چشممان به پرده آبی خشک شد، دلمان لرزید؛ آقای "کشوردوست" محبوب
- اخبار فرهنگی
- اخبار فرهنگ حماسه و مقاومت
- 26 ارديبهشت 1405 - 08:58
خبرگزاری تسنیم - گروه فرهنگی
خاطرات، بخش مهمی از زندگی همه ماست؛ خاطراتی که با آنها زندگی میکنیم، در نقاط عطف احساسی زندگیمان، به یادش میافتیم، گاهی لبخندی روی لبهایمان میآید و گاهی دیگر، چند قطرهای اشک روی صورتمان سُر میخورد! شاید بهتر باشد بگوییم خاطرات، زندگی دوم ماست. زندگی در دل تجربههای تلخ و شیرین تاریخی، که گاهی آنها را به قدری دوست داریم که عاشقش میشویم و گاهی آن قدر از آن تنفر داریم که همه کار میکنیم تا اثرش را از ذهن و مغزمان پاک کنیم.
هنوز به 11 سال نرسیده، اما نام خیابان کشوردوست در اوج گرمای تابستان سال 1394 برای اولین بار به گوشم خورد. ماه رمضان در تابستان بود و اوج گرما، طاقت هر روزهداری را تاخت میکرد. اگر خوب به یاد داشته باشم، 20 تیرماه بود که برای اولین بار به یک افطاری ساده اما بسیار شیرین دعوت شدم. افطاری که میزبانش "آقا سیدعلی" بود و مهمانانش جوانان 20-25 ساله دانشجو، با همه شور و طراوت جوانی که دوران دانشجویی آن را چند صد برابر میکرد!
عادت داشت که هر ساله در خانهاش در ماه رمضان پابهپای جوانان مینشست، برایشان صحبت میکرد، موعظه میکرد، شوخی میکرد و پا به پای آنان افطار میخورد. این لابهلا هم چند دانشجوی زبل هم انگشتر یا چفیه ای به یادگار میگرفتند و تمام!
تیر ماه 1394؛ خاطره فراموش نشدنی یک روز خوب
آن سال (1394) هم خوشبختانه قرعه به نام ما خورده بود که مهمان آقا سیدعلی باشیم تا اولین دیدار با رهبر انقلاب را تجربه کنیم. تقریبا 4 ساعاتی به افطار مانده بود که خودمان را به خیابان جمهوری تقاطع کشور دوست رساندیم؛ آنجا برای اولین بار نام خیابان کشور دوست در ذهنم حک شد. آنهم در شرایطی که شوق دیدار و شور جوانی انگیزهای مضاعف میداد.
همه چیز از قبل مهیا شده بود، نام ها از قبل مشخص شده بود، کارتهای ورود آماده بود و قول و قرار دانشجوها هم از قبل معین شده بود. تعداد خیلی زیادی از دانشجویان برای بار اول بود که به دیدار رهبری میآمدند، بقیه بار دوم و سوم بود اما به راحتی میشد شور و شعف دیدار با دوست را در چشم تک تک شان دید. تعدادی از آنها شعارهایشان را آماده کرده بودند و روی کف دست و صورتشان چیزهایی نوشته بودند؛ عدهای دیگر، اما به جای دست نوشته و شعار، عکسهای آقا سیدعلی را همراه داشتند. هر چه بود، شور و انگیزه بود، برای دیدار با دوست.
خیلی سریع به خیابان فلسطین هدایت شدیم تا مراحل مختلف برای ورود به حسینیه امام خمینی یکی پس از دیگری انجام شود. تقریبا یک ساعتی تا افطار مانده بود که در حسینیه مستقر شدم. فاصله ام از درب ورودی که رهبر انقلاب قرار بود وارد شوند، خیلی زیاد بود اما قلبم تند تند میزد. با آنکه روزهای بلند و گرم تابستانی، جان را از روزهداران میگرفت، لبها را تشنه و چشم ها را خوابآلود میکرد، عجیب بود که آن روز نه گرسنه بودم و نه خبری از خستگی و خواب بود. همگی تشنه دیدار با آقا سیدعلی بودیم. مقابلمان یک پرده آبی رنگ بود، با استیجی که رویش با زیراندازی بیآلایش مزین شده بود. یک صندلی که مشخص بود محل جلوس رهبر انقلاب است و عکسی از بنیانگذار کبیر انقلاب. آن صحنه و آن دکور را بعید است تا آخر عمر از یاد ببرم.
دقایق پشت سر هم میگذشت تا اینکه زمزمهها بالا گرفت؛ سر و صدا زیاد شد و ناگهان پرده آبی رنگ کنار رفت و حضرت آقا از همان درب ورودی داخل حسینیه شد. جمعیت بیاختیار روی پا ایستاد و شعارها یکی پس از دیگری بر زبان دانشجویان جاری میشد. لحظه خاص و عجیبی بود؛ به ویژه برای ما که اولین بار رهبر انقلاب را میدیدیم و در حسینیهاش نفس میکشیدیم. شعارها که آرام گرفت، رهبری سلام و علیکی با دانشجویان کردند و جلسه خاص آن روز در سال 1394 آغاز شد.
حالا حدود 11 سال است که از آن روز گذشته، کمی پیرتر شدیم، دیگر دانشجو نیستیم و شور و حال دانشجویی هم دیگر در وجودمان نیست، اما خاطره آن دیدار، آن لحظه و دقیقاً ثانیهای که پرده آبی رنگ کنار رفت و آقا سیدعلی را برای اولین بار از نزدیک دیدیم، هیچ وقت از جلوی چشمانمان کنار نرفته است. آن روز تبدیل شد به همان خاطره خوبی که هر وقت از آن یاد میکنم، چشمانم تَر میشود.
اردیبهشت ماه 1405؛ چشم به درب ماندیم، دلمان لرزید
این شبها، خیابان جمهوری تهران حال و هوای دیگری دارد. به ویژه در تقاطع خیابانی که نامش کشور دوست است. دیگر نام کشور دوست برایم جدید نیست. خاطرهانگیز هم نیست. بیشتر پیوند خورده با غم و غصه و حسرت است.
این شبها در همین مکان و در مجاورت بیت آقا سیدعلی که تبدیل به شهادتگاهش شد، استیجی برپاست که نامش "رواق کشور دوست" است. نمیدانم انتخاب این اسم برای آن خیابان که به بیت رهبری منجر میشود، اتفاقی بوده یا نه، اما بدون شک در زمره بهترین انتخابها برای معابر تهران است. انتخاب نام "کشوردوست" برای خیابانی که منتهی میشود به خانه "آقای کشور دوست". به راستی که حضرت آقا کشور دوست بود.
هنوز یادمان نرفته است که در محرم سال گذشته زمانی که جنگ 12 روزه تازه تمام شده بود و جامعه دلهره حضور ایشان را در مراسمات علنی داشت، چگونه با همان صلابت همیشگی بدون ذرهای نگرانی وارد حسینیه شد. روضهاش را شنید اما اجازه نداد مراسم تمام شود، حاج محمود کریمی را صدا زد، او سراسیمه خدمتش رسید، چند ثانیهای صحبت درگوشی، یک خنده شیرین کوتاه روی صورت هر دو و حاج محمود که پیام مهم رهبری را پشت میکروفون خواند: "از ایران بخوان". ماحصلش شد سروده معروفی که بعید است تا سالها از ذهن مردم ایران پاک شود؛ "ای ایران خدایی...." .
هوا تاریک شده و ساعت حوالی 20 را نشان میدهد. وارد خیابان کشور دوست میشوم. بی اختیار عکسی در مقابلم، چشمانم را خیره میکند. چه قدر شبیه به همان دیدار اول است. صورتی مهربان با خندهای دلنشین و دستانی که به نشان سلام به مردم ایران بالا رفته است. وارد خیابان میشوم؛ برای کسانی که خود را به آنجا میرسانند، فرشی پهن شده تا کفشهای خود را دربیاورند و در مراسم شرکت کنند، قرآن خوانده میشود، دعای توسل قرائت میشود، مداحان از سوگ فراقش میگویند و خاطراتی از روزهای حضورش نقل میشود.
اما نقطه کانونی مراسم، استیجی است که نزدیک به انتهای خیابان چیده شده بود. همان پرده آبی رنگ، همان صندلی که رهبری روی آن مینشستند، همان عکس امام خمینی در گوشهی بالا اما دلهایی که در نبودش بیشتر میلرزد. مراسم در حال برگزاری بود، اما گوشه چشمم همش به پرده آبی رنگ میچرخید، یاد تیرماه 1394 میافتادم. دقیقا همان لحظهای که زمزمهها بالا گرفت، پرده کنار زده شد و ایشان وارد مجلس شد. چه میشد اگر آن روز دوباره تکرار میشد؟! اما ...
اکنون بیش از 2 ماه است که آقا سیدعلی جانش را فدای ایران کرد و به شهادت رسید. اگر زنده بود، چه قدر فرصت داشتیم تا او را ببینیم. نماز عید فطر را به امامتش در مصلی تهران میخواندیم، پیام نوروزیاش را میشنیدیم، شاید مشهدیها میزبانش در حرم مطهر رضوی میشدند و حتما این روزها او را در حال بازدید از نمایشگاه کتاب و گپ و گفت با فروشندگان غرفهها میدیدیم. اما حیف و صدحیف که دشمن خبیث مردم ایران، ما را از وجودش محروم کرد.
روی استیج جملهای ماندگار از او نوشته شده است که شاید آرامش بخش دلهایی باشد که این روزها در فراقش میسوزند: "من تک تک مردم را دوست میدارم و برای همه دعا میکنم." او به معنای واقعی کشور دوست بود و حالا خیابان کشور دوست تبدیل به مأمن میهنپرستان و وطن دوستان شده است.
انتهای پیام/