چای متبرک و دستانی که رو به آسمان است

خبرگزاری تسنیم،‌ لنگرود - مریم نجفی - هوای سرد لنگرود در دومین فصل سال، حریف گرمای دل‌های بی‌قراری نشده بود که در میدان انقلاب این شهر و در خونخواهی رهبرشهید گرد هم آمده بودند، فضایی آکنده از معنویت، اشک و انتظار که هر گوشه از آن، روایتی ناب از دلدادگی را به تصویر می‌کشید؛ از بغض‌های فروخورده و دعای فرج گرفته تا عطر چای متبرک ایستگاه صلواتی، در میان این موج جمعیت که هر کس به طریقی ارادتش را با چشم‌های بارانی زمزمه می‌کرد، دوربین به دست گرفتم تا راوی گوشه‌ای از این بی‌قراری باشم.

توی جمعیت دنبال سوژه می‌گشتم، پیرزنی را می‌بینم که عکس آقا در دست، خود را از بین زن‌هایی که پشت میدان نماز ایستاده بودند، بیرون کشید، از آن ننه گوکولی‌ها بود که آدم دلش می‌خواهد فقط نگاهش کند. دنبالش رفتم. 

از چایخانه‌ امام رضا چای و یک کارتن گرفت، کارتن را روی گلدان گذاشت، کنار گلدان کتیبه‌ حضرت زهرا زده‌ بودند،  آن را بوسه زد و نشست، آن طرف‌تر ایستادم، چای می‌خورد و دستش را روی عکس آقا می‌کشید و به خود فشار می‌داد.

نگاهم کرد، گفت: «یِنِه د چایی خَنِم.» (یکی دیگه چای می‌خوام)، استکان را ازش گرفتم و به خادم گفتم داخل همان چای بریزد، دستش دادم، چای دومی تمام شد، بلند شد برود، گفتم: «حاج خانم یه دیقه وایمیسین یه عکس بگیرم؟» ایستاد، به سمت راستش نگاه می‌کرد.

روی عکس آقا دست می‌کشید و دست خود را می‌بوسید، گفتم: «استکانو بدین ببرم چایخونه بدم» گفت: «تشکور بونوم.» (تشکر می‌کنم)

باز بین جمعیت رفتم، به اطراف نگاه می‌کردم و گوشی را بالا می‌گرفتم؛ خانمی کنارم ایستاده‌ بود، دست روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «إن‌شاءالله روز ظهور امام زمان فیلم‌برداری کنی.» گفتم: «إن‌شاءالله.» منم کنارت باشم.

نگاهش کردم، چشم‌هایش شفاف شده‌ بودند، گفت: «این قدر گریه کردم چشام می‌سوزه.» 

دست روی شانه‌اش گذاشتم، دعا کردم خدا دلش را آرام کند. 

مداح می‌خواند: «فرزند خود می‌آید به انتقام بابا، خوردیم زخم اما حاشاگر نومیدیم، آموزش نبرد از شاه نجف گرفتیم، ما در حرم نشستیم…» 

پیرمردی جلوی جمعیت مردها ایستاده‌ بود، عکس آقا را توی دست گرفته بود، آن را بوس می‌کرد و شانه‌هایش تکان می‌خورد. 

مداح «الهی عظم البلا» می‌خواند، خانمی که پشتم ایستاده‌ بود، هق‌هق می‌کرد، با انگشت‌های قرمز و خشک آخرین فیلم را گرفتم و به خانه آمدم.

انتهای پیام/