تا روز قیامتیم با خامنه‌ای

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، سیدمسعود علوی‌تبار، شاعر در یادداشتی که در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار داد،  به ذکر خاطره‌ای از سفر تاریخی رهبر شهید انقلاب به کهگیلویه و بویراحمد در دهه 70 پرداخته است. این یادداشت را می‌توانید در ادامه بخوانید: 

نخستین‌بار که توفیق دیدار از نزدیک رهبر شهید و عزیزمان را یافتم، در سفر تاریخی ایشان به استان کهگیلویه و بویراحمد، در 117 خرداد 1373 بود. آن روز من نوجوانی 11 ساله بودم و شور و شوقی وصف‌ناشدنی برای دیدار ایشان در دل داشتم.

از نخستین ساعات بامداد، حتی پیش از طلوع خورشید، مردم شهر دهدشت به خیابان‌ها آمده بودند. من نیز از همان ابتدای صبح برای استقبال از رهبر انقلاب راهی خیابان شدم. مردم با دسته‌های گل و شاخه‌های شمشاد در دست، چشم‌انتظار ورود ایشان بودند. برخی نشسته بودند، برخی آرام قدم می‌زدند و در چهره همه، شوق، انتظار و اشتیاق موج می‌زد.

ناگهان خبر رسید که خودروی حامل رهبر عزیز وارد شهر شده است. گویی قیامتی برپا شد. زن و مرد، پیر و جوان، بی‌اختیار و سر از پا نشناخته، با شور و هیجانی وصف‌ناپذیر به سوی خودروی ایشان شتافتند. گل‌ها و شاخه‌های شمشاد در دستان مردم به اهتزاز درآمده بود و فریادهای ابراز محبت، فضای شهر را آکنده از شور و احساس و عاطفه کرده بود.
من که در نقطه‌ای مناسب ایستاده بودم، در میان موج خروشان جمعیت جای خود را از دست دادم و با فشار سیل مشتاقان به عقب رانده شدم. شکوه آن استقبال و عظمت آن همه عشق و ارادت برای نوجوانی هم‌سن‌وسال من، صحنه‌ای هیجان آور و غیرقابل توصیف بود.

در میان ازدحام جمعیت از همراهانم جدا شدم و همراه هزاران نفر دیگر، دوان‌دوان خود را به محل سخنرانی، ورزشگاه شهر دهدشت، رساندم. ورزشگاه سراسر مملو از جمعیت بود، مردم دهدشت و روستاهای اطراف یک‌صدا و یک‌دل آمده بودند تا عشق ماندگار و ارادت ابدی  خود را به رهبر عزیزمان به نمایش بگذارند. با سختی فراوان و با اشتیاق نوجوانی، خود را به صفوف اولیه جماعت رساندم و تا پایان سخنرانی، از فاصله ای نزدیک به تماشای جمال نورانی ایشان و شنیدن سخنانشان و شور و اشتیاق عجیب مردم نشستم.

آخرین باری هم که توفیق زیارت رهبر جانمان را پیدا کردم، یک سال قبل از شهادت ایشان بود، شب نیمه ماه مبارک رمضان و در دیدار شاعران در بیت رهبری. این بار هم، مثل اولین دیداری که در نوجوانی داشتم، در تمام ساعت‌های حضور، مسحور حس حضور و محو سیمای دلنشین ایشان شده بودم. ساعاتی روحانی و بی‌زمان، لحظه‌هایی که یقیناً جزو دقایق معمول عمر آدم به حساب نمی‌آیند.

در مسیر رفتن به حسینیه، در میانه راه به صورت اتفاقی استاد یوسفعلی میرشکاک را دیدم و در معیت ایشان به سمت بیت حرکت کردیم. هیچ‌وقت آن بوسه ادب، آن بوسه ناگهانی، عاشقانه و از سر ارادت استاد میرشکاک بر کف خیابان، به عشق رهبر عزیزمان، در آن خلوت دونفره را از یاد نخواهم برد.

عاشقی همین است؛ فقط به عشق خودت راضی نیستی، از دیدن عشق و ارادت دیگران به حضرت محبوب هم عاشق تر میشی. برای همین، بوسه بی‌اختیار استاد میرشکاک به عشق رهبری بر خاک، برای من دنیایی ارزش داشت.

با توجه به ارتباط مناسبی که با شاعران و اهالی فرهنگ و ادب، چه در داخل و چه با  کشورهای اسلامی و پارسی زبان دارم، در سال‌های حیات دنیوی رهبر شهید بارها شاهد شوق و اشتیاق شاعران از کشورهای مختلف برای دیدار با ایشان بودم. در این بین، چند تن از شاعرانی که به بیماری پروانه‌ای مبتلا بودند و آرزوی دیدار با رهبر را داشتند، اما شهادت رهبری این آرزو را به حسرتی ابدی تبدیل کرد بسیار ناراحت‌کننده بود.

بعد از شهادت امام شهید نیز، اشعار زیادی از دوستان شاعرمان در عراق، یمن، سوریه، تونس، الجزایر، لبنان، هند، پاکستان، افغانستان، نیجریه و دیگر کشورها برایم ارسال شد. در همه این شعرها، عشق بی‌پایان آنان به رهبر عزیزمان نشان می‌داد که ایشان چگونه فراتر از مرزهای جغرافیایی، زبان‌ها و ملیت‌ها، بر دل‌های آزادگان جهان حکومت می‌کنند.

در سینه ماست امام ما خامنه‌ای
تا روز قیامتیم با خامنه‌ای

از این دو مسیر راه ما بیرون نیست
یا مرگ برای ماست یا خامنه‌ای»

انتهای پیام/