شهید بهشتی و پروژه ناتمام تمدنسازی اسلامی
- اخبار فرهنگی
- اخبار دین ، قرآن و اندیشه
- 10 تير 1405 - 14:25
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، هفتم تیر در حافظه رسمی جمهوری اسلامی معمولاً با دو نشانه شناخته میشود؛شهادت آیتالله دکتر بهشتی و 72 تن از یاران انقلاب، و انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در سال 1360.
اما توقف در همین لایه تاریخی، حق این واقعه را ادا نمیکند. اهمیت هفتم تیر فقط در ابعاد امنیتی، عاطفی یا سیاسی آن نیست؛ مسئله اصلی این است که در آن حادثه، شخصیتی حذف شد که در متن تکوین نظم پس از انقلاب، نقش پیونددهنده میان ایده و ساختار، دین و قانون، آرمان و سازمان را بر عهده داشت.
در بسیاری از روایتها، از شهید بهشتی تعبیرهایی چون یک ملت بود برای ملت ما یا عنصری نادر در نسلهای پیاپی یاد شده است؛ این تعابیر گرچه بار عاطفی و تکریمی دارند، اما در عین حال حاوی یک واقعیت تحلیلی هم هستند: بهشتی شخصیتی مرکب و چندساحتی بود که حذف او فقط حذف یک مقام یا چهره سیاسی نبود، بلکه ضربهای به ظرفیت نظری و نهادی انقلاب اسلامی به شمار میرفت.از همین رو، اگر قرار باشد برای سالروز شهادت او گزارشی فراتر از مرثیه و تکرار تاریخی نوشته شود، باید مسئله اصلی را چنین صورتبندی کرد: شهید بهشتی چه نسبتی با پروژه تمدنسازی اسلامی داشت، و چرا میتوان از او به عنوان یکی از معماران یک پروژه ناتمام یاد کرد؟
بهشتی؛ فراتر از یک شخصیت سیاسی
تحلیل شهید بهشتی از زاویه تمدنی، پیش از هر چیز نیازمند فاصله گرفتن از تصویر تقلیلیافتهای است که او را صرفاً در جایگاه یک مقام قضایی، مدیر حزب یا قربانی ترور مینشاند. گزارشهای منتشرشده درباره کارنامه علمی و عملی او نشان میدهد که بهشتی همزمان در چند ساحت فعال بود: آموزش و تربیت، اجتهاد و تفکر دینی، کار تشکیلاتی، تدوین مبانی حقوقی و تلاش برای تحول نهادهای رسمی.این تنوع ساحات به معنای پراکندگی نبود؛ برعکس، وجه ممتاز او در این بود که میان این عرصهها نوعی انسجام فکری برقرار میکرد.
در سنت تمدنی، چهرههای مؤثر فقط کسانی نیستند که ایده تولید میکنند یا صرفاً قدرت را در دست میگیرند؛ شخصیتهای تمدنساز کسانیاند که میتوانند میان سه حوزه پیوند برقرار کنند: تولید معنا، تربیت نیروی انسانی و ساخت نهاد. اهمیت بهشتی دقیقاً در همین نقطه نهفته است. او از یکسو صاحب اندیشه و زبان نظری بود، از سوی دیگر با منطق سازمان و کار جمعی آشنا بود، و در سطحی بالاتر میکوشید برای انقلاب اسلامی قالب نهادی و حقوقی بسازد.
چنین تصویری از بهشتی، او را از سطح شهید بزرگ انقلاب فراتر میبرد و در جایگاه ذخیره تمدنی قرار میدهد. ذخیره تمدنی به این معنا که یک شخصیت، فقط متعلق به گذشته نیست، بلکه الگوی فهم امروز و امکانسازی برای آینده است. بهشتی در این معنا، به یک نام تاریخی تقلیلپذیر نیست؛ او نماینده نوعی از عقلانیت دینی است که میخواهد جامعه را بفهمد، قدرت را مهار کند، نهاد بسازد و از آرمان، نظم اجتماعی استخراج کند.
پروژه تمدنسازی اسلامی چیست؟
برای فهم نسبت بهشتی با تمدنسازی، ابتدا باید روشن کرد که مقصود از پروژه تمدنسازی اسلامی چیست. تمدنسازی در اینجا صرفاً به معنای گسترش نفوذ سیاسی یا تکرار گزارههای هویتی نیست، بلکه فرآیندی است که در آن یک منظومه فکری میکوشد ارزشهای خود را در قالب نهاد، قانون، تربیت، اخلاق عمومی و سازوکارهای اداره جامعه متجلی کند. از این منظر، تمدن زمانی آغاز میشود که یک ایده بتواند از سطح ذهن و شعار عبور کند و به سطح ساماندهی حیات جمعی برسد.
در تجربه جمهوری اسلامی، این پرسش از همان آغاز مطرح بود که چگونه میتوان انقلاب را از مرحله بسیج و فروپاشی نظم پیشین، به مرحله استقرار و تولید نظم جدید رساند. این گذار، بدون نهادسازی، قانونگذاری، تربیت نیرو، تعریف رابطه دولت و جامعه، و صورتبندی نسبت آزادی و دینداری ممکن نبود. شهید بهشتی در شمار اندک کسانی قرار داشت که این نیاز را بهخوبی درک کرده بود و به همین دلیل، حضور او فقط سیاسی نبود؛ حضور او از جنس طراحی برای استمرار انقلاب در قالب ساختار بود.
از این زاویه، پروژه تمدنسازی اسلامی سه مؤلفه کلیدی داشت که در اندیشه و عمل بهشتی قابل ردیابی است: نخست، عقلانیت دینی؛ دوم، نهادسازی و تشکیلات؛ سوم، آزادی و کرامت انسان. هر سه مؤلفه برای ساخت یک نظم پایدار ضروریاند. اگر عقلانیت دینی نباشد، سیاست به شعار تبدیل میشود؛ اگر نهادسازی نباشد، آرمان در سطح هیجان انقلابی متوقف میماند؛ و اگر آزادی و کرامت انسان نادیده گرفته شود، تمدن به سلطه فروکاسته میشود.
عقلانیت دینی در اندیشه بهشتی
یکی از مهمترین ابعاد شخصیت بهشتی، پیوند میان فقه، فلسفه، اخلاق و سیاست است. در نوشتهها و گزارشهای مربوط به آثار و سیره او، بهشتی به عنوان یکی از نظریهپردازان جمهوری اسلامی معرفی میشود؛ توصیفی که نشان میدهد نقش او فراتر از مدیریت اجرایی بود. اهمیت این جایگاه در آن است که او میکوشید برای مسائل زمانه پاسخی دینی اما غیرسطحی ارائه کند؛ پاسخی که هم وفادار به مبانی اسلامی باشد و هم توان مواجهه با پیچیدگیهای جامعه جدید را داشته باشد.
عقلانیت دینی در قرائت بهشتی، نه به معنای عقبنشینی دین به حوزه خصوصی است و نه به معنای تحمیل شتابزده گزارههای دینی بر جامعه. بر اساس روایتهایی که از دیدگاه او درباره آزادی منتشر شده، بهشتی معتقد بود انسان و اسلام در محیط آزاد رشد میکنند و اجبار و تحمیل را مفید و کارساز نمیدانست. همین نکته، تصویری متمایز از او به دست میدهد: فقیهی که از موضع دینی، نسبت میان حقیقت و آزادی را به رسمیت میشناسد و میفهمد که تربیت مؤمنانه بدون امکان انتخاب و مسئولیت انسانی بیمعنا میشود.
این تلقی، پیامدهای تمدنی مهمی دارد. جامعهای که قرار است بر مبنای دین سامان یابد، اگر آزادی را صرفاً تهدید ببیند، بهتدریج از درون تهی میشود و به ساختاری فاقد طراوت اجتماعی بدل خواهد شد. اما اگر آزادی به مثابه بستر رشد آگاهانه انسان فهم شود، دین از موضع اجبار به موضع اقناع، تربیت و مشارکت منتقل میشود. در این چارچوب، بهشتی را میتوان از پیشگامان قرائتی دانست که میکوشید دینداری اجتماعی را با کرامت و انتخاب انسان جمع کند.
بهشتی و مسئله نهاد
شاید هیچ زاویهای به اندازه نهاد نتواند بهشتی را در افق تمدنی بازخوانی کند. انقلابها غالباً در مرحله نفی نظم پیشین، پرشور و پرانرژیاند؛ اما در مرحله تأسیس نظم جدید، به عقلانیت نهادی نیاز دارند. بسیاری از جنبشهای سیاسی در جهان، دقیقاً در همین نقطه دچار فرسایش شدهاند: ایده داشتند، اما ساختار نداشتند؛ شور داشتند، اما سازمان نداشتند. اهمیت بهشتی در این بود که خطر این خلأ را میفهمید و برای پر کردن آن تلاش میکرد.
کارنامه او در پیوند با حزب جمهوری اسلامی، دستگاه قضایی و عرصههای آموزشی نشان میدهد که تشکیلات برای او صرفاً یک ابزار تاکتیکی نبود، بلکه بخشی از فهم او از حیات سیاسی و اجتماعی به شمار میرفت.در این نگاه، تشکیلات فقط مجموعهای از روابط اداری نیست؛ تشکیلات یعنی نظمدادن به ارادههای پراکنده، تربیت نیرو، تولید هماهنگی و تضمین استمرار یک مسیر تاریخی. این دقیقاً همان چیزی است که هر پروژه تمدنی به آن نیاز دارد.
از منظر تمدنی، نهادها حافظههای زنده یک جامعهاند. ایدهها بدون نهاد، در حافظه عاطفی میمانند و بهتدریج تحلیل میروند. اما وقتی یک ایده در قالب قانون، آموزش، رسانه، قضا، حزب و سازوکارهای جمعی متجسد شود، امکان بقا و بازتولید پیدا میکند. بهشتی این حقیقت را دریافته بود و همین درک، او را از بسیاری از همعصرانش متمایز میکرد. شهادت او را از این حیث میتوان ضربه به یک منطق ساخت دانست، نه فقط حذف یک مدیر ارشد.
قانون، قضا و اخلاق قدرت
یکی دیگر از ابعاد مهم پروژه فکری بهشتی، فهم او از نسبت قانون و قدرت بود. در جوامع انقلابی، همواره این خطر وجود دارد که آرمانخواهی جای قانون را بگیرد و مشروعیت انقلابی، نظارت نهادی را بیاهمیت کند. در چنین فضایی، تأکید بر دستگاه قضایی، حقوق و ساخت حقوقیِ منظم، یک انتخاب صرفاً فنی نیست؛ بلکه نشانه بلوغ سیاسی و تمدنی است. روایات موجود از نقش بهشتی در ساختار جمهوری اسلامی، او را در شمار معماران حقوقی و نهادی این نظم قرار میدهد.
فهم این نکته امروز هم اهمیت دارد. در هر پروژه سیاسی مدعی ارزشهای والا، این پرسش بنیادی مطرح است که قدرت چگونه اخلاقی باقی میماند. پاسخ به این پرسش فقط در سطح توصیه اخلاقی ممکن نیست؛ اخلاق قدرت نیازمند نهاد، قانون، شفافیت و نظام پاسخگویی است. اهمیت بهشتی در این است که از درون سنت دینی، به سمت چنین فهمی از ساخت سیاسی حرکت میکرد. او میدانست که عدالت بدون ساختار قابل اتکا، به شعار بدل میشود و اخلاق بدون ضمانت نهادی، در برابر اقتضائات قدرت فرسوده خواهد شد.
از همین رو، هفتم تیر را میتوان نه فقط ترور یک فرد، بلکه ترور بخشی از ظرفیت انقلاب برای حقوقیشدن، عقلانیشدن و نهادیشدن دانست. در زبان سیاسی، حذف بهشتی یک خلأ مدیریتی بود؛ اما در زبان تمدنی، حذف او به معنای ضربه به امکان استقرار اخلاق متجسد در ساختار بود. این همان نقطهای است که یک گزارش تحلیلی را از روایتهای مناسکی و کلیشهای جدا میکند.
آزادی؛ حلقه مفقوده بازخوانی بهشتی
در بازنمایی رسمی شهید بهشتی، معمولاً بر مظلومیت، وفاداری، مدیریت و جایگاه انقلابی او تأکید میشود؛ اما یکی از مهمترین ساحتهای اندیشه او، یعنی مسئله آزادی، کمتر بهطور جدی به بحث گذاشته میشود. حال آنکه نقلقولهای موجود درباره نگاه او به رشد انسان و اسلام در محیط آزاد، میتواند یکی از اصلیترین کانونهای بازخوانی اندیشه او باشد.این نکته فقط یک موضع اخلاقی یا تربیتی نیست، بلکه بخشی از منظومه سیاسی و اجتماعی او را نشان میدهد.
در قرائت بهشتی، انسان موجودی صرفاً مطیع و منفعل نیست؛ انسان باید بفهمد، انتخاب کند، مسئولیت بپذیرد و در فرآیند شکلگیری حیات اجتماعی مشارکت داشته باشد. اگر این برداشت درست فهم شود، بهشتی در نقطه مقابل هر نوع قرائت مکانیکی از دینداری قرار میگیرد؛ قرائتی که میخواهد با فشار، ظاهر نظم را حفظ کند، حتی اگر باطن جامعه تهی شده باشد. بهشتی بهنظر میرسد نگران همین تهیشدن باطن بود و از اینرو، آزادی را شرط رشد واقعی میدانست.
از حیث تمدنی، این دیدگاه اهمیت فراوان دارد. تمدن فقط با انضباط و اقتدار ساخته نمیشود؛ تمدن نیازمند انسانهای دارای اراده، فهم و مشارکت است. جامعهای که در آن انسانها صرفاً فرمانبر باشند، شاید نظم داشته باشد، اما به سختی میتواند حامل خلاقیت و پویایی تمدنی شود. بهشتی از این زاویه، فقط متفکری برای دهه نخست انقلاب نیست؛ او میتواند در بحث امروز درباره نسبت دین، دولت و جامعه نیز حضوری زنده و راهگشا داشته باشد.
هفتم تیر؛ تقابل ترور و تمدن
برای فهم عمیقتر هفتم تیر، باید از سطح یک عملیات تروریستی فراتر رفت و به این پرسش اندیشید که چرا هدف چنین تروری، شخصیتی چون بهشتی بود. پاسخ آشکار، جایگاه بالای او در ساخت قدرت و رهبری انقلاب است؛ اما پاسخ عمیقتر آن است که او نماد نوعی ثباتبخشی و جهتدهی فکری به جمهوری اسلامی بود. شخصیتی که میتوانست ایده انقلاب را در ساختارهای ماندگار ترجمه کند، طبعاً به یکی از مهمترین اهداف دشمنان نظم نوپا تبدیل میشد.
ترور، در منطق سیاسی خود، فقط حذف جسم نیست؛ تلاشی برای ایجاد وقفه در زنجیره معنا، رهبری و ساختار است. در این معنا، هفتم تیر را میتوان لحظهای دانست که منطق انفجار در برابر منطق تأسیس صفآرایی کرد. آنچه مورد هدف قرار گرفت، صرفاً جمعی از مدیران و نیروهای سیاسی نبود، بلکه بخشی از مغزِ نهادساز انقلاب بود. به همین دلیل، خوانش تمدنی هفتم تیر، این حادثه را به سطحی بالاتر از سوگ تاریخی ارتقا میدهد.
این نگاه، البته به معنای اسطورهسازی بیضابطه از بهشتی نیست. برعکس، ارزش آن در این است که از سطح ستایشهای کلی عبور میکند و میپرسد حذف او دقیقاً چه چیزی را دشوارتر کرد. پاسخ این است: تداوم پیوند میان آرمانخواهی اسلامی و عقلانیت نهادی، میان دین و آزادی، و میان قدرت و قانون. هر سه مورد، از عناصر محوری در هر پروژه تمدنسازیاند.
چرا این پروژه ناتمام ماند؟
وقتی از پروژه ناتمام تمدنسازی اسلامی سخن گفته میشود، مقصود این نیست که همه ظرفیتهای آن با شهادت بهشتی از بین رفت. ناتمامی، به معنای گسست کامل نیست؛ به معنای آن است که یکی از حاملان ممتاز این پروژه حذف شد و در نتیجه، برخی خطوط فکری و نهادی او بهتمامی بسط پیدا نکرد. تجربه پس از انقلاب نیز نشان داده است که میان آرمانها و سازوکارهای تحقق آنها، همواره فاصلهای معنادار وجود داشته است.
نخستین علت این ناتمامی، دشواری ذاتی گذار از انقلاب به دولت و از شور انقلابی به نظم پایدار است. تقریباً همه انقلابها در این نقطه با چالش روبهرو میشوند. اما در مورد جمهوری اسلامی، این دشواری با ترور، جنگ، کشمکشهای سیاسی و فشارهای امنیتی تشدید شد؛ شرایطی که طبیعتاً اجازه نمیداد همه ظرفیتهای نظری و نهادی برخی شخصیتها بهخوبی بسط یابد.
دومین علت، مسئله استمرار عقلانیت گفتوگویی و آزادیمحور درون ساخت سیاسی است. اگر بهشتی را چهرهای بدانیم که بر رشد انسان در محیط آزاد تأکید داشت، آنگاه باید پرسید این خط فکری تا چه اندازه در دهههای بعد بازتولید شد. همین پرسش، ناتمامی پروژه را آشکار میکند؛ تمدنسازی صرفاً با بقا و گسترش ساختار ممکن نیست؛ نیازمند بازتولید مداوم عقلانیت، آزادی مسئولانه و سرمایه نهادی نیز هست.
سومین علت، کمتوجهی به میراث فکری بهشتی در مقام یک نظریهپرداز است. در بسیاری از مناسبتها، از او تجلیل میشود، اما کمتر به این پرداخته میشود که اندیشه او درباره انسان، جامعه، تشکیلات، قانون و آزادی چه نسبتی با مسائل امروز دارد. نتیجه آن است که بهشتی در حافظه عمومی بیشتر به چهرهای مظلوم و بزرگ تبدیل میشود تا به منبعی برای بازاندیشی امروز. این تبدیل، خود یکی از نشانههای ناتمامماندن پروژه اوست.
نسبت امروز ما با بهشتی
بازخوانی شهید بهشتی فقط برای پاسداشت یک مناسبت تاریخی نیست؛ مسئله اصلی این است که آیا اندیشه و منش او هنوز میتواند برای وضعیت کنونی الهامبخش باشد یا نه. پاسخ، بهنظر میرسد مثبت است، زیرا بسیاری از پرسشهایی که او با آنها مواجه بود، هنوز زندهاند؛چگونه میتوان میان دین و آزادی تعادل برقرار کرد؟ چگونه میتوان از آرمانخواهی، نهاد ساخت؟ چگونه میتوان قدرت را در چارچوب قانون و اخلاق نگه داشت؟ و چگونه میتوان تشکیلات را از سطح ابزار اداری، به سطح عقلانیت جمعی ارتقا داد؟
در روزگاری که جامعه با بحران اعتماد، فرسایش نهادی، شکاف میان نسلها و پرسشهای جدی درباره کارآمدی و عدالت روبهروست، بازگشت به بهشتی فقط بازگشت به گذشته نیست؛ بازگشت به یک الگوی فکری برای عبور از بنبستهاست. این الگو، نه در شعارهای کلی، بلکه در سه مؤلفه اصلی قابل بازیابی است: انسانِ برخوردار از کرامت و حق انتخاب، ساخت قدرتِ مقید به قانون و اخلاق، و تشکیلاتی که بتواند آرمان را به برنامه و ساختار تبدیل کند.
به همین دلیل، سالروز شهادت او میتواند از یک مراسم یادبود فراتر برود و به فرصتی برای ارزیابی وضعیت کنونی پروژه تمدنسازی اسلامی تبدیل شود. پرسش اصلی این نیست که بهشتی چقدر بزرگ بود؛ پرسش اصلی این است که آیا ما توانستهایم پرسشهای او را ادامه دهیم و به زبان امروز ترجمه کنیم. اگر پاسخ منفی یا ناقص باشد، آنگاه تعبیر پروژه ناتمام دقیقاً به واقعیت نزدیک میشود.
شهید آیتالله دکتر بهشتی را میتوان یکی از معدود چهرههایی دانست که در متن سالهای آغازین جمهوری اسلامی، همزمان چند مأموریت تاریخی را بر دوش داشت: تولید فکر، تربیت نیرو، ساخت نهاد و دفاع از پیوند دین با قانون، آزادی و نظم اجتماعی. اهمیت او فقط در آن نیست که در هفتم تیر به شهادت رسید؛ اهمیت اصلی در این است که او حامل نوعی از عقلانیت دینی و نهادی بود که میتوانست به انقلاب اسلامی عمق ساختاری و افق تمدنی بدهد.
از این منظر، هفتم تیر صرفاً سالروز یک جنایت بزرگ نیست؛ سالروز تأمل در یک خلأ تاریخی نیز هست. خلأ شخصیتی که میخواست اسلام را از سطح شور و شعار، به سطح قانون، تشکیلات، آزادی مسئولانه و ساخت تمدنی ارتقا دهد. بهشتی در این معنا، نه فقط مظلوم زیست و مظلوم شهید شد، بلکه نماینده پروژهای بود که هنوز هم بسیاری از ابعاد آن در برابر جامعه ایرانی و جمهوری اسلامی گشوده مانده است.
یادداشت از فاطمه مهربان
انتهای پیام/