از قاب عکس تا بغض مادر؛ سفر به قلب یک خانه شهید
- اخبار استانها
- اخبار البرز
- 17 ارديبهشت 1405 - 13:57
به گزارش خبرگزاری تسنیم از کرج، در گوشه و کنار این استان، برخی خانهها هنوز بوی عطر شهادت، رشادت و استقامت میدهند؛ همان خانههای سادهای که نام یک یا چند شهید در فضای آنها زنده است. خانوادههای این شهدا سالها، ماهها و روزهای زیادی است با درد فراق عزیزانشان میسازند اما صبورند ولی در این میان داغی که بر دل مادران شهداست، وصفناپذیر است.
آنها سنگینترین داغ دنیا را بیصدا بر دوش میکشند؛ داغی که نه کهنه میشود و نه سبک. این مادران روایتگران خاموش تاریخ هستند؛ تاریخ مردانی که در میدانهای سخت مانند دفاع مقدس، جنگ 12 روزه، اغتشاشات و ناآرامیها و اخیراً هم در جنگ رمضان، در میان آتش و بیامانی، جان خود را در راه این نظام و انقلاب فدا کردند تا این کشور به دست بیگانگان نیفتد.
جنگ رمضان که هنوز داغ برخی شهدایش به 40 روز هم نرسیده یکی از سختترین جنگهایی بود که طی این سالها اتفاق افتاد؛ جنگی که فقط جوانان بیادعا در قامت رزمنده در آن حضور نداشتند. در میان آمار و تصاویر شهدا از نوزاد سهروزه تا پیرمرد کهنسال به چشم میخورد که این موضوع نشاندهنده اوج قساوت و کینهتوزی دشمن بود.
مظلومیت اصلی این شهدا نهفقط در لحظه شهادت، بلکه در دیدار با خانوادههایشان آشکار میشود؛ جایی که نگاه مادران، روایت ناتمام دلتنگیها را فاش میکند. هنوز وقتی نام فرزندشان برده میشود، انگار زخم کهنه دوباره سر باز میکند؛ زخمی که نه بسته میشود و نه التیام پیدا میکند. این روزها فقط با اشک آرام گرفته اما هر بار نام بردن از فرزندانشان داغ دلشان را تازه میکند.
حضور نماینده ولیفقیه در بنیاد شهید و امور ایثارگران کشور به همراه مسئولان بنیاد شهید البرز و جمعی از اصحاب رسانه در منزل چند شهید جنگ رمضان استان البرز بهانهای شد تا با خانواده شهید محمد محمدی الموتی آشنا شویم. او متولد سال 1347، متأهل و دارای دو فرزند بود اما این دیدار در منزل پدر و مادر شهید در فردیس صورت گرفت.
خانهای که سادگیاش از همان ابتدای ورود، حالوهوای خاصی به جمع میداد و تصویر شهید کنار دو شمع مشکی که نیمی از آنها سوخته بودند، نشاندهنده این بود که این خانه مدتی است با نام و یاد یک شهید عجین شده است. قاب عکس شهید اولین چیزی بود که نگاهها را به خود جلب میکرد؛ چهرهای آرام، مطمئن و متین که انگار هنوز نگاهش از دیوار خانه عبور میکرد و مهمانها را زیر نظر داشت.
پدر شهید با قامتی شکسته اما چهرهای پرصلابت به مهمانها خوشامد میگفت، مادر شهید نیز با چادر ساده و سیاهش جلو آمد و خوشامد گفت، او نمیتوانست زیاد از عصایش دور شود چراکه پاهایش توان ایستادن نداشتند و مجبور بود لبههای مبلها را تکیهگاه کند و بایستد. با لبخندی که پشت اشکش پنهان شده بود، میگفت: «خوش آمدید، مهمانهای محمد من، خوش آمدید، قدمتان روی چشم.»
مهمانها هرکدام در بخشی از خانه کوچک و ساده این مادر و پدر آرام گرفتند. پدر از رشادتهای فرزندش میگفت اما لابلای صحبتهای او صدای هقهق و ضجههای مادر، مسیر نگاه و تصویر ما را تغییر میداد. بغضی در گلویش نشسته بود که انگار هنوز خالی نشده بود، او با چشمانی که اشک لحظهای آنها را رها نمیکرد، برای ما از فرزند برومندش گفت.
- پسرم خیلی با ایمان بود، نماز اول وقتش را ترک نمیکرد، در هر حال به فکر ما بود و هر بار صدایش میزدم بلافاصله کنارم حاضر بود و هر کاری که داشتم برایم انجام میداد، با غیبت کردن بهشدت مخالف بود و در هر جمعی که حاضر میشد، اجازه نمیداد در آن غیبتی انجام شود.
حجتالاسلاموالمسلمین سید رمضان موسوی مقدم، نماینده ولیفقیه در بنیاد شهید و امور ایثارگران کشور در این دیدار گفت: مادر جان، اگر اینگونه نبود، شهادت نصیبش نمیشد. شهدا اول شهید گونه زندگی میکنند بعد شهید میشوند، شهادت، سهم دلهای پاک و بیریاست مادر جان. این جمله برای لحظاتی سکوتی سنگین در خانه ایجاد کرد؛ سکوتی که فقط صدای گریه مادر آن را پر میکرد.
حضور خادمیاران رضوی، فضای خانه را رنگ دیگری بخشید. صدای زمزمههای معنوی و ذکر رضاجان، فضای کوچک خانه را معطر کرد؛ انگار لحظهای حالوهوای خانه از زمین به بارگاه امام رضا(ع) گره خورد. مادر با اشکهایی که دیگر پنهانشان نمیکرد، زیر لب همراهی میکرد و نگاهش پر از شوق زیارت و تماشای پنجره فولاد بود. اشکش همچنان بند نمیآمد و این موضوع دلمان را بیشتر به درد آورد.
در ادامه برنامه که به سفارش رهبر جوان انقلاب صورت گرفت، دو انگشتر متبرک رهبر شهید از سوی بنیاد شهید و امور ایثارگران به این خانواده اهدا شد. این هدیه، نه از جهت ارزش مادی، بلکه از جنبه معنویاش، برای مادر شهید بسیار ارزشمند بود. شوقی که در چهرهاش نقش بست، خستگیهای این مدت را از دلش پاک کرد. لبخندی از ته دل زد، انگشتر را بوسید و تشکر کرد.
لحظه بدرقه، بخش تأثیرگذار این دیدار بود. مادر با وجود درد پا از جایش برخاست و عصایش را به دست گرفت و به آن تکیه زد و با جملاتی همچون «قدم سر چشم ما گذاشتید»، «مهمانان محمد، خوش آمدید، به سلامت» ما را بدرقه میکرد. با صدایی لرزان و با چشمان اشکبار گفت: «هر کسی اینجا میاد، مهمان پسرمه و روی سر ما جا داره، همه تون در صحت و سلامت باشید.»
این جمله کوتاه، از هزار سخن عمیقتر بود و نشان میداد که برای مادر، هنوز صاحبخانه حقیقی همان فرزند شهیدش است. لوازممان را جمع کردیم تا خانه را ترک کنیم، واقعاً دلمان نمیآمد از این مادر شهید دور شویم، مشغول ثبت تصویر خداحافظی و بدرقه مادر شهید بودم که مادر به آرامی دستش رو از روی عصا برداشت و گفت: «بیا من روی تو رو ببوسم، امروز خیلی زحمت کشیدی.» انگار منتظر این لحظه بودم تا این مادر را در آغوش بگیرم و با او گریه کنم.
در آغوش گرفتنش شبیه فرو رفتن در کوهی از صبر بود. مادر بهمحض این اتفاق، دوباره گریست؛ گریست و گریست، اشکهایش روی صورتش جاری میشد و نمیشد این صحنه را بدون لرزش دل تماشا کرد. صورت مهربانش را بوسیدم، اشکهایش را پاک کردم و از او خواستم ما را دعا کند؛ دعا برای عاقبتبهخیری، دعا برای صداقت، دعا برای اینکه راه فرزندش را ادامه دهیم و در این مسیر شهید شویم.
این دیدار بار دیگر ثابت کرد که شهادت فقط یک لحظه در میدان نبرد نیست و تا سالها در سادگی یک خانه، در بغض یک مادر، در سکوت یک پدر و در قاب عکسی که روی دیوار مانده، ادامه دارد. خانوادههای شهدای جنگ رمضان هنوز مظلومیت آن روزها را در دل دارند و هر بار مهمانی میرسد که نام فرزندشان را بلند کند، انگار باری از دلشان برداشته میشود.
دیدار با خانواده این شهید، یادآوری عمیقی بود از صبری که هنوز ادامه دارد و تا سالها نیز ادامه خواهد داشت. در نگاه پدر و اشکهای مادر میشد فهمید که شهادت، پایان حضور یک انسان نیست؛ آغاز مسئولیتی است که جامعه در قبال پاسداشت یاد و راه او بر عهده دارد. این دیدار نشان داد که هر بار که در خانهای از خانواده شهدا باز میشود، صفحهای تازه از تاریخ صبر، ایمان و رشادت این مردم خوانده میشود.
گزارش: صدیقه صباغیان
انتهای پیام/