وقتی میدان راهبرد واقعی را نشان می‌دهد/مذاکره زیر سایه میدان

به گزارش خبرگزاری تسنیم از شیراز، مهدی شهسواری تحلیلگر سیاسی - اقتصادی طی یادداشتی اختصاصی با عنوان «مذاکره در سایه بازآرایی میدان؛ آمریکا به دنبال خرید زمان یا حل مسئله؟» که در اختیار تسنیم قرار داده است، نوشت:

اعتبار یک تفاهم نه با متن آن، بلکه با تغییر رفتار میدانی طرفین سنجیده می‌شود. هرگاه میان دیپلماسی و آرایش عملیاتی شکاف وجود داشته باشد، این میدان است که راهبرد واقعی را آشکار می‌کند. از این زاویه ، تحولات اخیر را می‌توان صرفاً یک روند دیپلماتیک ندانست، بلکه باید آن را در چارچوب یک برآورد امنیتی _ راهبردی از رفتار آمریکا و رژیم صهیونیستی مورد ارزیابی قرار داد.

تفاهم‌نامه، برخلاف یک معاهده یا توافق الزام‌آور، بیش از آنکه تعهد حقوقی ایجاد کند، چارچوبی برای تنظیم رفتارهای موقت و ایجاد یک مسیر حرکت است.

تجربه توافق‌های رسمی نیز نشان داده است که تضمین‌های حقوقی به‌تنهایی ضامن تغییر رفتار آمریکا و اسراییل نیستند. بنابراین، خطای راهبردی آن است که امنیت ملی بر مبنای متن تفاهم ارزیابی شود، نه بر اساس تغییر رفتار عملی طرف مقابل.

نخستین نشانه قابل توجه آن است که آرایش نظامی آمریکا در منطقه نه‌تنها کاهش نیافته، بلکه شواهد از تداوم بازآرایی عملیاتی، استقرار مجدد یگان‌ها، تقویت شبکه پشتیبانی و حفظ ظرفیت‌های لجستیکی حکایت دارد.

در منطق نظامی، کشوری که تصمیم گرفته اختلافات را از مسیر دیپلماسی حل کند، به‌تدریج از سطح آمادگی رزمی خود می‌کاهد؛ اما حفظ یا تقویت این آرایش، این پرسش را ایجاد می‌کند که آیا مذاکره، هدف نهایی است یا بخشی از یک فرآیند بزرگ‌تر برای مدیریت میدان؟

رفتار میدانی رژیم صهیونیستی نیز همین ابهام را تقویت می‌کند. استمرار عملیات نظامی و اقدامات تهاجمی، در کنار تداوم تنش در جبهه‌هایی مانند لبنان، نشان می‌دهد که حداقل در میدان، نشانه روشنی از ورود به یک دوره پایدار کاهش تنش مشاهده نمی‌شود. این تفاوت میان ادبیات دیپلماتیک و رفتار عملیاتی، خود یکی از مهم‌ترین شاخص‌های تحلیل امنیتی است.

از سوی دیگر، حملات محدود آمریکا را نیز نباید صرفاً از منظر میزان خسارت ارزیابی کرد. در ادبیات نظامی، چنین اقداماتی می‌تواند بخشی از فرآیند «شناسایی رزمی» باشد؛ یعنی سنجش آستانه تصمیم ایران برای ادامه یا گسترش جنگ، ارزیابی سرعت واکنش، شناسایی سامانه‌های فعال پدافندی، آشکارسازی الگوی فرماندهی و تکمیل بانک اهداف برای سناریوهای احتمالی آینده. اگر این برآورد صحیح باشد، بخشی از اقدامات اخیر را باید تلاشی برای کاهش ابهام اطلاعاتی و افزایش اشراف عملیاتی دشمن دانست.

در همین چارچوب، نمی‌توان احتمال بهره‌گیری از فضای تنش کنترل‌شده برای بازشناسایی شخصیت‌های کلیدی، فرماندهان، دانشمندان، مراکز راهبردی و زیرساخت‌های حیاتی را نیز نادیده گرفت. 

تجربه نشان داده است که در بسیاری از منازعات، دوره‌های کاهش نسبی درگیری، به فرصتی برای تکمیل چرخه اطلاعاتی، نفوذ، خرابکاری، عملیات سایبری و طراحی ترورهای هدفمند تبدیل می‌شوند.

در سطح ژئوپلیتیک نیز روندهای جاری حامل پیام‌های مهمی هستند. تلاش برای ایجاد مسیرهای جایگزین انتقال انرژی و کاهش وابستگی به تنگه هرمز را نمی‌توان صرفاً اقدامی اقتصادی دانست؛ این روند، در صورت تحقق، بخشی از ظرفیت بازدارندگی ژئوپلیتیکی ایران را هدف قرار می‌دهد. 

همزمان، گسترش مناسبات ایران با برخی کشورهای عربی منطقه، اگرچه از منظر سیاسی می‌تواند به کاهش تنش کمک کند، اما از زاویه امنیتی ممکن است به کوچک‌تر شدن بانک اهداف عملیاتی ایران در هرگونه تقابل احتمالی آینده نیز بینجامد؛ زیرا بخش مهمی از دارایی‌ها، پایگاه‌ها و سرمایه‌های اقتصادی آمریکا در همین جغرافیا قرار دارند.

برآیند این تحولات، این احتمال را تقویت می‌کند که واشنگتن به‌صورت هم‌زمان چند هدف را دنبال می‌کند؛ حفظ مسیر مذاکره، استمرار فشار کنترل‌شده، بازسازی و ترمیم آسیب‌پذیری‌های خود، کاهش مؤلفه‌های بازدارندگی ایران و اصلاح هندسه نبرد برای مراحل بعدی. اگر چنین باشد، تفاهم نه پایان رقابت، بلکه بخشی از مدیریت رقابت خواهد بود.

نکته قابل تأمل دیگر، نسبت این روند با رویکرد اقتصادی دولت ترامپ است. رئیس‌جمهوری که همواره سیاست خارجی را با معیار منفعت اقتصادی برای آمریکا توصیف کرده، در این پرونده بیش از هر چیز بر محدودسازی ظرفیت هسته‌ای ایران و موضوع مواد غنی‌شده تمرکز دارد. 

اگر منفعت اقتصادی مستقیمی در این فرآیند برای واشنگتن تعریف نشده باشد، این پرسش راهبردی مطرح می‌شود که آیا هدف اصلی، کسب سود اقتصادی است یا رفع نگرانی‌های امنیتی و بازطراحی موازنه قدرت به سود آمریکا و رژیم صهیونیستی؟ این پرسش، اهمیت نگاه صرفاً اقتصادی به مذاکرات را کاهش داده و ضرورت تحلیل امنیتی آن را برجسته می‌کند.

انتهای پیام/424