امیرعلی همه بهانهها را برای شهیدنشدن داشت!
- اخبار فرهنگی
- اخبار فرهنگ حماسه و مقاومت
- 28 ارديبهشت 1405 - 08:11
گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم ـ زهرا بختیاری: «غایت خلقت جهان، پرورش انسانهایی است که در برابر شداید بر هرچه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند.» بخش کوچکی از زندگی «امیرعلی شاهحیدری» را که همراه همسرش «بهار حمیدی» مرور میکنم این جمله سید مرتضی آوینی با دل و جان قابل درک است. امیرعلی جوان بود، بعد از فوت خواهر کوچکش، تکفرزند خانواده و همه امید پدر و مادرش بود، هزار جور برنامه و آرزو داشت، تازهداماد بود و از همه مهمتر عاشق نوعروس و زندگی تازهاش هم بود.
اما چه باید میکرد؟ دشمن به خاک کشورش تجاوز کرده بود و او سالها آرزو داشت در مبارزه علیه اسرائیل شرکت کند، اصلاً برای همین شغل دیگری انتخاب نکرد و تصمیم گرفت تا تحقق خواستهاش، یعنی نابودی رژیم صهیونیستی وارد سپاه پاسداران شود، و بابت همین آرمان همه تعلقات ارزشمندش را رها کرد و از همه مهمتر جانش را داد و شهید شد.
*برای اولین بار همدیگر را دیدیم
وقتی خواستگارها شروع کردند به خانه ما زنگزدن، هنوز 20سالم نشده بود، برای همین خانواده، بهخصوص پدرم تمایلی نداشتند که فعلاً من ازدواج کنم، طبیعتاً اجازه نمیدادند خواستگاری هم به منزل بیاید، اما وقتی یکی از دوستان خانوادگیمان خانواده شاهحیدری را معرفی کرد، پدرم روی حساب رودربایستی که داشت پذیرفت بیایند خانهمان. من 21سالم شده بود و امیرعلی وارد 30 سال شده بود که اولین بار همدیگر را دیدیم.
خانواده هر دو تقریباً کمجمعیت بودیم، من فرزند اول خانواده بودم و یک برادر کوچکتر از خودم دارم و او هم تکپسر بود و خواهرش که از او کوچکتر بود حدود چهار سال قبلش بر اثر بیماری از دنیا رفته بود.
امیرعلی بهواسطه هوشی که داشت و بهدلیل موقعیت کاریاش زود توانست در چند جلسه ابتدایی به شناخت برسد و متوجه شود من هم فردی هستم که میتوانم یک عمر کنارش زندگی کنم، اما برای من که سن زیادی نداشتم و اولویتهایم هم کم نبود زمان بیشتری میطلبید تا او را بشناسم، خب، همان دفعات اول آن چیزی که در امیرعلی کاملاً مشهود بود حیا و ادبش بود.
با این وصف ازدواج برایم بسیار امر باارزش و مهمی بود و دوست داشتم انتخابی انجام دهم که آینده خوبی داشته باشد، لذا 6 ماه طول کشید تا جواب بله را دادم، البته شهید شاهحیدری بهخاطر فشار کاری تنها هفتهای یک بار فرصت داشت با هم صحبت کنیم و در این بین حدود یک ماهی هم مجبور شد به مأموریت برود، اتفاقاً همین سفر که پیش آمد به من گفت؛ "سختی زندگی با یک پاسدار را از همین جا متوجه شوید که هر موقع لازم باشد باید بروم".
*نمیتوانستم جواب مثبت بدهم
ماه پنجم خواستگاری خیلی با هم در مورد همه موضوعات اهمیتدار صحبت کرده بودیم تا انتخابمان درست باشد. او با اینکه از نظر من کامل و موردقبول بود اما نمیدانم چرا نمیتوانستم جواب بدهم، استرس زیادی داشتم، اتفاقاً به خودش هم گفتم؛ "شما از همه جهات کامل هستی اما بهخاطر استرس آینده و... نمیتوانم جواب مثبت بدهم."، او خیلی ناراحت شد و گفت؛ "خب، بیا در موردش صحبت کنیم و شاید حل شود."، گفتم؛ "باشه"، و جلسات ادامه پیدا کرد.
بعد از شش ماه انگار حسی قلبم را مطمئن کرد که او همان آدم است که میخواهم، حسی که تا پیش از آن نداشتم، کاملاً اطمینان داشتم میتوانیم یک زندگی قشنگ با هم داشته باشیم.
پدر من هم شغل آزاد دارد و با آدمهای زیادی دمخور است برای همین شناخت خوبی از مردم دارد، بعد از چند جلسه خواستگاری و رفتوآمد به خانهها و یک جلسه که تنهایی با همسرم حرف زد از ادب و حیای او خیلی خوشش آمده بود، پدرم گفت؛ "هم خانوادهاش خوب هستند هم خودش شخصیت خوبی دارد، دیگر نظر تو مهم است چون باید با هم زندگی کنید، هر تصمیمی هم بگیری ما پشتت هستیم".
*سه شهید در یک عروسی
4 اسفند 1402 تولد حضرت علی(ع) نامزد کردیم و در 31 اردیبهشت شب میلاد حضرت امام رضا(ع) و در حرم آقا مراسم عقدمان برگزار شد. خرداد 1404 یک هفته پیش از جنگ 12روزه هم عروسی کردیم و رفتیم زیر یک سقف، جالب است در عروسی ما سه شهید حضور داشتند؛ خود امیرعلی، شهید علی عبداللهزاده و یک نفر دیگر که اسمش خاطرم نیست.
*شغلش را دوست داشتم
میدانستم در کدام قسمت سپاه مشغول است و اتفاقاً شغلش را خیلی دوست داشتم، فکر میکردم آنها سرباز امام زمان(عج) هستند، مسئولیتپذیری و تعهد در مورد کارش هم مرا دلگرمتر میکرد. امیرعلی میگفت؛ "من با هدف وارد سپاه شدم."، وگرنه شغلهای دیگری هم برایش پیش آمده بود، اما این را که برای کشور و مردمش کار میکرد و متعهد بود، من را به این نتیجه رساند که پس مرا هم خوشبخت میکند.
*میخواهم از سپاه حقوق نگیرم
وقتی به مأموریت میرفت، دوری و دلتنگیاش را با اینکه برایم سخت بود اما باارزش میدانستم و مطمئن بودم نگاه خدا به من ویژه است، گاهی هم که در مورد شهادت صحبت کرده بود، میگفت؛ "هیچ وقت نمیخواهم از سپاه بازنشسته شوم بلکه دوست دارم عاقبت کارم ختم به شهادت شود."، امیرعلی بسیار عاشق خانواده بود و برای زندگیمان برنامهریزی میکرد، اینکه بچهدار شویم و خانه و ماشین خوبی داشته باشیم، حتی میگفت؛ "میخواهم یک شغل دوم داشته باشم که از لحاظ مالی تأمین باشیم و از سپاه حقوق هم نگیرم، میخواهم فقط برای آرمانم کار کنم".
*شهادت آقای حاجیزاده همسرم را بههم ریخت
همسرم وقتی وارد سپاه شد، شهید طهرانیمقدم به شهادت رسیده بود و قلباً ارادت زیادی به او داشت اما عاشق شهید حاجیزاده بود، عمیقاً از نظر کاری و فعالیتهایش او را قبول داشت و همیشه نگران حفاظت از شهید حاجیزاده بود، وقتی هم که او شهید شد همسرم خیلی بههم ریخته بود و تا مدتها حالش دگرگون بود، میگفت؛ "کمکاری ما باعث شد او شهید شود".
*انگیزه امیرعلی از رفتن به سپاه
مادر و پدر امیرعلی با اینکه او تنها فرزند پسرشان بود اما به تصمیم پسرشان احترام گزارده بودند، وگرنه آنها هم میدانستند شغلش خطرناک است و تمایلی به رفتن او به سپاه نداشتند، ولی خب، این را هم میدانستند که امیرعلی با عقل و منطق راهش را انتخاب میکند.
انگیزه امیرعلی از ورود به سپاه نابودی اسراییل بود و همیشه اعتقاد داشت که نابودیاش نزدیک است، میگفت؛ "آقا فرمودند."، بعد میگفت؛ "بهار قول میدهم هر وقت این اتفاق بیفتد از سپاه بیایم بیرون و یک شغل عادی داشته باشم".
*بعد از شهادت آقا، نگران حالش بودم
همسرم عاشق رهبر شهیدمان بود، میگفت؛ "کاش پیشمرگ آقا شوم و نبینم آن روزی که ایشان نباشند."، و خب، به این خواستهاش هم رسید و همان ساعت که آقا به شهادت رسیدند، او هم شهید شد، اتفاقاً وقتی سحر 10 اسفند از تلویزیون خبر شهادت آقا پخش شد نگران حال امیرعلی بودم، یاد روزهایی افتادم که شهید حاجیزاده به شهادت رسیده بود، میخواستم بروم خانه برایش لباس مشکی بیاورم.
*دو روز سخت بیخبری!
صبح روز شنبه که امیرعلی مثل یک روز عادی رفت سر کار با هم خداحافظی کردیم و قرار بود من هم برای کاری بروم بیرون، نه صدای انفجارها را شنیده بودم و نه اخبار را چک کرده بودم، فقط حس کردم خیابانها چقدر شلوغ است، تا اینکه مادر همسرم به من زنگ زد و پرسید؛ "از امیرعلی خبر نداری؟"، گفتم؛ "نه، چطور؟"، گفت؛ "انگار دوباره جنگ شده است، چند جا را بمباران کردند."، گفتم؛ "با من تماس نگرفته ولی حالش خوب است، اگر تماس گرفت به شما هم اطلاع میدهم".
قطع که کردم چند بار با گوشی او تماس گرفتم، اتفاقاً گوشی هم روشن بود اما پاسخ نداد، به چند نفر که فکر میکردم ممکن است از او خبر داشته باشند زنگ زدم اما آنها هم بیخبر بودند، دو روز گذشت و ما همچنان بیخبر بودیم، دوستانش میگفتند شرایط جنگی است و بهخاطر امنیت نمیتوانند زنگ بزنند.
دلم آشوب بود اما همزمان آرامش خاصی هم داشتم چون میگفتم خدا حافظش است و هر وقت قسمتش باشد از دنیا میرود. او در جنگ 12روزه هم بود و پایش شکست، برای همین با آن تجربه انگار دلم آرام بود، اتفاقاً سر یکی از نمازهایم شروع کردم گریهکردن و برایش دعا کردم که انشاءالله سلامت باشد و برایش خیر رقم بخورد، حتی برایش دعای عاقبتبهخیری و شهادت هم کردم، چون میدیدم با تمام وجود کار میکند برای هدفش و شهادت توفیق بزرگی برای او خواهد بود.
*ناگهان آرام شدم
از بیخبری کلافه بودم، زنگ زدم به یکی از آشنایان امیرعلی، او میدانست همسرم شهید شده است اما چون هنوز پیکر را پیدا نکرده بودند، به من گفت؛ "حالش خوب است، گفتم به شما زنگ بزند اما گفته: «در اولین فرصت زنگ میزنم الآن نمیتوانم.»"، خیلی خوشحال شدم و گفتم پس یعنی امیرعلی سلامت است. شب تا صبح گوشی کنارم بود و منتظر تماسش بودم، صبح که تماس نگرفت باز نگرانیام شدید شد، اما همچنان با تماس شب قبل دوستش امیدوار بودم.
تا اینکه یکی از آشنایانمان به من زنگ زد گفت؛ "میخواهیم بیاییم خانهتان."، یک لحظه تمام زندگی شهدا از جلوی چشمم گذشت اما گفتم خیر است، همین که آمدند داخل همه چیز را متوجه شدم، در بهت و ناباوری بودم، بیقراری کردم اما بعد از چند دقیقه آرامش عمیقی به قلبم وارد شد و انگار دست خودش بود که مرا آرام کرد، الآن هم خیلی دلتنگش هستم هم خیلی آرامش دارم، حضورش را هر لحظه احساس میکنم.
نشد که پیکر امیرعلی را یک بار دیگر ببینم چون خیلی آسیب دیده بود و حتی از طریق آزمایش دیانای شناسایی شد، الآن هم در امامزاده محمد کرج برای همیشه به خاک سپردیمش.
*کاش خدا فرصت بیشتری به ما میداد
از آشنایی ما تا شهادت او حدود دو سال بیشتر نشد، گاهی میگویم کاش خدا فرصت بیشتری به ما میداد، یک هفته بعد از عروسی ما جنگ 12روزه شروع شد، تا پیش از جنگ ما آخر هفتهها خیلی تفریح میکردیم، چون تحصیلات من معماری بود، امیرعلی مرا جاهایی میبرد که در مورد معماری آنجا صحبت کنیم، تفکرات، اعتقادات و تفریحمان هم شبیه هم بود.
*وقتی عصبانی میشد سکوت میکرد
ما چالش زیادی در زندگی نداشتیم اما اگر بحثی هم پیش میآمد همسرم سکوت میکرد، من میگفتم؛ "نباید سکوت کرد و با صحبت حلش کنیم."، اما او میگفت؛ "بهار، اجازه بده کمی آرام شوم، میترسم حرفی بزنم که ناراحتت کنم و نتوانم جبران کنم."، همیشه میگفتم؛ "تو خیلی صبوری، من اینقدر صبر ندارم."، سعی میکردم اغلب هم خودم پیشقدم شوم چون غرور او برایم خیلی مهم بود و دوست داشتم حفظ شود.
*غافلگیری!
امیرعلی برایم بارها هدیه خریده بود اما دو تا از آن هدایا را بیشتر دوست دارم؛ اولین هدیه تابلویی بود که همسرم با سلیقه خودش داده بود اسم هردویمان را در تابلویی طراحی کرده بودند که خیلی برایم جذاب بود.
یکبار هم رفتیم اصفهان و قرار شد برویم برای خانوادهها سوغات بخریم، امیرعلی از یک جعبه قلمکاری خیلی خوشش آمد، من هم خیلی خوشم آمد، میخواستم غافلگیرش کنم و وقتی حواسش نیست برایش بهعنوان هدیه بخرم، خرید کردیم، گوشی من زنگ خورد و رفتم بیرون و بعد هم رفتیم محل اقامت نشد بخرم، همان شب امیرعلی همان جعبه را برای من هدیه خریده بود و داد، حسابی غافلگیر شدم، اصلاً متوجه نشدم خرید کرده است.
انتهای پیام/+