ببینید| اینجا همه از پدر می‌گویند/ روایت مردم کرج از رهبر شهید

خبرگزاری تسنیم ـ مینا صدیقیان| این روزها خیابان‌ها همان خیابان‌های همیشگی‌ هستند اما رنگ و بویشان فرق کرده است؛ پرچم‌های سیاه بر جای‌جای شهر نشسته‌اند، پارچه‌های عزا در میادین شهر خودنمایی می‌کنند و از بلندگوهای موکب‌هایی که در نقاط مختلف برپا شده‌اند، نوای سرودها و مرثیه‌هایی با مضمون مظلومیت و شهادت رهبر شهید در فضا می‌پیچد.

کرج این روزها حال دیگری دارد. در میدان‌ها، چهارراه‌ها و مسیرهای اصلی شهر، موکب‌هایی برپا شده که بی‌وقفه از مردم پذیرایی می‌کنند. بعضی رهگذران فقط چند دقیقه کنار موکب می‌ایستند، استکانی چای می‌نوشند و دوباره راهشان را ادامه می‌دهند، اما بعضی دیگر انگار دلشان راضی نمی‌شود از آن فضا جدا شوند.

آن‌ها روی صندلی‌ها یا جدول کنار خیابان می‌نشینند، به تصاویر رهبر شهید که میان شمع‌ها و پارچه‌های مشکی آراسته شده خیره می‌شوند و بی‌آنکه حرفی بزنند، در سکوت با خاطرات خود خلوت می‌کنند. یکی از همین موکب‌ها که سال‌هاست در کرج فعالیت دارد، این روزها رنگ و بوی دیگری گرفته است.

تصاویر رهبر شهید، شمع‌هایی که آرام می‌سوزند، پارچه‌های مشکی و صدای نوحه‌هایی که از بلندگوها پخش می‌شود، فضای موکب را به گوشه‌ای از یک مجلس سوگواری تبدیل کرده است. خادمان، مثل همیشه مشغول خدمت هستند؛ چای می‌ریزند، قهوه تعارف می‌کنند، شربت میان مردم پخش می‌کنند، اما این بار لبخندهایشان با بغضی پنهان همراه است.

ما به میان مردم آمده‌ایم؛ میان کسانی که برخی خود را برای حضور در مراسم تشییع پیکر آقای شهید ایران آماده می‌کنند و برخی دیگر به هر دلیل امکان حضور ندارند، اما دلشان را راهی آن مراسم کرده‌اند. خواستیم بدانیم این روزها در دل مردم چه می‌گذرد، رهبر شهید برای آنان چه معنایی دارد و بدرقه ایشان را چگونه روایت می‌کنند.

جوانی که از خادمان این موکب است، بدون لحظه‌ای تردید می‌گوید در مراسم تشییع شرکت خواهد کرد. حضور در این مراسم را نه یک انتخاب، بلکه وظیفه خود می‌داند. وقتی از حس و حال این روزهایش می‌پرسیم، مکث کوتاهی می‌کند و آرام می‌گوید: حس یتیم شدن داریم؛ انگار پدرمان را از دست داده‌ایم، خیلی دوستشان داریم و دلمان برایشان تنگ می‌شود.

چند متر آن‌طرف‌تر، پیرمردی از خادمان هیئت با تعجب نگاهمان می‌کند و می‌گوید: مگر می‌شود شرکت نکنیم؟ رهبرمان بود، بزرگمان بود، همه چیزمان بود. او هم این روزها را به از دست دادن پدر تشبیه می‌کند؛ تعبیری که بارها در میان گفت‌وگوهای مردم تکرار می‌شود. گویی بسیاری از آنان، اندوه این روزها را با واژه «پدر» توصیف می‌کنند.

مرد میانسالی می‌گوید به همراه خانواده در مراسم حاضر خواهد شد. از او می‌پرسیم این روزها چه احساسی دارد؟ پاسخ می‌دهد: 30 سال پیش پدرم را از دست دادم؛ امروز همان حس دوباره برایم زنده شده است. وقتی نام رهبر شهید را می‌شنود، نخستین تصویری که در ذهنش نقش می‌بندد، «پدری مهربان» است؛ پدری که او معتقد است راهش ادامه دارد.

در گوشه‌ای از موکب، بانوی سالمندی آرام روی صندلی نشسته و به نوحه‌ای که در فضا پیچیده گوش می‌دهد. او می‌گوید حتماً در مراسم تشییع شرکت خواهد کرد و ادامه می‌دهد: برای کسی که سال‌ها برای این کشور زحمت کشید، کمترین کاری است که از دستمان برمی‌آید. او از اندوهش می‌گوید و اینکه هنوز باورش نمی‌شود چنین روزی را ببیند.

جوان دیگری که می‌گوید در مراسم وداع حضور داشته، این بار هم خود را برای شرکت در تشییع آماده کرده است. او احساس این روزهایش را چنین توصیف می‌کند: انگار پدرم را از دست داده‌ام؛ اما در عین حال باور دارم مسیر ادامه دارد و باید مطیع رهبر بعدی باشیم؛ نه جلوتر از او حرکت کنیم و نه عقب‌تر.

از او می‌پرسیم نام رهبر شهید چه مفهومی را در ذهنش زنده می‌کند؟ بی‌درنگ پاسخ می‌دهد: مقاومت، ایثار و وحدت ملت ایران. آخرین آرزویش هم شنیدنی است؛ اینکه در دنیا فرصت دیدار رهبر شهید انقلاب را پیدا نکرد، اما امیدوار است در جهانی دیگر، این دیدار نصیبش شود و آقای شهیدمان شفاعت او را کند.

بانوی مسنی می‌گوید همه خانواده در مراسم تشییع شرکت می‌کنند. از نگاه او، کارنامه رهبر شهید فقط یک مهر شهادت کم داشت. با چشمانی اشک‌آلود می‌گوید: هم ناراحتم که از دستش داده‌ایم و هم خوشحالم که به آرزویش رسید. نام رهبر شهید برای او یادآور استقامت و ادامه راه امام حسین(ع) است. او می‌گوید: تا زنده باشم، راهش را ادامه می‌دهم.

بانوی دیگری که چادر مشکی بر سر دارد، هنوز نمی‌داند هنگام تشییع چگونه می‌تواند بر احساساتش غلبه کند، اما مطمئن است در مراسم حاضر خواهد شد. می‌گوید از روزی که خبر شهادت را شنیده، آرامش از زندگی‌اش رفته است. او باور دارد رهبر شهید به حق خود رسید، اما پذیرش این فقدان برای مردم آسان نیست.

روی پله‌های کنار موکب، پیرمردی نشسته و به فکر فرو رفته است. آرام می‌گوید اگر خدا عمری بدهد، حتماً در مراسم تشییع حاضر خواهد شد. او هم مانند بسیاری دیگر، از دست دادن رهبر شهید را به از دست دادن پدر تشبیه می‌کند. باورش هنوز این حادثه را نپذیرفته و زیر لب تکرار می‌کند: خیلی زود رفت ... هنوز هم باورمان نمی‌شود.

اما همه کسانی که اینجا حضور دارند، تنها عزادار نیستند و بعضی لباس خدمت بر تن کرده‌اند. مرد میانسالی که پشت سماور ایستاده و بی‌وقفه استکان‌های چای را پر می‌کند، می‌گوید بزرگ‌ترین افتخار زندگی‌اش همین است که اجازه یافته در این روزها نوکری مردم را کند. با صدایی آرام می‌گوید: برایشان کم گذاشتیم و آنجا که باید کنارشان می‌بودیم نبودیم.

دختر جوانی که کنار خانواده‌اش ایستاده نیز از غم سنگین این روزها می‌گوید. او معتقد است از دست دادن «بزرگ یک کشور» اندوهی نیست که بتوان به‌سادگی از کنار آن گذشت. از او می‌پرسیم اگر فقط یک جمله فرصت صحبت با رهبر شهید را داشته باشد، چه خواهد گفت؟ لبخند تلخی می‌زند و پاسخ می‌دهد: فقط می‌توانم بگویم خیلی دوستتان دارم.

در تمام مدت حضورمان در این موکب، یک تصویر بارها تکرار می‌شود؛ مردمی که می‌آیند، دقایقی می‌نشینند، به تصاویر رهبر شهید نگاه می‌کنند، اشک می‌ریزند، چای می‌نوشند و دوباره راهی می‌شوند. هیچ‌کس عجله‌ای برای رفتن ندارد. انگار همه می‌خواهند چند دقیقه بیشتر در این فضا بمانند؛ فضایی که برای بسیاری، یادآور سال‌هایی است که رهبر شهید را تکیه‌گاه خود می‌دانستند.

خادمان موکب نیز بی‌وقفه مشغول کار هستند. استکان‌های چای یکی پس از دیگری پر و قهوه میان مردم توزیع می‌شود و صدای مرثیه همچنان در فضا می‌پیچد. خدمت اینجا فقط پذیرایی نیست؛ هر استکان چای، هر لبخند، هر سلام و هر دعا، بخشی از ادای احترام مردمی است که می‌خواهند سهمی هرچند کوچک در این روزهای تاریخی داشته باشند.

شاید سال‌ها بعد، تصاویر باشکوه مراسم تشییع در حافظه تاریخ ثبت شود، اما آنچه در گوشه و کنار شهر، در دل همین موکب‌های مردمی شکل گرفته نیز بخشی از همان روایت بزرگ است. روایتی از مردمی که پیش از آنکه پیکر رهبر شهید بر دوششان تشییع شود، اندوه او را در دل‌هایشان به دوش کشیده‌اند؛ مردمی که از دلتنگی رهبرشان غمگین هستند.

انتهای پیام/