نای رفتن نمانده بود
- اخبار سیاسی
- اخبار سیاست ایران
- 14 تير 1405 - 10:35
خبرگزاری تسنیم/ بعد از پایان نماز، جمعیت آرامآرام از صحن مصلی بیرون میرفت و جمعیت بیرونی وارد میشدند؛ بعضیها راه افتاده بودند، بعضیها اما انگار هنوز دل کندن برایشان ممکن نبود. داغ، فقط روی شانهها ننشسته بود؛ در پاها هم افتاده بود، در نفسها، در جان آدمها.
میان آن همه جمعیت، پیرمردی را دیدم که دیگر توان رفتن نداشت. نماز را با جماعت خوانده بود، ایستاده بود، همراه مردم اشک ریخته بود، اما بعد از سلام آخر، انگار تمام توانش همانجا تمام شده بود. در همان جایی که نماز خوانده بود، آرام روی زمین دراز کشید. پرچم ایران را روی خودش کشید و عکس آقای شهید را کنار دستش گذاشت. صحنهای بود که نمیشد ساده از کنارش گذشت.
نگاهش کردم و نگران شدم. نه فقط برای حال جسمش، برای حال دلش. برای سنگینی باری که انگار دیگر تاب کشیدنش را نداشت. خواستم چیزی بگویم، اما کلمات در گلویم ماند. فقط در دلم زمزمه کردم: حاجآقا، ما هم مثل شما نای ادامه دادن نداریم.
آن لحظه، مصلی فقط محل برگزاری یک نماز نبود؛ جایی بود که میشد اندوه یک ملت را با چشم دید. جایی که غم، از صورتها گذشته بود و خودش را در قدمها نشان میداد. در ماندن آدمها. در ناتوانیشان برای رفتن. در سکوتی که از هر روضهای بلندتر بود.
نماز بر پیکر آقای شهید تمام شد، اما سنگینی این داغ تمامشدنی نیست. بعضی بدرقهها، با رفتن تمام نمیشوند؛ تازه از همان لحظه شروع میشوند. ما امروز به چشم خودمان دیدیم که جان، چطور آهسته از تن یک ملت بیرون میرود.
انتهای پیام/