زینبیه اعظم زنجان؛ جایی که اشک، نذر و ارادت در خیابان جاری می‌شود

به گزارش خبرگزاری تسنیم از زنجان،هنوز صبح، قامت کاملش را روی شهر نگشوده بود که زنجان بوی روضه گرفته بود؛ بوی چای نذری، بوی اسپند، بوی اشک و انتظار. اطراف زینبیه اعظم، از ساعت‌ها پیش از آغاز حرکت، پر شده بود از مردمی که بی‌صدا و آرام، پشت درهای مسجد نشسته بودند؛ زنانی که چادرهای مشکی‌شان را جمع کرده و گوشه‌ای نشسته بودند، مردانی که دست بر زانو، چشم به در دوخته بودند، پیرمردهایی که انگار سال‌هاست هر محرم همین جا قرار دارند، و نوجوان‌هایی که شاید هنوز همه معنای این اشتیاق را ندانند، اما دلشان با این جمعیت یکی شده بود. کسی عجله نداشت؛ همه می‌دانستند قرار است تا ساعتی دیگر، خیابان‌های شهر به رودخانه‌ای از ماتم و محبت بدل شود.

دسته زینبیه اعظم زنجان فقط یک مراسم نیست؛ یک قرار قدیمی است میان مردم این شهر و نامی که هر سال بیشتر از پیش در جانشان ریشه می‌دواند. اینجا عزاداری فقط سینه‌زدن و نوحه‌خوانی نیست، بلکه نوعی زیستن در سوگ است؛ انگار شهر برای ساعاتی از زندگی روزمره فاصله می‌گیرد و به خاطره‌ای جمعی پناه می‌برد که از نسل‌های دور تا امروز رسیده است. پشت درهای مسجد، نگاه‌ها به یکدیگر شبیه بود؛ شبیه چشم‌هایی که چیزی فراتر از یک مراسم را انتظار می‌کشند. بعضی زیر لب ذکر می‌گفتند، بعضی تسبیح می‌گرداندند، بعضی اشک می‌ریختند و بعضی فقط ساکت بودند؛ همان سکوتی که گاهی از صدای بلند هم رساتر است.

وقتی حرکت آغاز می‌شود، شهر ناگهان رنگ دیگری می‌گیرد. دسته زینبیه اعظم زنجان از خیابان زینبیه وارد خیابان شهدا می‌شود، از چهارراه امیرکبیر و سبزه‌میدان می‌گذرد، به سمت چهارراه انقلاب می‌رود و در نهایت به امامزاده سید ابراهیم(ع) می‌رسد. اما این مسیر روی نقشه، با آنچه در دل مردم می‌گذرد، یکی نیست. این فقط عبور از چند خیابان و میدان نیست؛ گذر از لایه‌های عاطفه، ارادت، سوگ و خاطره است. هر متر از این راه، شاهد چشم‌هایی است که برای امام حسین(ع) تر شده، دست‌هایی که برای نذر بالا رفته و دل‌هایی که در هیاهوی جمع، آرام‌تر از همیشه می‌تپد.

در میان جمعیت، پاهای برهنه خوب به چشم می‌آیند. برخی از عزاداران کفش‌هایشان را پیش از ورود به دسته کنار گذاشته‌اند و برهنه در مسیر قدم برمی‌دارند؛ بر آسفالت، روی سنگ‌فرش، در گرما و فشار جمعیت. این پاهای برهنه فقط تصویری از یک رسم نیست؛ نشانی از عهد است، از فروتنی، از نذری که شاید هیچ‌کس جز صاحب دل و امامش از آن خبر ندارد. هر قدم، انگار زمزمه‌ای خاموش است؛ روایتی بی‌کلام از درد، شکر، حاجت یا دلدادگی. در چهره بسیاری از آنها، نه خستگی دیده می‌شود و نه شکایت؛ فقط حالی هست که با واژه‌ها نمی‌شود توضیحش داد.

حاشیه‌های مسیر هم خودشان روضه‌ای مستقل‌اند. مردمی که کنار خیابان ایستاده‌اند، هر کدام سهمی در این عزاداری دارند. یکی با سینی‌های شربت از عزاداران پذیرایی می‌کند، دیگری استکان‌های چای داغ را میان مردم می‌گرداند. جایی دیگر، صدای گوسفندان نذری یا همهمه اطراف قربانی بلند است؛ نذرهایی که گاه کوچک‌اند و گاه بزرگ، اما در یک چیز مشترک‌اند: همه از دل برآمده‌اند. برخی به اندازه توانشان چند بطری آب یا چند لیوان شربت آورده‌اند، بعضی دیگ غذا بار گذاشته‌اند و بعضی هم نذرهای سنگین‌تری چون گوسفند و گاو پیشکش کرده‌اند. اینجا کسی میزان نذر دیگری را نمی‌سنجد؛ همه می‌دانند ارزش نذر را نیت آن تعیین می‌کند.

در گوشه‌هایی از مسیر، مردانی به عزاداران آب می‌دهند، این صحنه ذهن را به دشت کربلا می‌برند. آب دادن در این میان فقط رفع عطش نیست؛ یادآوری عطش است، یاد سقایی است، یاد مشک پاره‌ای است که هنوز بعد از قرن‌ها در حافظه شیعه تازه مانده است. عزادارانی که از میان جمعیت می‌گذرند، از این آب می‌نوشند و لحظه‌ای مکث می‌کنند؛ انگار جرعه‌ای از یاد را سر می‌کشند، نه فقط آب را.

تصویر کودکان و نوزادان در این میان، سوز دیگری به مراسم می‌دهد. بعضی را با پیراهن‌های کوچک مشکی آورده‌اند، بعضی سربند «یا حسین» و «یا زینب» بر پیشانی دارند، بعضی در آغوش مادر خوابشان برده و بعضی با چشمان متعجب، به انبوه جمعیت نگاه می‌کنند. لباس‌های عزاداری بر تن این نوزادان و کودکان، بیش از آنکه یک ظاهر آیینی باشد، نشانی از تداوم است؛اینکه این سوگ، این محبت و این دلدادگی قرار است از نسلی به نسل دیگر منتقل شود. پدرانی که دست کودک خود را گرفته‌اند، فقط او را در یک دسته عزاداری همراه نکرده‌اند؛ او را به حافظه جمعی این شهر سپرده‌اند.

در این میان، بیمارانی را هم می‌بینی که با امید به شفا آمده‌اند. مادری که کودکش را در آغوش گرفته و آرام اشک می‌ریزد، مردی که بیماری‌اش او را خمیده کرده اما خود را به کنار مسیر رسانده، سالمندی که با کمک اطرافیان ایستاده تا از این کاروان جا نماند. خیلی‌ها در چنین روزی، دردشان را با خود به دسته می‌آورند؛ نه فقط درد تن، که درد دل، غصه خانه، گرفتاری زندگی و آرزوهای ناتمام. آنها آمده‌اند تا در هیاهوی «یا حسین» و در سایه نام زینب(س)، مرهمی برای رنج خود پیدا کنند. در این جمع، امید چیزی پنهان نیست؛ میان اشک‌ها دیده می‌شود.

نوای مداحان، روح این حرکت عظیم را شکل می‌دهد. حاج علی احمدی، علی عینی‌فرد، محمد عینی‌فرد، حسین عینی‌فرد، مجید موسوی و حسن بهرامی، هر کدام با صدای خود، موجی از اندوه و شور را در جمعیت جاری می‌کنند و همراهی نوای استاد حاج غلامرضا عینی‌فرد، بر این حال و هوا عمقی دوچندان می‌بخشد. وقتی صداها در خیابان می‌پیچد و مردم با ضرباهنگ نوحه‌ها سینه می‌زنند، شهر دیگر شبیه روزهای معمول نیست. دیوارها هم انگار صدا را بازمی‌تابانند و هر گوشه‌ای به مجلسی از ماتم بدل می‌شود. گاه تنها یک «یا حسین» از میان هزاران سینه برمی‌خیزد و آن‌قدر سنگین و جان‌دار است که می‌شود وزن اشک را در آن حس کرد.

پرچم‌ها در مسیر، معنای دیگری به فضا می‌دهند. پرچم‌های سیاه و سرخ عزاداری در باد تکان می‌خورند، در کنار پرچم ایران که بر دست برخی از عزاداران یا بر سردر موکب‌ها دیده می‌شود. عکس رهبر شهید نیز در برخی نقاط مسیر، بر دیوارها یا در دست مردم، دیده می‌شود و حال و هوای این حرکت را به امروز پیوند می‌زند. انگار در این مسیر، هم تاریخ حضور دارد، هم هویت، هم داغ و هم وفاداری. خیابان فقط محل عبور نیست؛ به صحنه‌ای زنده از باورهای مردم بدل می‌شود.

دسته زینبیه اعظم، فقط به اشک و نوحه محدود نمی‌شود؛ سازمان‌یافتگی مردمی آن هم جلوه‌ای از عظمت این آیین است. حدود 70 نفر به صورت سیار برای جمع‌آوری نذورات پیش‌بینی شده‌اند و از چهارراه پایین تا میدان بسیج، 50 پایگاه ثابت برای دریافت نذورات مردمی در نظر گرفته شده است. این اعداد، فقط آمار نیستند؛ نشانه مشارکت عظیم مردمی‌اند. هر کس می‌خواهد سهمی در این مجلس داشته باشد. یکی اسکناسی در صندوق می‌اندازد، یکی نذر قربانی دارد، یکی شربت می‌دهد، یکی آب پخش می‌کند و یکی فقط با اشک و حضورش در این راه شریک می‌شود. همین همدلی است که دسته را از یک مراسم پرجمعیت، به یک پیکره زنده اجتماعی و معنوی تبدیل می‌کند.

زیبایی این روز در همین جزئیات است؛ در پیرزنی که از لابه‌لای جمعیت برای دسته دعا می‌کند، در جوانی که شانه به شانه دیگران سینه می‌زند، در مادری که طفلش را بالا گرفته تا از میان جمعیت عبور نکند، در سقایی که مشکش را محکم گرفته، در نگاه خیس مردی که سال‌هاست هر محرم به همین مسیر می‌آید و باز هم انگار داغ برایش تازه است. اینجا هر کس روایتی دارد و همه این روایت‌ها در یک نام به هم می‌رسند.

وقتی دسته آرام‌آرام به سمت امامزاده سید ابراهیم(ع) پیش می‌رود، می‌شود فهمید که زنجان در چنین روزی فقط یک شهر نیست؛ یک دل واحد است. دلی که با نوحه می‌تپد، با اشک سبک می‌شود، با نذر بخشنده می‌شود و با یاد کربلا، معنا پیدا می‌کند. دسته زینبیه اعظم زنجان، فقط یک آیین دیرینه نیست؛ سند زنده‌ای از ایمان مردمی است که هنوز برای حقیقت، وفاداری و مصیبت اهل‌بیت(ع) اشک می‌ریزند.

شاید راز ماندگاری این دسته همین باشد؛ اینکه هر کس چیزی از دل خود را به آن می‌آورد. یکی درد، یکی نذر، یکی دعا، یکی شکر، یکی امید و یکی دلتنگی. و در پایان، همه از این مسیر چیزی با خود می‌برند؛ اندکی آرامش، اندکی سبکی، و احساسی که تا مدت‌ها در جانشان باقی می‌ماند. زینبیه اعظم زنجان، هر سال نه فقط خیابان‌های شهر، که رگ‌های عاطفه مردم را به حرکت درمی‌آورد؛ جایی که اشک، نذر، پرچم، نوحه، آب، دعا و امید، همه در کنار هم یک روایت بزرگ می‌سازند: روایت مردمی که هنوز عشق به اهل‌بیت(ع) را زندگی می‌کنند.

انتهای پیام/