ببینید| روایت مادرانه از فرمانده شهید محمد پاکپور

به گزارش خبرگزاری تسنیم از اراک، مادر شهید، واژه‌ای که پیش از هر چیز، یادآور عشقی بی‌نهایت است؛ عشقی که از عمق جان مادری و خانواده شهدا می‌جوشد که تمام هستی‌اش را در طبق اخلاص گذاشت و گرانبهاترین سرمایه‌اش، یعنی فرزند رشیدش را، هدیه به معشوق الهی وحقیقی کرد.

برای مادر، شهیدش هرگز نمی‌میرد؛ او هنوز در نگاه خیس مادر جاریست، در لحظه‌های سکوتش می‌تپد و میان هر اشک بی‌صدا، نامش نجوا می‌شود. علاقه قلبی یک مادر به فرزند شهیدش، نه با کلمات می‌گنجد، نه با زمان کمرنگ می‌شود؛ این عشق در فراسوی دنیا، در ملکوت معنا پیدا کرده است.

همه مادران فرزندانشان را دوست دارند، اما عشق مادر شهید، رنگی دیگر دارد. او نه تنها عاشق فرزندش بود، بلکه عشق خود را همراه با او تقدیم راهی کرد که از جان عزیزتر است.

حالا اگر این شهید حاج محمد مادری باشد که دو فرزندش، رضا را در دفاع مقدس اول و در عملیات رمضان و فرزند دیگرش را در جنگ رمضان و جنگ تحمیلی سوم به راه سیدالشهدا هدیه داده باشد می شود روزهای گلزار شهدای دهسد خنداب و مادری که از صبح در کنار قبر دو شهیدش لالایی قهرمانانه می خواند.

مادری که فرزندش را با بوسه‌ای بر پیشانی و دعایی پشت سرش، روانه میدان کرد و از همان لحظه، قلبش پر از نگرانی ماند؛ اما نه برای برگشتن، که برای سربلندی او و امروز، با غروری اشک‌آلود و دلی که هم از فراق می‌سوزد، هم به وصل او می‌بالد، می‌گوید: «پسرم زنده است، در لحظه لحظه زندگیم». این است حقیقتِ احساس قلبی مادری که از عزیزترین دارایی دنیا گذشت تا عشق را در قاب‌‌آسمانی ابدی کند.

مصاحبه با مادران شهدا همیشه پراز احساس و پراز حرف های عاشقانه است اما مصاحبه با سپهبد شهید محمد پاکپور، فرمانده شهید سپاه در جنگ رمضان بسیار متفاوت است.

مادری که هنوز با آوردن نام حاج محمدش چشم های چشمه اشک است و هنوز قشنگترین روزهایش همصدایی حاج محمد بوده، مادری که با همان لحن زیبای خودمان، کلام خودمانی اش حرف می زند.

مصاحبه با این مادر شهید تفاوت های زیادی با مصاحبه های دیگر دارد، دلیل آن هم خاکی بودن حاج محمد، نزدیکی مردم اراک، خنداب، دهسد و به تبع آن مرز نشینان و مردم ایران با فرمانده ای بود که فارغ از فرمانده سپاه یا فرمانده نیروی زمینی یا فرمانده عملیات سپاه بودن برای مردم رفیق بود، مرهم بود و امروز همین خاطرات صمیمی حاج محمد است که قلب مردم را سوزانده، حال باید با مادر چنین شهیدی گفت‌و‌گو کنیم که آنقدر مهربان و صمیمی است که گاهی میانه مصاحبه، سررشته سخن را رها می کند، دختران جانفدای ایران که به او سلام می کنند را در آغوش می گیرد به ابراز ارادت و علاقه شان مادرانه پاسخ می دهد.

مصاحبه با مادر سپهبد شهید پاکپور فراز و فرودش هم زیاد است، جایی پای روضه کربلای مادر می نشینی و لب تشنه رضای شهیدش، پای روضه شهادت حاج محمد قهرمان شهیدش گاهی هم مصاحبه حماسه سرایی زینبی می شود، اما مان از جایی که به صبح شهادت قائد امت می رسد، از سیدالشهدای ایران می گوید و اشک می ریزد اما این مصاحبه سراسر عشق است و عشق است و حماسه. مشروح گفت‌و‌گوی تفصیلی خبرنگاران خبرگزاری تسنیم استان مرکزی با مادر سپهبدشهید محمد پاکپور، فرمانده شهید کل سپاه در زیر می‌اید:

حکایت شهیدان رضا و محمد پاکپور حکایت عجیبی است، رضا را در جنگ تحمیلی 8 ساله و در عملیات رمضان و با لب روضه شهید شد و حاج محمد در جنگ تحمیلی سوم و در جنگ رمضان با لب تشنه و روضه امام حسینی شد.

و این‌ها بخشی از روضه های مادری است که وقتی نام هر یک را می شنود، سکوت می کند، چشمانش پراشک می‌شود، آه حسرتی می کشد و از رضا و حاج محمدش روایت می‌کند.

حاج‌آقا آرام گفت رضا شهید شد؛ خاطرات مادر شهید پاکپور از آخرین وداع

سکانس اول، شهادت رضا پاکپور 17 ساله در عملیات رمضان سال 1361

مادر شهیدان پاکپور با اشاره به شهادت شهید والامقام رضا پاکپور می‌گوید: از آغاز جنگ تحمیلی 8 ساله، رضا بیشترین زمانش را در جبهه بود، حتی وقتی به مرخصی می آمد و در روستا و پیش ما بود هم درحال خدمت به مردم و گره‌گشایی از مردم بود.

وی افزود: رضا در ماه رمضان و با لبی روزه و تشنه در دفاع از این کشور و اسلام به شهادت رسید(مادرشهید در اینجا قدری مکث می‌کند و گویی تمام خاطرات رضایش تیتروار از جلوی چشمانش عبور می‌کندو ادامه می‌دهد) پسرم تشنه و گرسنه با لب روزه شهید شد.

مادر شهیدان پاکپور در پاسخ به سوالی درباره اینکه "لطفا از شهید رضا پاکپور فرزند شهیدتان، از اخلاق و حضور او در جبهه بگویید" اظهار کرد: شهید رضا پاکپور در سن 17 سالگی و در سال 1361 به شهادت رسید. بیشتر روزها در جبهه حضور داشت و علاقه زیادی به دفاع از کشور داشت. روحیه‌ای بسیار مردمی، مهربان و دلسوز داشت و با همه مردم خوش‌رفتار بود. همیشه به فکر دیگران بود و اگر می‌دید کسی مشکلی دارد، سعی می‌کرد به او کمک کند.

وی بیان کرد: حتی زمانی که به روستا می‌آمد و شرایط بمباران هم وجود داشت، باز هم به خانه‌های مردم سر می‌زد، احوالشان را می‌پرسید و سعی می‌کرد از حال و روز اهالی باخبر شود. او همیشه هوای مردم روستا را داشت و نسبت به اطرافیانش بسیار مسئولیت‌پذیر بود.

با پرسش اینکه "چه زمانی و چگونه از شهادت شهید رضا پاکپور مطلع شدید؟" گویا خاطرات فرزند جوان و شهید مادر شهیدان پاکپور جلوی چشمش عبور کرد و چشمان این مادر شهید را بارانی ساخت و در پاسخ به این سوال تسنیم اظهار کرد: روز راهپیمایی روز قدس بود و راهپیمایی این روز همانند سراسر کشور در روستای دهسد برگزار می‌شد. در آن مراسم اعلام کردند که در جبهه درگیری شدیدی رخ داده و تعداد زیادی شهید و مجروح به عقب منتقل شده‌اند. بعد از پایان راهپیمایی، به حاج‌آقا گفتم برود ببیند آیا رضا در میان شهدا هست یا نه. او رفت و وقتی برگشت گفت رضا بین شهدا نیست، اما مجروحان زیادی آورده‌اند.

وی ادامه داد: آن روز روزه بودیم. بعد از مدتی، چون خسته بود، برای استراحت خوابید. کمی بعد یکی از نیروهای سپاه به در خانه آمد و گفت حاج‌آقا را صدا کنید. حاج‌آقا به سپاه رفت و وقتی برگشت، چیزی درباره رضا نگفت و فقط گفت بین دو خانواده اختلافی پیش آمده است. اما رفتارهایش عادی نبود؛ مدام دور خودش می‌چرخید و زیر لب چیزی می‌خواند. از او پرسیدم: «رضا شهید شده؟» گفت: «نه.»

مادر شهیدان پاکپور بیان کرد: از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم دو نفر از همرزمان رضا، جمشید مرادی و هانی، به سمت خانه ما می‌آیند. همان لحظه دلم لرزید و با خودم گفتم نکند رضا شهید شده باشد. دوباره پرسیدم، اما باز هم گفتند نه. بعد حاج‌آقا کم‌کم موضوع را مطرح کرد. ابتدا پرسید: «زمانی که برادرت یا پسر برادرت فوت کرد چه کردی؟» و بعد آرام گفت: «رضا شهید شده است.»

مادر شهید درحالی که قطره های اشک روی صورتش می غلتید بغض را فرو خورد و ادامه داد: در آن لحظه دیگر چشم‌هایم جایی را نمی‌دید. هرچه می‌گشتم چادرم را پیدا نمی‌کردم. ظهر و وقت نماز بود. حاج‌آقا گفت طوری برویم که مردم متوجه نشوند و نماز و روزه‌شان به هم نخورد. بعد با هم به اراک رفتیم. ما را به سپاه بردند و آنجا گفتند چهار تابوت آورده‌اند و پرسیدند آیا رضا را می‌شناسی؟

وی اضافه کرد: رفتم بالای سر تابوت و رضا را دیدم. آنجا بود که برای آخرین بار پسر 17 ساله‌ام را دیدم. وقتی بالای سرش رسیدم، دیدم یک طرف سرش آسیب دیده و دستش قطع شده و روی سینه‌اش قرار گرفته است. این‌گونه خبر شهادت رضا را به ما رساندند.

آخرین دیدار در مشهد؛ دو شب تماس پشت سر هم و خداحافظی تک‌تک با خواهرها

سکانس دوم، روایتی از یاد ماندگار حاج محمد؛ فرمانده خوشنام شهید سپاه

مادر شهیدان پاکپور به سوال اینکه درباره حاج محمد و خاطراتش بگویید آهی از ته دل می‌کشد، دقیق مشخص است که دلش برای عزیزترین پسرش، مثل مردم ایران که این روزها دلشان برای حاج محمد پاکپور تنگ شده، برای حاج محمدش تنگ و بی قرار است، در پاسخ به این سوال اظهار کرد: حاج محمد خیلی پسر خوبی بود. هر وقت عملیاتی پیش می‌آمد یا در مأموریتی بود، هر جا که می‌رفت، اگر فرصتی پیدا می‌کرد حتماً تماس می‌گرفت. همسرش تعریف می‌کرد "وقتی حاج‌آقا غروب خسته و کوفته از کار برمی‌گشت می‌گفت، دلم می‌خواهد یک زنگی به ننه بزنم تا صدایش را بشنوم و دلم آرام شود."

وی ادامه داد: تقریباً هر دو روز یک‌بار یا هر وقت فرصت می‌کرد تماس می‌گرفت. آن زمان بچه‌ها کنار هم می‌نشستند و من همیشه موبایل را همراهم داشتم و منتظر زنگش بودم. وقتی تماس می‌گرفت به بچه‌ها می‌گفتم چیزی نگویید، محمد زنگ زده است. حال و احوالم را می‌پرسید و من هم به او می‌گفتم: «ننه، درد و بلات به جانم.» او هم می‌گفت: «نگو ننه، قربان آن قد و بالایت بشوم.» همیشه وقتی زنگ می‌زد مثل بچه‌ها قربان صدقه‌ام می‌رفت.

پرسش "از کدام ویژگی‌ها و رفتارهای شهید محمد پاکپور بیشتر به یاد دارید و دلتان برای چه چیزهایی تنگ می‌شود؟" بهانه ای است که بغض مادرشهیدان پاکپور ترکیده و بی تاب حاج محمد و باحسرت اظهار کرد: حاج محمد همه رفتارهایش خوب بود. واقعاً نمی‌توانم بگویم کدام رفتارش بهتر بود، چون از هر نظر آدم خوبی بود. با همه با احترام و مهربانی رفتار می‌کرد؛ با خواهر و برادرهایش، با زن برادرهایش و با همه اطرافیان اخلاق خوبی داشت. همه را خیلی دوست داشت، اما من را خیلی بیشتر دوست داشت. هنوز هم نمی‌دانم چطور دلش آمد من را تنها بگذارد.

وی ادامه داد: محمد از هر نظر خصوصیات خوبی داشت. از زمانی که به جبهه می‌رفت، تماس‌هایی که می‌گرفت، یا وقتی که به خانه می‌آمد و دوباره می‌خواست برگردد. هر وقت می‌خواست برود می‌گفت: «ننه‌جون بیا من را از زیر قرآن رد کن.» باور کنید گاهی نیم ساعت طول می‌کشید و من چند بار محمد را از زیر قرآن رد می‌کردم تا راهی شود.

مادر شهیدان پاکپور در پاسخ اینکه آخرین دیدارش با حاج محمد مربوط به چه زمانی بوده است اظهار کرد: آخرین باری که همدیگر را دیدیم زمانی بود که حدود هفت، هشت یا ده روز به ماه رمضان مانده بود. با هم به مشهد رفتیم. آنجا هم محمد را از زیر قرآن رد کردم. ما اصلاً نمی‌دانستیم محمد هم آنجاست. حاج حمید گفت: «ننه، فردا برای صبحانه مهمان هستیم.» پرسیدم کجا؟ گفت یکی از دوستان باباست. وقتی رفتیم و در خانه را باز کردند، دیدم محمد است. تا مرا دید دستم را بوسید. گفتم: «ای ننه، دورت بگردم، تو اینجایی؟» حدود دو ساعت آنجا کنار هم بودیم.

وی اضافه کرد: در آخرین شب‌ها هم دو شب پشت سر هم با من تماس گرفت. شب اول مثل همیشه صحبت کرد و از این‌وآن گفت. اما شب دوم وقتی زنگ زد پرسید: «چه کسانی آنجا هستند؟» گفتم وجیه و اکرم، خواهرهایش، و آقا مجید دامادم اینجا هستند. با تک‌تک آنها تلفنی صحبت کرد. بعد دوباره پرسید: «ننه، محسن کجاست؟» گفتم محسن خانه خودش است. گفت: «پس سلام من را هم به محسن برسان.» و بعد خداحافظی کرد.

نمی‌دانم چطور دلش آمد من را تنها بگذارد

مادر شهیدان پاکپور در پاسخ به اینکه "از ارتباط شهید محمد پاکپور با شما، همسرش، فرزندان و خواهر و برادرهایش بگویید؟" اظهار کرد: ارتباطش با من بیشتر از طریق تماس تلفنی بود. معمولاً هر دو یا سه روز یک‌بار زنگ می‌زد و احوالپرسی می‌کرد. چون بیشتر وقت‌ها مشغول کار و مأموریت بود، کمتر فرصت می‌کرد حضوری به خانه بیاید.

وی ادامه داد: درباره ارتباطش با خانواده خودش هم دقیق نمی‌دانم، چون پیش آنها نبودم، اما تا جایی که خبر داشتم او کمتر به خانه می‌رفت. وقتی با همسرش، اشرف، صحبت می‌کردم و می‌پرسیدم از محمد خبر داری، می‌گفت گاهی یک تماس کوتاه می‌گیرد. بیشتر ارتباط‌ها همان تماس تلفنی بود و کمتر پیش می‌آمد که بتواند به خانه برود و کنار همسر و فرزندانش باشد. به خاطر مسئولیت‌ها و کارهایی که داشت، بیشتر وقتش صرف همان مأموریت‌ها می‌شد و کمتر فرصت دیدار با خانواده پیدا می‌کرد.

مادر شهیدان پاکپور، در این نقطه از مصاحبه برای لحظاتی سکوت اختیار می‌کند و به خاطره حاج محمدش می‌اندیشد و آخرین تماس تلفنی و خداحافظی آخر حاج محمد، ناگزیریم قدری از فضای مصاحبه دور شویم، پس گفت‌وگو را برای دقایقی قطع می‌کنیم تا پس از کمی آرام شدن قلب دلتنگ مادر ادامه دهیم.

برای تغییر هوای گفت‌و‌گو و برای آنکه قدری لبخند روی لب‌های این مادر شهید بنشیند سراغ خاطرات شیرین از حاج محمد رفتیم، مادر شهیدان پاکپور در پاسخ به اینکه "زیباترین خاطره‌ای که از حاج محمد در ذهن دارید چیست؟" اظهار کرد: حاج محمد همه خاطره‌هایش خوب بود. واقعاً نمی‌توانم بگویم کدام خاطره‌اش از بقیه بهتر است. هر وقت به روستا می‌آمد، حال و هوای خانه عوض می‌شد.

محمد حتی یک بار هم دل کسی را نشکست

وی افزود: یادم هست وقتی می‌آمد، به بچه‌ها می‌گفتم برای ناهار چه درست کنیم. اما محمد همیشه می‌گفت: «ننه‌جان، تو کاری به ناهار نداشته باش، من درست می‌کنم.» البته بیشتر وقت‌ها دست‌هایش را بالا می‌زد و می‌گفت مثلاً املت درست کنیم یا آتش روشن کنیم و سیب‌زمینی بپزیم.

این مادر شهید بیان کرد: بچه‌ها را صدا می‌زد و می‌گفت آتش روشن کنید. بعد خودش هم می‌رفت و با بچه‌ها سیب‌زمینی می‌پختند. گاهی هم سیب‌زمینی‌ها خوب نپخته بود، اما بچه‌ها همان‌طور با خوشحالی می‌خوردند. گاهی هم املت درست می‌کردیم و همه با هم می‌نشستیم و می‌خوردیم. می‌گفت: «ننه‌جون تو هیچ کاری به ناهار نداشته باش.»

وی ادامه داد: حاج محمد از بچگی تا زمانی که بزرگ شد، هیچ‌وقت یادم نمی‌آید حرفی زده باشد که دل کسی را بشکند، برنجاند یا کسی را ناراحت کند. از روزهای کودکی‌اش تا آخرین سال‌های زندگی‌اش حتی یک حرف کوچک هم از او نشنیدم که باعث ناراحتی من یا کسی شود. همه خصوصیاتش خوب بود.

هیچ‌وقت از جنگ و سختی‌ها در خانه نگفت / حاج محمد خانه را شاد نگه می‌داشت

سکانس سوم ، جوانی حاج محمد و نقشش در دوران انقلاب و دفاع مقدس

نوبت به مرور خاطرات جوانی، حضور سپهبد شهید پاکپور در دوران انقلاب اسلامی و دفاع مقدس می‌رسد، مادر شهیدان پاکپور در پاسخ به اینکه "از فعالیت‌های شهید محمد پاکپور در دوران انقلاب اسلامی و دفاع مقدس بگویید؟" اظهار کرد: چیزی که همیشه یادم هست این است که حاج محمد از ابتدای انقلاب اسلامی دلبستگی شدیدی به امام و رهبری و انقلاب و نظام اسلامی داشت و تمام زندگی و وجودش را وقف این راه کرد و در این راه هم به آرزوی دیرینه اش که شهادت بود رسید. شاید در طول یک ماه هم به ندرت پیش می‌آمد که شبی را در خانه بماند. بیشتر وقت‌ها مشغول کار و فعالیت و در ماموریت حضور داشت.

وی افزود: وقتی ما به تهران و خانه‌شان می‌رفتیم، اگر می‌فهمید من آنجا هستم، شب برای دیدنم به خانه می‌آمد. اما همان هم خیلی کوتاه بود. معمولاً دم غروب می‌آمد و صبح زود، قبل از اینکه من بیدار شوم، دوباره رفته بود. وقتی می‌پرسیدم محمد کجاست، می‌گفتند رفته سر کارش. واقعاً کمتر پیش می‌آمد او را در خانه ببینیم؛ نه ما زیاد او را می‌دیدیم و نه حتی همسر و فرزندانش فرصت زیادی برای دیدنش داشتند.

این مادر شهید اضافه کرد: فعالیت‌هایش از همان روزهای اول انقلاب شروع شد و بعد هم در دوران جنگ ادامه پیدا کرد. در دوران دفاع مقدس هم فعال بود. آن زمان هنوز جوان بود، اما با وجود سن کم در کارهای مختلف حضور داشت. حتی گاهی تعریف می‌کرد که در آن سال‌ها برای اینکه بتواند در کارهای مربوط به جنگ و انقلاب حضور داشته باشد، سختی‌های زیادی کشیده است. یک بار هم می‌گفت در همان سال‌ها پلیس‌ها دنبالش کرده بودند و حتی با سرنیزه به دستش زده بودند و او را کتک زده بودند. مدتی هم در خانه بود چون روی مین رفته بود و آسیب دیده بود.

وی ادامه داد: با این همه، وقتی به خانه می‌آمد، هیچ‌وقت از جنگ و درگیری صحبت نمی‌کرد. هیچ‌وقت نمی‌نشست از سختی‌ها یا اتفاقات جبهه تعریف کند. بیشتر وقت‌ها با بچه‌ها و اعضای خانواده خوش‌وبش می‌کرد، با برادرها و خواهرهایش صحبت می‌کرد و فضای خانه را شاد نگه می‌داشت. در خانه ما کمتر پیش می‌آمد که نامی از جنگ و درگیری برده شود.

حاج محمد از ما حلالیت بگیرد؟ ما باید از او حلالیت می‌گرفتیم

سکانس چهارم ، وقتی حاج محمد تمام وجودش را فدای انقلاب و امام کرد

این مادر شهید درباره اینکه بعد از آنکه مسئولیت‌های بیشتری پیدا کرد، به‌ویژه در سال‌های اخیر، چقدر فرصت دیدار با خانواده داشت؟ اظهار کرد: خیلی کم. تقریباً نمی‌دیدیمش. حتی به خانه خودش هم خیلی کم می‌رفت. مخصوصاً در روزهایی که درگیری‌ها و شرایط سخت‌تر بود، اصلاً فرصتی برای دیدار نداشت.

درگیری‌های دوازده‌روزه و دلتنگی‌های بی‌پایان / در مدت طولانی فقط سه بار حاج محمد را دیدم

وی افزود: مثلاً در همان دوره‌ای که درگیری‌های دوازده‌روزه پیش آمد، دیگر تقریباً هیچ‌کس او را نمی‌دید. اگر هم گاهی به روستای دهسد می‌آمد، آن‌قدر کوتاه بود که شاید دو ساعت هم نمی‌ماند. یک بار هم به اراک آمد، آن هم در ایام تعطیلی بود؛ همان‌طور سرسری شام خورد و دوباره رفت. یک بار هم در مشهد دیدمش.در مجموع در مدت طولانی فقط همان چند بار او را دیدم؛ شاید سه بار. بعد از آن دیگر محمد را ندیدم.

مادر شهیدان پاکپور در پاسخ به اینکه " از زمانی که خبر شهادت سردار محمد پاکپور را شنیدید برایمان بگویید. آیا پیش از آن از شما حلالیت گرفته بود؟" اظهار کرد: حاج محمد از ما حلالیت بگیرد؟ ما باید از حاج محمد حلالیت می‌گرفتیم. همیشه حواسش به من بود و تقریباً یک شب در میان زنگ می‌زد تا از حالم باخبر شود.

سحر ماه رمضان و خبری که دل مادر را شکست

وی افزود: من از شهادتش خبر نداشتم. آن روزها ماه رمضان بود و ما خانه دخترم مهمان بودیم. سحر که غذا خوردیم، به دخترم گفتم: «وجیه جان، چرا این روزها داداشت را در تلویزیون نشان نمی‌دهند؟» چون هر وقت جنگ یا درگیری بود، معمولاً او را در تلویزیون نشان می‌دادند. دخترم گفت: «داداشم سرش شلوغ است.»

این مادر شهید اضافه کرد: تا همان شب که آنجا بودیم، هنوز چیزی نمی‌دانستم. هنگام سحر که می‌خواستیم نماز بخوانیم، دامادم تلویزیون را روشن کرد. آنها خبر داشتند، اما من خبر نداشتم. وقتی تلویزیون روشن شد و خبر را گفتند، فهمیدیم که مقام معظم رهبری به شهادت رسیده است. آن لحظه ما از شدت ناراحتی بر سر و صورت خودمان می‌زدیم.

وی بیان کرد: نماز صبح را خواندیم و بعد می‌خواستیم کمی استراحت کنیم که تلفن زنگ زد. محسن تماس گرفته بود و گفت: «ننه، به خانه ما بیایید.» وقتی به خانه رفتیم، نشستیم و من دوباره پرسیدم: «وجیهه جان، از داداشت هیچ خبری نیست؟» او گفت: «ننه، از چیزی که می‌ترسیدی همان شد… داداشم شهید شده است.»

مگر می‌شود کسی حاج محمد را دوست نداشته باشد؟/ راز محبوبیت سردار شهید از زبان مادر

سکانس پنجم، روایتی از عشق، ارادت و دلدادگی مردم به فرمانده شهید سپاه

مادر شهیدان پاکپور در پاسخ به سؤالی درباره اینکه "میان مردم یک علاقه و ارادت قلبی نسبت به حاج محمد وجود دارد و بسیاری از مردم از اراک و حتی شهرهای دیگر به روستای دهسد و مزار او می‌آیند. به نظر شما دلیل این محبت و علاقه مردم چیست؟" اظهار کرد: به خاطر اخلاق خوب حاج محمد بود. با همه مهربان و خوش‌رفتار بود. با بچه‌ها مثل خودشان رفتار می‌کرد و با بزرگ‌ترها هم با احترام و صمیمیت برخورد داشت. اخلاقش با همه خوب بود؛ با فامیل، با آشنا و حتی با کسانی که شاید زیاد هم نمی‌شناخت.

وی افزود: همین رفتار باعث شده بود همه دوستش داشته باشند. طوری بود که خیلی از مردم او را مثل یکی از اعضای خانواده خودشان می‌دانستند. برای همین هم به او ارادت داشتند و دوستش داشتند. واقعاً مگر می‌شود کسی حاج محمد را دوست نداشته باشد؟ او برای همه عزیز بود؛ برای خانواده، برای فامیل و برای مردم. الان هم می‌بینید که مردم از جاهای مختلف به روستای دهسد و مزار شهید پاکپور می‌آیند. شب و روز اینجا رفت‌وآمد هست و مردم برای زیارت مزارش می‌آیند. این نشان می‌دهد که چقدر او را دوست داشتند و هنوز هم یادش در دل مردم زنده است.

شب و روز مزارش خلوت نمی‌شود/ اخلاق خوبش سبب شد همه او را مثل عضو خانواده خود بدانند

این مادر شهید در پاسخ به این پرسش که "از مراسم تشییع و تدفین شهید محمد پاکپور و حضور مردم برایمان بگویید؟" اظهار کرد: در مراسم تشییع حاج محمد جمعیت زیادی آمده بودند. از جاهای دور و نزدیک برای تشییع او آمده بودند. از شهرهای مختلف مثل زاهدان، کرمانشاه، بندرعباس و خیلی جاهای دیگر مردم آمده بودند. هر جایی که محمد خدمتی کرده بود یا او را می‌شناختند، از همان‌جا هم برای تشییعش آمدند.

وی ادامه داد: واقعاً جمعیت زیادی حضور داشتند و از نقاط مختلف کشور آمده بودند تا در مراسم تشییع شرکت کنند. مردم با محبت و ارادت زیادی در این مراسم حضور داشتند.

توصیه من به جوانان پیروی از راه حاج محمد است

مادر شهیدان پاکپور در پاسخ به اینکه "برای جوانان امروز چه توصیه‌ای دارید؟" اظهار کرد: توصیه من به جوان‌ها این است که پیرو راه محمد باشند. او راه درستی را انتخاب کرده بود و بیراهه نرفت. ان‌شاءالله جوان‌ها هم راه درست را ادامه بدهند و خداوند نگهدار همه‌شان باشد.

وی خاطرنشان کرد: من همیشه برای همه دعا می‌کنم. دعا می‌کنم خداوند همه مردم را حفظ کند و رهبر عزیز کشورمان در امنیت و آرامش باشد. از خدا می‌خواهم همه را در پناه خودش نگه دارد و خیر و سلامتی نصیب همه کند.

گفت‌و‌گو از: مبین جلیلی

انتهای پیام/711/