با تمام وجود دریافته است. این آگاهی عمیق، نشانهای آشکار از رشد و تکامل من جمعی انسان است؛ همان مقصد والایی که تمامی فرستادگان الهی، اولیا و اوصیا، از آدم تا خاتم، برای تحقق و هدایت انسانها به سوی آن، جانفشانی کرده و مسیر تاریخ را هموار ساختهاند.
بار دیگر، طنین گامهای کاروانی مصمم به گوش میرسد که عزم عبور از دل خطرها را دارد. کاروان انقلاب، پس از گذر از گردنههای سخت، اینک آمادگی خود را برای حرکتی پرشتابتر و کوبندهتر به نمایش خواهد گذاشت. پرچمی که روزی به دست مصلح دوران، روحالله، برافراشته شد و در عصر مجاهدتهای بیوقفه قائد شهید به تثبیت و استحکام ساختاری رسید، در آستانه باردهی است؛ طعم شیرین پایمردی در این مسیر طولانی، بهزودی کام همسفران این راه را شیرین خواهد کرد.
در این دوران شکوفایی و همافزایی بینظیر میان امام و امت، لشکر عشق برای پیافکنی دولت یار و تحقق عدالت حقیقی، استوار و سرسخت ایستاده است. دیالکتیک این جبهه بر پایهای استوار بنا شده که در آن، بقای مسیر در گرو ایثار و فداکاری است؛ اصالتی که فرزندان این راه، جان خود را چون قائد شهید، مشتاقانه در طبق اخلاص مینهند تا حقیقت زنده بماند.
شالوده این نظام مقدس را امام راحل با تکیه بر فقه اکبر و معارف عمیق الهی بنیان نهاد و قائد شهید، آن اندیشه متعالی را در عرصه ساختارها و نهادهای عینی امتداد داد. امروز، زمانه تجلی و کاربست فقه خمینی در حل مسائل اساسی و چالشهای پیشروی بشریت است. این روند، سرآغاز تولد یک تمدن نوین است؛ تمدنی که چون پیریزی و ریشههای آن درست و الهی است، حتی اگر بالندگی و بلوغ کاملش سالها و قرنها به درازا بکشد، سر سوزنی از مسیر حق انحراف نخواهد داشت.
اینک امت، حقیقت و جایگاه رفیع امامت را با تمام وجود دریافته است. این آگاهی عمیق، نشانهای آشکار از رشد و تکامل من جمعی انسان است؛ همان مقصد والایی که تمامی فرستادگان الهی، اولیا و اوصیا، از آدم تا خاتم، برای تحقق و هدایت انسانها به سوی آن، جانفشانی کرده و مسیر تاریخ را هموار ساختهاند.
دوم؛ سوگ پدر در عصر غبار
در این روزهای مهگرفته و غبارآلود، بغضی سنگین در سینه شکسته است؛ غمی غریب و جانکاه که بر قلب آزادمردان و شیرزنان این دیار خیمه زده. آنان که یک عمر جانفدا و رهرو بودند، اکنون با چشمانی اشکبار از این فقدان ظاهری، در آتشی از حسرت میسوزند؛ حسرت جانگداز اینکه چرا ما پیشمرگ و فدایی نشدیم و او، جان شیرینش را سپر بلای ما کرد. و در سویی دیگر، شگفتا از آنان که روزگاری بر او تاخته و ناسزا گفته بودند؛ اکنون با دلی صدپارهتر و شانههایی لرزان آمدهاند تا به زبان اشک بگویند: «ما نیز پشیمانیم و دلشکسته.»
تماشای این حال یتیمانه و دلهای بیقرار، مرا به ژرفای تاریخ و نظریه کهنالگوها میبَرَد؛ گویی «ایده» و مُثُل افلاطونی عشق و فداکاری، حقیقتی زوالناپذیر است. تاریخ پیوسته تکرار میشود؛ پیشمرگانی که از قافله جا میمانند و عوامانی که همواره دیر از خواب غفلت برمیخیزند. قصهی تکراری همان کاروان عشقی که عدهای به آن نرسیدند و عدهای دیگر، تازه پس از فقدان خورشید، پرده از چشم برداشتند و حقیقت را دیدند. اما ای کاش این جبر تلخ تاریخی روزی به پایان برسد و این مردم، در عصری نو، عهدی تازه و بیدارگرانه ببندند.
به راستی که شهید مطهری چه زیبا گفت که زیبایی قابل توصیف نیست، بلکه تنها قابل درک است. چگونه میتوان حال غریب امروز مردم را در واژهها گنجاند؟ آن هم در این عصر گرگصفتان و در میانه تردمیل بیرحم رقابتهای مادی. گویی ناگهان گروهی از هیاهوی این دنیای فانی فارغ شده و در خلوتگاهی مقدس به سوگ نشستهاند.
در گوشهگوشهی این تنهایی عظیم، آن مرد قامتشکسته، آن زن خسته و پریشان، آن پیرزن قدخمیده و آن جوان نشسته بر ویلچر... همه و همه، با چشمانی بارانی، تنها برای وداع با یک «پدر» آمدهاند.
سوم؛ شکوهِ یک امتناع
تاریخ، تقاطعهای سرنوشتسازی دارد که در آنها عیار حقیقی انسانها سنجیده میشود. اما در میان تمام این بزنگاهها، یک تصویر بیش از همه در حافظهی زمان حک شده است؛ قامت ایستادهی امامی که خون بر پیشانیاش نشسته، اما زانوانش در برابر طوفان ستم خم نشده است.
آن روز، مستکبرین عالم با تمام هیمنهی پوشالی، با لشگری از زر و زور و تزویر به میدان آمده بودند تا تنها یک کلمه از او بشنوند: «تسلیم». آنها میخواستند خورشید را با تاریکی سازش، حقیر کنند. نیزهها، شمشیرها، تیغهای برهنه و تشنگی بیامان، ابزارهای حقیر آنان برای شکستن آن ارادهی الهی بود. گمان میکردند اگر دایرهی محاصره تنگتر شود و بوی مرگ در هوا بپیچد، آن قامت برافراشته سرانجام در هم میشکند.
اما او، تجلی تمامقد آزادگی بود. هر چه زخمها بر پیکر مطهرش فزونی مییافت و هر چه داغ یاران بر دلش سنگینی میکرد، طنین «هیهات» در حنجرهاش رساتر و شعلهورتر میشد. او به خوبی میدانست که اگر در آن لحظهی خطیر، دست بیعت در دست ستمگران بگذارد، دیگر تا ابد هیچ چراغی در شبهای تاریک مظلومان روشن نخواهد ماند و مفهوم «عدالت» برای همیشه ذبح خواهد شد.
شگفتی تاریخ در همان دقایق پایانی رقم خورد؛ تا آخرین لحظه... تا همان دم که نفسها به شماره افتاده بود، پیکر از شدت جراحات توان ایستادن نداشت و زمین از سنگینی آن داغ میگریست، حتی یک نگاه ملتمسانه، حتی یک قدم رو به عقب، و حتی یک آوای برخاسته از تردید و سازش از او سر نزد.
او جان شیرین را فدا کرد، اما شرف و آزادگی را به هیچ قیمتی نفروخت. پیکرش آماج کینهها شد، اما قامت عزت تاریخ را برای همیشه استوار نگه داشت. شهادت او، پایان یک انسان نبود؛ بلکه آغاز یک مکتب بود؛ مکتبی سرخ که تا ابد به گریبان مستکبرین چنگ میاندازد و به انسان میآموزد: میتوان قطعهقطعه شد و در خون غلتید، اما هرگز نمیتوان زیر بارِ ذلت رفت.
سوم؛ بهای ایران
در هیاهوی تهمتها و غبار قضاوتهای ناعادلانه، او را بیگانهپرست خواندند. در مجالس و دیالکتیکهای زهرآگینشان، چنین تصویر کردند که او مصلحت دیگران را بر منفعت میهنش ارجح میداند، قبای منفعتطلبی بر تن کرده و بانی تمام رنجها و تنگیهای معیشت این دیار است. شگفتا از این کجفهمی زمانه و چه ظلم سنگین و جانکاهی که بر شانههای این سید آوار شد!
اگر تقویمِ پرفراز و نشیب این سرزمین را ورق بزنیم، در درازنای تاریخ کمتر زمامداری را مییابیم که ردای قدرت بر تن داشته باشد، اما اینگونه بیپروا و بیادعا، جان و آبروی خویش را در نهایت عشق به ایران فدا کند. او که مهر وطن در تار و پود وجودش ریشه دوانده بود، تمامقد ایستاد تا سپر بلای این آب و خاک شود.
با این حال، هنوز هم چشمهای تاریک منکران، شکوه این فداکاری عظیم را تاب نمیآورند. آنان در خیال خام و قصهپردازیهای وهمآلود خود، او را فراری مینامند و به گزاف میگویند که جلای وطن کرده و به دیاری دیگر پناه برده است. گویی نمیتوانند، و شاید نمیخواهند، این حقیقت درخشان را بپذیرند که او جانفدای همین خاک شد. برای اثبات حقانیت یک مسیر و شرافت یک انقلاب، همین یک گواه بس است که رهبری، هستی خود را فدای آرمان و سرزمینش کند.
فهم این ایثار شگرف، برای آنان که با الفبای عشق بیگانهاند و همهچیز را در ترازوی معادلات سطحی میسنجند، گنگ و ناممکن است. آری، درک این دیالکتیک عاشقانه در گنجایش هر ذهنی نیست؛ چرا که «رقصیدن در میانهی خون»، هنری است که تنها از عاشقان صادق برمیآید و تماشای این بزم، بصیرتی میطلبد که در چشمان مدعیان یافت نمیشود.
انتهای پیام/