جمهوریت فعال؛ حافظ ایران
- اخبار حوزه امام و رهبری
- 15 ارديبهشت 1405 - 17:41
به گزارش گروه امام و رهبری خبرگزاری تسنیم، علیرضا میردیده ، پژوهشگر علوم سیاسی در یادداشتی با عنوان «جمهوریت فعال؛ حافظ ایران» در روزنامه فرهیختگان مورخ 13 اردیبهشتماه 1405 به تحلیل گفتمانی پیامهای مکتوب رهبر انقلاب، حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای پرداخته و نوشته است:
1- مقدمه
در تاریخ سیاسی معاصر ایران، لحظات گذار قدرت همواره با عدمقطعیتهای راهبردی و گفتمانی همراه بوده است. شهادت حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی خامنهای (قدّس سرّه)، رهبر انقلاب اسلامی، در میانه یکی از بزرگترین تهاجمهای نظامی-امنیتی تاریخ ایران، کشور را در موقعیتی خطیر و کمسابقه قرار داد. از یک سو، شهادت و فقدان ایشان دردی بس عظیم بود و از سوی دیگر، کشور در دل بحرانی وجودی قرار داشت که ممکن بود دشمن آمریکایی - صهیونی شیرازه آن را از هم بپاشاند.
در چنین بستری، نخستین پیامهای جانشین ایشان، حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای (حفظهالله)، نه صرفاً یک کنش ارتباطی برای تسلّیبخشی یا اعلام موجودیت که یک «کنش گفتمانساز» تمامعیار بود؛ مجموعهای از بیانیهها که میبایست همزمان سه کارویژه دشوار را به انجام میرساند؛ شالودهگذاری دوران زعامت سومین ولیفقیه جمهوری اسلامی، تداوم انسجام ملی در دل بحرانی چندلایه و صورتبندی یک افق معنایی جدید برای تداوم راه انقلاب اسلامی. این شالودهگذاری از آن رو واجد اهمیتی مضاعف است که هم تداوم خط رهبری پیشین بود و هم ناگزیر از تعریف نسبتی تازه با مقتضیات بحران جنگی.
این نوشتار با اتکا به نظریه گفتمان ارنستو لاکلاو و شانتال موف، به تحلیل نظاممند هفت پیام عمومی رهبر جدید انقلاب اسلامی در فاصله 21 اسفند 1404 تا 11 اردیبهشت 1405 میپردازد. انتخاب این چهارچوب نظری از آن روست که نظریه لاکلاو و موف، برخلاف تحلیلهای محتوامحور مرسوم، به ما امکان میدهد تا منطق درونی «مفصلبندی»، «همارزسازی» و «غیریتسازی» را در یک پیکره گفتمانی آشکار سازیم. مفاهیمی چون «دال مرکزی»، «زنجیره همارزی» و «منطق تفاوت»، ابزارهایی دقیق برای پاسخ به این پرسش بنیادین فراهم میکنند که یک گفتمان، چگونه عناصر پراکنده و ناهمگون - از صیام و جهاد گرفته تا تولید ملی و حضور خیابانی - را در یک «ما»ی واحد گرد میآورد و در برابر چه «آن»هایی مرزبندی میکند.
2- چهارچوب مفهومی: نظریه گفتمان لاکلاو و موف
نظریه گفتمان لاکلاو و موف که در کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی (1985) صورتبندی شد، بر این پیشفرض استوار است که «معنا» هرگز تثبیتشده و نهایی نیست، بلکه همواره در میدان منازعه گفتمانها بهطور موقت تثبیت میشود. در این چهارچوب، گفتمانها با ایجاد «زنجیرههای همارزی» میان عناصر پراکنده، هویتهای جمعی را میسازند. مفاهیم کلیدی این نظریه که در تحلیل حاضر به کار میروند، عبارتند از:
دال مرکزی: نقطه کانونی هر گفتمان است که نشانههای دیگر حول آن مفصلبندی میشوند. این دال، در مقام یک «نقطه تثبیت»، مانع از لغزش بیپایان معنا میشود و به سایر دالها معنایی نسبی و موقت میبخشد.
دالهای شناور: نشانههایی هستند که هنوز در یک زنجیره همارزی مشخص تثبیت نشدهاند و گفتمانهای رقیب بر سر تصاحب معنای آنها مبارزه میکنند. برای نمونه، «عدالت» میتواند در یک گفتمان به «برابری» و در گفتمان دیگر به «حقخواهی از دشمن» ترجمه شود.
زنجیره همارزی: شبکهای از دالها و مطالبات پراکنده که حول یک دال مرکزی و با طرد یک «غیر» مشترک، هویتهای مستقل خود را موقتاً از دست میدهند و در یک «ما»ی واحد ادغام میشوند.
منطق تفاوت و غیریتسازی: هر گفتمانی برای تثبیت هویت «ما»، نیازمند یک «آن» یا «غیر» است که در بیرون از مرزهای گفتمان قرار گیرد. این «غیر» میتواند رادیکال (دشمن ذاتی) یا نسبی (بازیگران قابلبازگشت) باشد.
در تحلیل حاضر، این مفاهیم در یک ساختار چندلایه به کار گرفته میشوند؛ در لایه نخست، «ملت قهرمان ایران» بهعنوان دال مرکزی شناسایی و دالهای اصلیای که گرد آن مفصلبندی شدهاند (مردم، وحدت ملی، شهدا، رهبر شهید) استخراج میشوند. در لایه دوم، این دالها در درون چهار خوشه گفتمانی - اقتصاد مقاومتی، تشیع انقلابی، غیریتسازی سهگانه و همبستگی اجتماعی - بسط مییابند. در لایه سوم، با معرفی «استعاره مادر» با عبارت «دفاع مقدس ملی»، نشان داده میشود که چگونه این خوشههای بهظاهر مستقل در یک زنجیره همارزی واحد ادغام میشوند و چگونه منطق تفاوت، در قالب یک طیف سهلایه (دشمن ذاتی، همسایگان منحرف، عوامل تفرقهافکن داخلی)، مرزهای این «ما»ی جدید را تثبیت میکند.
3/1- دال مرکزی: «ملت قهرمان ایران»؛از پایگاه اجتماعی تا فاعل هستیبخش
در چهارچوب نظریه لاکلاو و موف، هر گفتمان با تثبیت موقت معنا حول یک نقطه تثبیت شکل میگیرد؛ نقطهای که سایر نشانهها را در یک زنجیره همارزی گرد میآورد و مانع از لغزش بیپایان معنا میشود. در پیکره هفتگانه پیامهای رهبر انقلاب، «ملت ایران» بیرقیبترین نامزد برای تصدی این جایگاه است. آنچه این دال مرکزی را از یک مفهوم تجریدی یا شعاری سیاسی متمایز میکند، نسبت تازهای است که میان «ملت» و «حاکمیت» برقرار میشود؛ نسبتی که در آن، مشروعیت، امنیت و حتی بقای نظام نه از بالا به پایین که از پایین به بالا و از دل «حضور» مردم در صحنه جریان مییابد.
جمله محوری پیام نخست - «اگر قدرت شما در صحنه ظاهر نشود، نه رهبری و نه هیچیک از دستگاههای مختلف که شأن واقعی آنها خدمت به مردم است، کارایی لازم را نخواهند داشت» - را میتوان «لحظه تولد گفتمانی» این دال مرکزی دانست. در این صورتبندی، مردم دیگر صرفاً «پایگاه اجتماعی» یک نظام سیاسی نیستند که در انتخابات یا راهپیماییها بهصورت دورهای فراخوانده شوند؛ آنان «فاعل هستیبخش» نظام هستند و غیاب آنان مساوی است با از کار افتادن کل سازوکار حکمرانی. این تولد گفتمانی را صراحتاً میتوان در تعبیر «بعثت مردم» مشاهده کرد؛ ایشان در پیام چهلم امام شهید بیان میکنند که «اصحاب رهبر شهید و امت او برای اقامه حق و مقابله با باطل مبعوث شدند و چون کوههای استوار در برابر سامری و گوسالهاش ایستادگی کرده و همچون گدازههای آتشین بر سر متجاوزان و فرعونیان فرود آمدند.»
این دقیقاً همان منطقی است که رهبر جدید از رهبر شهید به ارث میبرند و آن را در بستر جنگ تحمیلی سوم بازتولید میکنند: «ایشان اینطور معنای حقیقی جمهور و جمهوریت را فعلیت بخشیدند و از عمق جان هم به آن معتقد بودند. اثر واضح این مطلب در این چند روزی که کشور بدون رهبر و بدون فرمانده کلّ قوا بود، دیده شد. بصیرت و هوشمندی ملّت بزرگ ایران... دوست را به تحسین و دشمن را به حیرت واداشت. این شما مردم بودید که کشور را رهبری و اقتدار آن را ضمانت کردید». این قطعه از پیام اول، فقط ستایش یک ملت نیست؛ یک بیانیه سیاسی در باب سرچشمه قدرت است. در زمانی که کشور در خلأ فرماندهی نظامی و سیاسی بهسر میبُرد، این «ملت» بود که خلأ را پر کرد؛ ملتی که خود، رهبری را موقتاً بر دوش گرفت. این انگاره در پیامهای بعدی نیز امتداد مییابد. پیام چهلم، ملت را به صفت «قهرمان» متصف میکند و پیروزی قطعی در جنگ را از آنِ آنان میداند، نه صرفاً از آنِ نیروهای مسلح. حتی در پیام روز قدس و پیام روز خلیجفارس نیز این مردم هستند که با حضورشان، خط مقدم دفاع را چنان گسترده میسازند که دشمن را دچار «عدم هوشیاری و ضعف ادراکی» میکنند.
در این گفتمان، جمهوریت نه یک سازوکار بوروکراتیک (صندوق رأی و شمارش آرا) که یک «حالت وجودی» دائمی است: بودنِ مردم در کوچه و خیابان، مسجد و بازار، مدرسه و محل کار. این دال مرکزی با تکیه بر مفهوم «حضور»، همزمان هم انگاره «حکومت قیممآب» را طرد میکند و هم روایت لیبرال از «دموکراسی تماشاگر» را که در آن، ملت صرفاً هر چهار سال یکبار بازیگر عرصه سیاست میشود، به چالش میکشد. آنچه در این میانه تثبیت میشود، یک «جمهوریت فعال» است که در بطن خیابان، مسجد و میدان نبرد تنفس میکند.
دالهای هویتی ملت: مربع همارزی
«مردم – وحدت – شهید - رهبر»
دال مرکزی «ملت» برای آنکه از یک نشانه تهی به یک هویت سیاسی منسجم بدل شود، نیازمند مفصلبندی با چند دال اصلی است که بتوانند وجوه مختلف این «ما»ی جمعی را بازنمایی کنند. در پیامهای مورد تحلیل، چهار دال اصلی گرد «ملت» حلقه میزنند: مردم (عاملیت و بصیرت)، وحدت ملی (انسجام فراتر از اختلافات)، شهدا (خون، داغ و رستگاری) و رهبر شهید (میراث، نماد و تداوم). این چهار دال با یکدیگر یک «مربع هویتی» میسازند که هم بار عاطفی دارد و هم قدرت بسیجکنندگی.
الف) مردم: از ولینعمت تا شهود راستین حکمرانی
«مردم» در این گفتمان، بسی بیش از یک مدلول آماری یا جمعیتی است. آنان «ولینعمت» نظام و «شهود راستین» حکمرانیاند؛ شاهدی که نهتنها نظاره میکند، بلکه قضاوت میکند و عمل میکند. رهبر انقلاب با اشاره به تجربه شخصی خودشان - همسفر شدن ناشناس با مردم در تاکسی و گوش سپردن به انتقاداتشان - یک پُل ارتباطی مستقیم و عاری از تشریفات میان جایگاه حقوقی رهبری و زندگی روزمره شهروندان ایجاد میکنند: «برداشت بنده در خیلی موارد موافق کلمات شما که معمولاً بهشکل انتقادات مختلف مربوط به جهات اقتصادی و مدیریتی بیان میشد، بود. در این ضمن خیلی چیزها از شما فرا گرفتم». این گزارهها، رابطه عمودی و یکسویه «حاکم - محکوم» را به رابطهای افقی و یادگیرنده بدل میسازد.
از دیگر سو، مردم بهعنوان «فاعل امنیت» بازنمایی میشوند. در پیام چهلم میخوانیم که رزمندگان فقط بخشی از ماجرا هستند؛ این «حضور مجاهدانه ایشان در میادین و محلات و مساجد» بوده که همراه با جانفشانی نظامیان، پیروزی را رقمزده است. بدین ترتیب، مرز میان نظامی و غیرنظامی، رزمنده و شهروند عادی، درهم میریزد و همگان در یک «ارتش مردمی» ادغام میشوند.
ب) وحدت ملی: نعمت الهی در تنگنای جنگ
وحدت در این گفتمان، یک تاکتیک موقت برای عبور از بحران نیست، بلکه یک «نعمت الهی خاص» است که در دل تهدید نازل شده و باید با «شکر عملی» از آن محافظت کرد. پیام نوروزی با ستایش «وحدت عجیبی که بین شما هموطنان با همه تفاوت خاستگاههای مذهبی، فکری، فرهنگی و سیاسی ایجاد شده»، همزمان یک خط قرمز گفتمانی ترسیم میکند: هر آنچه این وحدت را مخدوش سازد، نه یک اختلاف نظر سیاسی که «شکر نکردن نعمت الهی» و در نتیجه بازی در زمین دشمن است. دشمن بهصراحت «طالب خدشه در وحدت ملی» معرفی میشود و رسانههای داخلی که به نقاط ضعف بپردازند، متهم به فراهمکردن «امکان وصول دشمن به مقصودش». اینگونه، وحدت از یک ارزش مدنی به یک «تکلیف الهی» و «راهبرد امنیتی» تبدیل میشود.
ج) شهدا: خون، داغ و راه رستگاری
«خون شهید» در این گفتمان، یک عنصر صرفاً تراژیک یا سوگوارانه نیست؛ یک «سرمایه نمادین» و «مولّد مشروعیت» برای ملت است. پیامها با ایجاد یک زنجیره همارزی میان شهدای ناهمگون - از فرماندهان ارشد نظامی چون شهیدان موسوی و نصیرزاده تا نونهالان مدرسه شجره طیبه میناب، از سربازان گمنام تا دانشمندان هستهای - یک «جامعه سوگوار یکپارچه» را ترسیم میکنند. مصیبت، در این روایت، به چسب اجتماعی بدل میشود.
نکته بسیار مهم در این بخش، شخصیسازی داغ توسط خود رهبر انقلاب است. ایشان در پیام اول، با ذکر داغهای متعدد شخصی («همسر عزیز و باوفایم... خواهر فداکارم... طفل خردسالش... همسر خواهر دیگرم») خودشان را نه بهمثابه یک مقام رسمی تسلیتگو که بهعنوان عضوی از همین خانواده بزرگ داغدار معرفی میکنند. این حرکت گفتمانی، فاصله نمادین میان «تریبون قدرت» و «سوگ شخصی» را از میان برمیدارد و یک «ما»ی عزادار جمعی میسازد که رهبر انقلاب نیز یکی از همین «ما»ست. در این بستر، وعده «انتقام» نیز نه یک خشم ایدئولوژیک انتزاعی که «حق» یک خانواده بزرگ و قانونی یک ملت سوگوار صورتبندی میشود: «این اطمینان را به همگان میدهم که ما از انتقام خون شهدای شما صرفنظر نخواهیم کرد... هر عضوی از ملّت که توسّط دشمن شهید میشود، خود موضوع مستقلّی برای پرونده انتقام است».
د) رهبر شهید: نماد، پدر و میراث مستمر
تصویرسازی از رهبر شهید، فراتر از مدح مرسوم شخصیتهای سیاسی است. ایشان در این گفتمان، یک «نماد رفتاری» و «پدر معنوی» جاودان است که حتی مرگشان نیز مولد کنش و انسجام است. برشمردن «هنرهای» رهبر شهید - از تربیت اجتماعی گرفته تا نهادسازی راهبردی، از قدرتمندسازی ساختار نظامی تا خلق واژگان گفتمانساز - به واقع فهرستی از بایستههای تداوم راه ایشان را پیش روی ملت و نخبگان آن مینهد.
اما شاید گویاترین شاهکار گفتمانی در این بخش، «مشت گرهکرده» باشد: «آنچه دیدم کوهی از صلابت بود؛ و شنیدم که مشت دست سالمش را گره کرده بود». این تصویر که یک جزئیات کاملاً شخصی و جسمانی از لحظه شهادت است، در پیامهای بعدی به یک «دال عمومی» و «نماد ملی» ارتقا مییابد: «مردم عزیزمان از مشت گرهکرده آن جناب در حین شهادت درسها آموختند و اکنون همین مشت گرهکرده برای بعضی نوعی نماد مشترک از عقیده شده است». این فرایند گفتمانی هوشمندانه، شهید خامنهای را از «فرماندهی حقوقی و موقت» به «پدر معنوی و الگوی همیشهحاضر» بدل میسازد. ملت ایران نه فقط با خواندن بیانیههای رهبر شهید که با تقلید یک ژست بدنی (مشت گرهکرده) خود را در امتداد ایشان بازتولید کرده و بدینترتیب، شکاف ناشی از فقدان ایشان را بهطور نمادین پر میکند.
خوشه گفتمانی «دشمن»: زنجیره همارزی شرّ و غیریتسازی رادیکال
گفتمانها صرفاً با ساختن «ما» هژمونیک نمیشوند؛ آنها همزمان نیازمند یک «آن» یا «غیر» هستند که مرزهای هویت جمعی را تثبیت کند. در نظریه لاکلاو و موف، این «منطق تفاوت» است که از طریق طرد رادیکال یک عنصر بیرونی، زنجیره همارزی درونی را منسجم میسازد. در پیامهای رهبر انقلاب، این «غیر» در سه لایه مجزا اما بههمپیوسته صورتبندی میشود: آمریکا (دشمن اصلی و شیطان بزرگ)، صهیونیسم (شر مطلق و غاصب تاریخی) و عناصر وابسته داخلی (مزدوران، تفرقهافکنان، رسانههای همسو). این سه لایه با هم یک «زنجیره همارزی شر» را تشکیل میدهند که کارویژه آن، تعریف سلبی «ملت قهرمان ایران» است: ملت، هر آن چیزی است که این سه نیستند.
الف) آمریکا: شیطان بزرگ، دروغپرداز و رو به زوال
آمریکا در این گفتمان، نه صرفاً یک قدرت سیاسی رقیب که یک «دشمن وجودی» و تمدنی است. این غیریتسازی در شش پیام از هفت پیام (به جز پیام هفتم که بر دشمنی اقتصادی - فرهنگی متمرکز است) جریان دارد. پیام اول، آمریکا را در رأس «جبهه استکبار» قرار میدهد و پیامهای بعدی بهتدریج نیمرخ جامعی از این دشمن ترسیم میکنند: آمریکا «کودککش» است (اشاره به مدرسه شجره طیبه میناب)، «دروغگو» است (وعدههای دروغین صلح و امنیت برای همسایگان)، «متوحش» است (حمله به فضاهای طبیعی و زیستمحیطی)، «فاقد اخلاق و انسانیت» است و «دچار عدم هوشیاری و ضعف ادراکی» شده است.
این مجموعه صفات، تصویری پارادوکسیکال از دشمن میسازد: از یک سو «متوحش و خطرناک» است (تا ضرورت بسیج دائمی توجیه شود)، و از سوی دیگر «رو به زوال، دروغگو و شکستخورده» (تا اعتمادبهنفس و امید در اردوگاه خودی تقویت شود). جمله محوری پیام نوروزی که میگوید «در اثر وحدت عجیبی که بین شما... ایجاد شده، در دشمن شکستگی بوجود آمده است»، دقیقاً رابطه علّی میان انسجام «ما» و زوال «آن» را برقرار میکند: دشمن نه بهخاطر ضعف نظامی که بهخاطر قدرت اجتماعی ملت ایران در حال فروپاشی است.
نکته بسیار مهم در این غیریتسازی، «جوهریسازی شرّ» است. آمریکا در این گفتمان، صرفاً یک دولت با سیاستهای غلط نیست؛ ذات آن شرّ است. پیامها بهصراحت میگویند که آمریکا «طالب جنگ» است (پس صلحطلبی ایران نه از سر ضعف، که یک انتخاب اخلاقی است)، «به وعدههایش نمیشود اعتماد کرد» (پس مذاکره بدون پشتوانه قدرت، خیانت است)، و «حضورش در منطقه مایه ناامنی است» (پس اخراج آن یک ضرورت عقلانی و امنیتی است). این ذاتانگاری شر، هرگونه همزیستی یا تعامل موقت با آمریکا را به یک «خطای استراتژیک» بدل میکند و منطق مقاومت را به یک «اصل اخلاقی» ارتقا میدهد.
ب) صهیونیسم: شر مطلق، غاصب و فتنه همیشگی
اگر آمریکا «شیطان بزرگ» است، صهیونیسم در این گفتمان، «شر مطلق» و «فتنهای که باید از آن تخلّص یافت» تعریف میشود. رژیم صهیونیستی در پیامها یک «واقعیت سیاسی» نیست که بتوان با آن وارد تعامل شد، یک «پدیده شوم» است که زدودن آن، رسالت تاریخی جبهه مقاومت است. پیام اول با تأکید بر اینکه «همراهی اجزای جبهه مقاومت با یکدیگر، مسیر تخلّص از فتنه صهیونی را کوتاهتر مینماید»، نشان میدهد که صهیونیسم نه یک دشمن عادی که یک «فتنه» است؛ فتنه در ادبیات دینی، پدیدهای است که میبایست ریشهکن شود، نه آنکه با آن مصالحه یا همزیستی کرد.
این دشمن همچنین «غاصب» و «جنایتپیشه» است. پیامها با اشاره به جنایات صهیونیستها در غزه و همدستی آنان با آمریکا در حمله به ایران، یک «زنجیره همارزی جنایت» میسازند که در آن، خون فلسطینیان و ایرانیان از یک جنس است و انتقام آن نیز باید از یک جنس باشد. نکته جالب اینجاست که صهیونیسم در این گفتمان، همچون آمریکا «دروغپرداز» نیز است؛ پیام نوروزی به «حیله پرچم دروغین» اشاره میکند که با آن، صهیونیستها سعی دارند حملات خود را به پای ایران بیندازند. این تصویر، صهیونیسم را نهتنها شر که «شرّ فریبکار» معرفی میکند که باید نقاب از چهره آن برداشت.
ج) عناصر وابسته داخلی: تفرقهافکنان، مزدوران و رسانههای همسو با دشمن
لایه سوم دشمن، «دیگری در درون» است. این لایه، برخلاف دو لایه قبلی که ذاتاً شرّند، بیشتر با کارویژه آنان تعریف میشوند: «ایجاد تفرقه»، «یأسآفرینی»، «خدشه در وحدت ملی» و «بازی در زمین دشمن». پیامها با ادبیاتی هشداردهنده، ملت را در برابر این دشمن داخلی فرامیخوانند: «یک مسیر دشمن، عملیات رسانهای او است که در این ایام بهطور خاص با نشانهگیری ذهن و روان آحادی از مردم قصد خدشه در وحدت ملّی و به تبَع در امنیت ملی را دارد».
این قطعه، دشمن داخلی را نه یک نیروی سیاسی مستقل که «بازوی رسانهای دشمن خارجی» تعریف میکند. بهتعبیر گفتمانی، این عناصر فاقد عاملیت مستقل هستند؛ آنان صرفاً «ابزار» پروژه دشمن هستند. از این رو، مقابله با آنان نیز نه یک «سرکوب سیاسی» که یک «ضرورت امنیتی و دفاع از وحدت» تعریف میشود. توصیه به «خودداری از پرداختن به نقاط ضعف» و «مراقبت از گوشهایمان»، این پنجرههای مغز و قلب، در واقع فراخوانی است به یک «جهاد شناختی» که در آن، مصرف رسانهای نیز بخشی از میدان نبرد محسوب میشود.
بدین ترتیب، ترسیم مرزهای گفتمان کامل میشود: «ملت قهرمان ایران» (دال مرکزی) که با مردم بصیر، وحدت الهی، خون شهدا و میراث رهبر شهید تعریف میشود، درست در برابر «زنجیره همارزی شر» (آمریکا، صهیونیسم، عناصر وابسته) قرار میگیرد. این منطق تفاوت، کارویژهای فراتر از دشمنسازی صرف دارد: این تقابل، «اخلاق» را به میدان سیاست بازمیگرداند. در جهانی که دشمن «کودککش» و «دروغگو»ست، مقاومت نه یک انتخاب سیاسی که یک «تکلیف اخلاقی» میشود. اینگونه، گفتمان رهبر جدید انقلاب اسلامی، مبارزه با آمریکا و صهیونیسم را از سطح «منافع ملی» به سطح «خیر و شر» ارتقا میدهد؛ جایی که سازش نه خیانت به منافع که خیانت به اخلاق و انسانیت است.
1-3-3. فراسوی دوگانه «ما/آنها»:
برادران فریبخورده و منطق بازگشت
با این حال، تقلیل منطق تفاوت در گفتمان رهبر انقلاب به یک دوگانه ساده «خودی/دشمن» خطایی تحلیلی خواهد بود. آنچه به این گفتمان انعطاف استراتژیک و عمق میبخشد، تعریف یک لایه میانی از بازیگران است که نه در زنجیره همارزی «ما» جای میگیرند، نه در زنجیره همارزی «شر». این لایه، کشورهای همسایهای را شامل میشود که میزبان پایگاههای نظامی آمریکا هستند، اما در گفتمان رهبر انقلاب، «دشمن ذاتی» خوانده نمیشوند، بلکه «برادران فریبخورده» یا «بازیگران منحرف از مسیر تمدنی» قلمداد میشوند.
نشانههای زبانی این تمایزگذاری در سراسر پیامها قابل ردیابی است. اولاً، واژگانی که برای همسایگان به کار میرود، از جنس ادبیات «خودی» است: «همسایگان عزیز» (پیام اول)، «همسرنوشت» (پیام ششم)، «برادران» (پیام چهارم). این واژگان در شبکه معنایی گفتمان، بار مثبت دارند و هرگز برای آمریکا یا اسرائیل به کار نمیروند. ثانیاً، گفتمان رهبر انقلاب با وسواس میان «حاکمان» و «ملتهای» این کشورها تفکیک قائل میشود. در پیام اول، خطاب به «سران و ردههای مؤثّر در بعضی از کشورهای منطقه» است و در پیام ششم، از ملتهایی سخن میگوید که «سالهای متمادی به سکوت و ذلّتپذیری حاکمان در برابر زورگویان عادت کرده بودند». این تفکیک، به گفتمان اجازه میدهد که ساختار سیاسی این کشورها را نقد کند، بیآنکه ملتهایشان را از دایره «ما»ی تمدنی طرد کند.
ثالثاً و شاید مهمتر از همه، خود عمل نظامی علیه پایگاههای واقع در خاک این کشورها نیز در چهارچوبی گفتمانی توجیه میشود که میزبان را از هدف تفکیک میکند: «ما همانطور که هشدار صریح داده بودیم و بدون اینکه تعرّضی به آن کشورها صورت دهیم، صرفاً همان پایگاهها را مورد حمله قرار دادهایم». در این صورتبندی، پایگاه نظامی آمریکا یک «جسم بیگانه» است که بر «خاک برادر» نشسته و هدف حمله، آن جسم بیگانه است، نه کشور میزبان. این منطق، همسایگان را نه بهعنوان دشمن که بهعنوان قربانیان یک «اشغال نرم» بازنمایی میکند که باید خود را از آن رها سازند.
در نتیجه، فراخوان گفتمانی به این کشورها نیز از جنس «تهدید» نیست، از جنس «دعوت برادرانه به بازگشت» است. پیامها مکرراً از آنان میخواهند «تکلیف خود را با متجاوزین معلوم کنند»، «پایگاهها را تعطیل کنند» و «به وعدههای دروغین شیاطین بدگمان باشند». در پیام چهلم، این فراخوان با لحنی عاطفی و پدرانه اوج میگیرد: «ما هنوز منتظر واکنش مناسبی از سوی شما هستیم تا برادری و خیرخواهی خود را به شما نشان دهیم». این «هنوز منتظریم»، یک فرصت گفتمانی برای بازگشت میگشاید و همزمان، مسئولیت تداوم خصومت را بر دوش آنان مینهد.
بدین ترتیب، منطق تفاوت در این گفتمان، نه یک دوگانه که یک طیف سهلایه است. این منطق سهلایه، گفتمان رهبر انقلاب را از یک روایت حذفی و ذاتباور که هر ناهمسویی را به دایره «دشمن» پرتاب کند، متمایز میکند. این گفتمان با تعبیه یک «منطقه میانی» از بازیگران قابلبازگشت، هم از انعطاف دیپلماتیک خود محافظت میکند، هم مرزهای اخلاقی خود را (با تثبیت آمریکا و اسرائیل بهعنوان شر مطلق) مستحکم نگاه میدارد و هم با اعطای عاملیت به همسایگان (انتخاب میان ماندن در مدار آمریکا یا پیوستن به شبکه تمدنی ایران)، آنان را به مشارکت در «نظم جدید منطقهای» فرامیخواند.
3/4- خوشه گفتمانی «اقتصاد و معیشت»: جهاد اقتصادی و عدالت بهمثابه حمایت از مظلوم
در نگاه نخست به پیامهای رهبر انقلاب در بحبوحه جنگ تحمیلی سوم، شاید اقتصاد در سایه مفاهیم امنیتی و نظامی قرار گرفته باشد. اما تحلیل گفتمانی نشان میدهد که اقتصاد نهتنها در حاشیه نیست، بلکه بهعنوان «جبههای دیگر» از نبرد با دشمن بازتعریف شده است. در این برساخت گفتمانی، سه لایه اصلی قابل شناسایی است: اقتصاد مقاومتی بهمثابه دفاع مقدس معیشتی، تولید ملی بهمثابه کنش هویتی و عدالت بهمثابه ترمیم و حمایت از آسیبدیدگان.
الف) اقتصاد مقاومتی: از شعار سال تا دفاع مقدس معیشتی
شعار سال 1405 - «اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملی و امنیت ملی» - نقطه ثقل گفتمان اقتصادی در این پیامهاست. اما آنچه این شعار را از یک نامگذاری تقویمی فراتر میبرد، نحوه مفصلبندی آن با دالهای اصلی گفتمان است. نخست، اقتصاد مقاومتی مستقیماً با «دفاع مقدس» پیوند میخورد. رهبر انقلاب در پیام نوروزی، پس از مرور سه جنگ تحمیلی، اقتصاد را نه یک حوزه مجزا که ادامه همان نبرد میخوانند: «بنظر قاصر این حقیر هم تأمین معیشت مردم و ارتقاء زیرساختهای زیستی و رفاهی و تولید ثروت برای عموم مردم نکته کانونی و نوعی دفاع و بلکه پیشروی چشمگیر در مقابل جنگ اقتصادی که دشمن براه انداخته تلقی شود». در این جمله، «تأمین معیشت» دیگر صرفاً هدفی رفاهی یا توسعهای نیست، یک «دفاع» است و «پیشروی» در آن، بهمثابه پیشروی در خط مقدم جبهه.
دوم، اقتصاد مقاومتی با «وحدت ملی» و «امنیت ملی» مفصلبندی میشود؛ سهگانهای که یک «مثلث هژمونیک» میسازد: وحدت، شرط امکان امنیت است؛ امنیت، بستر لازم برای اقتصاد مقاومتی است؛ و اقتصاد مقاومتی نیز با تأمین معیشت و قطع وابستگی به بیرون، بازتولیدکننده وحدت و امنیت. اینگونه، اقتصاد از یک حوزه فنی و تخصصی خارج میشود و به یک «راهبرد ملی برای خودبسندگی» ارتقا مییابد که تداوم منطق مقاومت در حوزه معیشت است.
سوم، جالبترین لایه گفتمانی در این بخش، «وعده یک نسخه کارشناسیشده» است. رهبر انقلاب با اشاره به تجربه شخصیشان در شنیدن مستقیم انتقادات مردمی (همان تجربه همسفری ناشناس در تاکسی)، اذعانی گفتمانی میکنند که بسیار راهبردی است: «در پی این آموختنها و شنیدنها و سایر مطالعات، تلاشی به عمل آمده که نسخه علاجی کارساز و کارشناسیشده تدوین شود که تا حد ممکن جامعالاطراف بوده باشد که بحمدالله تا حد قابل قبولی این مطلب تحقق پیدا کرده و بزودی آماده عمل توسط مسئولین عالیهمّت با همکاری همه آحاد ملت خواهد بود». این وعده، سه کارکرد همزمان دارد: 1) به انتقادات مردمی مشروعیت میبخشد و آنها را نه «یأسآفرینی دشمن» که «دادههای حکمرانی» تعریف میکند؛ 2) میان خود و دستگاه اجرایی یک «فاصله نظارتی» برقرار میکند (من شنیدهام و نسخه دارم، حالا نوبت عمل مسئولان است)؛ و 3) با ارجاع به آینده نزدیک، نوعی «انتظار فعال» در افکار عمومی ایجاد میکند و تا زمان آمادهشدن نسخه، میدان را برای تداوم مقاومت اقتصادی باز میگذارد.
ب) تولید ملی و مصرف کالای داخلی: از کنش اقتصادی تا کنش هویتی در میانه محاصره
اگر اقتصاد مقاومتی دال کلان این خوشه باشد، «تولید ملی» و «مصرف کالای داخلی» دالهای عملیاتی آن هستند که در پیام هفتم (روز کارگر و معلم) بهطور خاص برجسته میشوند. فهم دقیق این پیام مستلزم توجه به بستر انتشار آن است: این پیام در شرایطی صادر شد که آمریکا پس از ناکامی در صحنه نظامی، محاصره اقتصادی را جایگزین بمباران کرده بود و پیامدهای آن بهتدریج در حال عیان شدن بود؛ از تورم و فشار بر معیشت طبقات پایین گرفته تا تعدیل نیرو در برخی واحدهای تولیدی و خدماتی. در چنین بستری، رهبر انقلاب با برجستهسازی دوگانه «کارگر و معلم»، عملاً فضای گفتمانی را از «نظامی صرف» به «اقتصادی - فرهنگی» دگرگون میسازند؛ تغییری که نه یک عقبنشینی که یک «تغییر جبهه» فعالانه است.
در این پیام، کارگر و کارفرما، تولیدکننده و مصرفکننده، همگی در یک «زنجیره همارزی اقتصادی» قرار میگیرند که هدف آن، «قطع وابستگی به بیرون» و «تقویت درون» است. نکته بسیار مهم گفتمانی در این بخش، «اخلاقیسازی مصرف» است. توصیه به «اولویت دادن به مصرف کالاهای ساخت داخل» صرفاً یک سیاست حمایتگرایانه اقتصادی نیست؛ یک «تکلیف اخلاقی و ملی» است که شهروند را در قامت یک «رزمنده جبهه اقتصادی» بازتعریف میکند. کارگر «ستون فقرات نبرد اقتصادی» و مصرفکننده داخلی «پشتیبان این ستون» است. اینگونه، کنش روزمره خرید، از یک انتخاب شخصی به یک «کنش هویتی» بدل میشود: هر خرید کالای ایرانی، رأیای به «ما» و تحریم عملی «آن» (دشمن اقتصادی) است.
همچنین، فراخوان به کارفرمایان برای «اجتناب از تعدیل نیرو» درست در بستر تعدیل نیروهای واقعی، یک مداخله گفتمانی مستقیم در بحران است. رهبر انقلاب از صاحبان کسب و کار میخواهند «هر کارگری را بهمنزله ثروت آن واحد تولیدی و خدماتی منظور دارند» و از دولت نیز خواستار میشوند «در حدّ مقدور از این عمل خیرخواهانه حمایت نماید». این منطق، اقتصاد را از مدار سود - زیان سرمایهداری خارج میکند و به یک «اقتصاد اخلاقی» نزدیک میسازد که در آن، «کرامت انسانی کارگر» بر «بهرهوری صرف» اولویت دارد.
ج) عدالت بهمثابه حمایت و ترمیم: حق ملت، تکلیف حاکمیت
«عدالت» بهعنوان یک دال منفرد و پر تکرار در این پیامها ظاهر نمیشود (برخلاف دالهای پر تکراری چون «مردم» یا «وحدت»). اما این به معنای غیاب مفهوم عدالت نیست، بلکه نشاندهنده نحوه خاص مفصلبندی آن در این گفتمان است. در پیامهای رهبر انقلاب، عدالت نه در قالب یک فلسفه انتزاعی توزیعی که در قالب یک «سیاست حمایتی عینی» و «منطق ترمیم» صورتبندی میشود.
این منطق در سه سطح قابل ردیابی است. نخست، «جبران خسارت» بهعنوان یک تکلیف فوری و لازمالاجرا برای حاکمیت: «باید برای جبران خسارتهای مالی واردآمده به امکنه و اموال شخصی، اقدامات کافی تعریف شده و مورد اجرا واقع شود... این به منزله تکلیفی لازمالاجرا برای مسئولین محترم است که باید آن را اجرا کرده و گزارش آن را به بنده بدهند». در این بیان، عدالت دیگر یک آرمان بلندمدت نیست، یک «تکلیف حقوقی» است با زمانبندی مشخص و سازوکار پاسخگویی.
دوم، «خدمات درمانی رایگان» برای جانبازان: «حتماً جانبازان این حملات باید خدمات درمانی مناسبی را به طور رایگان دریافت نموده و از بعضی مزایای دیگر بهرهمند گردند». اینجا نیز عدالت، نه یک شعار که یک خدمت مشخص و حقوقی است که دولت باید آن را تأمین کند.
سوم، «انتقام و غرامتخواهی» از دشمن بهعنوان یک حق ملی که عدالت را از سطح داخلی به سطح بینالمللی گسترش میدهد: «ما از دشمن غرامت خواهیم گرفت و اگر امتناع کند، به اندازهای که تشخیص بدهیم، از اموالش برخواهیم داشت و اگر آن هم مقدور نباشد، به همان اندازه از اموالش را نابود خواهیم کرد». این یک «عدالت فعال» و «حقستان» است که در آن، ملت و حاکمیت در یک جبهه واحد، هم حق تأمین معیشت را پیگیری میکنند و هم حق انتقام از متجاوز را.
بدین ترتیب، اقتصاد و عدالت در گفتمان رهبر انقلاب، نه حوزههایی حاشیهای و فنی که بخشی از میدان نبرد و هویت جمعی ملت ایران صورتبندی شدهاند. این مفصلبندی، اقتصاد مقاومتی را از یک تاکتیک موقت به یک راهبرد دفاعی بلندمدت و عدالت را از یک شعار به یک تکلیف عملیاتی ارتقا میدهد.
3/5- خوشه اجتماعی - فرهنگی: تکلیف دینی، همبستگی ملی و سیاست هویتی
اقتصاد مقاومتی و دفاع مقدس معیشتی، بدون یک بستر اجتماعی - فرهنگی که همبستگی ملی را بازتولید کند، ناپایدار خواهد بود. گفتمان رهبر انقلاب برای این بستر، چهار رکن اصلی تعریف میکند: تشیع انقلابی (پیوند معنویت و دفاع همهجانبه)، خانواده و شهدا (داغ مشترک و همبستگی عاطفی در بستر تمدنی)، فرهنگ کار و معلم (قهرمانسازی از زندگی روزمره) و اخلاق همبستگی (مواسات و مسئولیت جمعی).
الف) تشیع انقلابی: پیوند میان معنویت و دفاع همهجانبه
نکته حائز اهمیت در تمامی پیامها، وجود ارجاعات مشخص و دقیق دینی است؛ امری که با توجه به تربیت و زندگی دینی و حوزوی ایشان امری قابل پیشبینی است و غنای این ارجاعات مخاطب را از عمق دانش ایشان مطلع میسازد. آنچه در این تحلیل اهمیت دارد، نه حضور این ارجاعات، که «نحوه کاربست گفتمانی» آنهاست. در پیامهای مورد بررسی، اسلام نه بهعنوان یک حاشیه فرهنگی یا مناسک فردی که بهعنوان یک «دستگاه تکلیفساز» ظاهر میشود که سیاست و اجتماع را در ذیل «واجبات» الهی سازمان میدهد. این همان منطق «اسلام سیاسی» است که پایه و اساس نظام ولایت فقیه را شکل میدهد و بر جاری و ساری ساختن احکام اسلامی در بستر اجتماع و سیاست تأکید دارد.
تقارن ماه رمضان با جنگ تحمیلی سوم، به یک موقعیت گفتمانی استثنایی بدل شده است. جمله محوری «شما در این ماه مبارک، صیام را با جهاد توأم کرده و خطّ دفاعی گستردهای به وسعت کشور... فراهم کردید»، دقیقاً به «سیاسیسازی عبادت» دست مییازد. صیام و جهاد در این بیان، دو «تکلیف» شرعیاند که همزمانی آنها یک «اطاعت مضاعف» میسازد. صیام، تکلیف ماه رمضان است و جهاد، تکلیف دفاع از کیان اسلام و وطن. این فن گفتمانی، مقاومت را از یک کنش سیاسی به یک «فریضه دینی» بدل میسازد.
همچنین، ارجاع مکرر به «توسل» و «دعا برای امام زمان (عج)» در متن پیامها، صرفاً مناسک عبادی نیست، بلکه بهعنوان «ضمانتکننده انواع گشایشها و ظفر قطعی بر دشمن» بازتعریف میشود. این یک «معنویت راهبردی» است که در آن، ارتباط با خداوند، به منبعی برای تولید قدرت سیاسی و نظامی تبدیل میشود.
اما مهمترین مفهوم فقهی - گفتمانی که در این پیامها به خدمت سیاست درمیآید، منطق «شکر و کفران نعمت» است. رهبر انقلاب بارها نعمتهای الهی را به ملت یادآوری میکنند: وحدت ملی یک «نعمت خاص» است، پیروزی در جنگ یک «نعمت الهی» است و خود ملت ایران یک «نعمت» برای نظام اسلامی. این یادآوریها، بر اساس قاعدهای فقهی است که بنیاد گفتمانی آن را میتوان در آیه شریفه «لَئِن شَکَرتُم لَأَزیدَنَّکُم» یافت. در این دستگاه معرفتی، شکر نعمت، نعمت را پایدار و افزون میکند و کفران آن، به سلب نعمت میانجامد. فراگرد گفتمانی این قاعده در پیامها، تبدیل «بهرهمندان» از نعمت الهی به «محافظان فعال» آن است. جمله «این را باید نعمتی خاص از ناحیه حضرت حق جلّ و علا دانست و بسیار بر آن با زبان و در دل و هم در مقام عمل، شکر بهجا آورد»، دقیقاً یک فراخوان به «شکر عملی» است: وحدت و پیروزی، نعمتی است که تنها با تداوم حضور در خیابان و کارخانه و مدرسه پایدار میماند. اینگونه، آموزههای اسلامی بهمثابه ستون فقرات اخلاقی - سیاسی گفتمان صورتبندی میشود و نه مجموعهای از مناسک فردی.
ب) خانواده و شهدا: داغ مشترک و هویت تمدنی
خانواده، خاصه خانواده شهدا، یکی از کانونهای اصلی این گفتمان است. همانطور که در بخش 3ـ2 اشاره شد، رهبر انقلاب با ذکر داغهای شخصی خودشان، فاصله میان تریبون قدرت و سوگ شخصی را از میان برداشتند. اما لایه دیگر این پیوند عاطفی، در نحوه مفصلبندی «عزا و عید در بستر هویت ملی» آشکار میشود.
نوروز 1405 در حالی فرا رسید که ملت ایران هنوز در سوگ رهبر شهید و هزاران شهید جنگ تحمیلی سوم بود. رهبر انقلاب، بهجای آنکه عید را بهخاطر عزا تعطیل کنند یا عزا را بهسبب عید نادیده بگیرند، این دو را در یک «صبر فعال» با یکدیگر پیوند میزنند: «ما درعین اینکه لباس عزا بر تن داریم... اما خیلی خوشحال میشویم که در این ایام، نوعروسان و نودامادهای ما به خانه بخت بروند».
اما اوج حرکت گفتمانی در این بخش، پیشنهاد نمادین «آغاز دیدارهای نوروز با تکریم شهدای محل» است. تحلیل دقیقتر این گزاره نشان میدهد که در اینجا با یک «سیاست هویتی تمدنی» طرفیم: رهبر انقلاب، یک سنت دینی (بزرگداشت شهید) را با یک آیین ملی (دید و بازدید نوروز) پیوند میزند. این پیوند، صرفاً توصیهای اخلاقی نیست، بلکه راهبردی برای بازتعریف هویت ایرانی ذیل یک کلانروایت تمدنی است. آداب و رسوم ملی مانند نوروز که ریشه در تاریخ ایران باستان دارند، با سرمایه نمادین دینی (شهادت) درآمیخته میشوند تا یک «هویت ملی یکپارچه» ساخته شود. نتیجه این مفصلبندی، ارائه چهرهای از ایران است که در آن، اسلام و ایرانیت نه در برابر هم که در دل هم معنا مییابند. شهدا، «میزبانان» نوروز میشوند و خانوادههایشان، «صاحبان عید» و اینچنین، عید ملی به عرصهای برای بازتولید ارزشهای انقلاب اسلامی بدل میشود.
ج) فرهنگ کار و معلم: قهرمانسازی از زندگی روزمره
همانطور که در تحلیل پیام هفتم اشاره شد، رهبر انقلاب با تأکید بر دو قشر «کارگر» و «معلم»، عملاً به «قهرمانسازی از زندگی روزمره» دست میزنند. در این گفتمان، قهرمان فقط رزمنده خط مقدم نیست؛ کارگری که در تحریم چرخ تولید را میچرخاند و معلمی که نسل آینده را در برابر «جنگ نرم» دشمن واکسینه میکند نیز «مجاهد» است. این دو قشر، «ستون فقرات عرصه فرهنگ و اقتصاد» خوانده میشوند و شأن آنان «فراتر از یک شغل» تعریف میشود. اینگونه، هر شهروند عادی میتواند خود را در این زنجیره همارزی «مقاومت» جای دهد: مقاومت، فقط در سنگر و با اسلحه نیست، در کارگاه و مدرسه و مزرعه نیز هست.
د) اخلاق همبستگی: مواسات و مسئولیت جمعی
آخرین رکن این خوشه، فراخوان به «همبستگی اجتماعی» و «مواسات» است. رهبر انقلاب در پیام اول از مردم میخواهند «از کمک و یاری به یکدیگر فروگذار نکنند» و در پیام چهلم تأکید میکنند که «همه آحاد ملت سعی در مراعات یکدیگر داشته باشند تا از ناحیه کمبودهایی که اثر طبیعی هر جنگی است، فشار کمتری بر اقشار مختلف وارد گردد». این فراخوانها، یک «شبکه امنیت اجتماعی غیردولتی» را ترسیم میکند که در آن، ملت خود مسئولیت حمایت از آسیبپذیرترین اقشار را بر عهده میگیرد و فشار از روی دولت برداشته میشود.
این اخلاق همبستگی، مکمل مستقیم اقتصاد مقاومتی است: اقتصاد مقاومتی، تولید را درونی میکند و اخلاق همبستگی، حمایت اجتماعی را. با این دو بال، گفتمان رهبر انقلاب یک «جامعه مقاوم» را صورتبندی میکند که در آن، هر فرد همزمان رزمنده، تولیدکننده و حامی هموطن خویش است. این جامعه، نه با اجبار دولتی که با «تکلیف اخلاقی» و «ایمان دینی» منسجم میشود.
3/6- معماری گفتمان:استعاره مادر و منطق مرزها
تحلیل خوشههای گفتمانی در بخشهای پیشین نشان داد که پیامهای رهبر انقلاب، شبکهای از دالهای بهظاهر ناهمگون - از «صیام» و «شهادت» گرفته تا «تولید ملی» و «حضور خیابانی» - را در یک مدار واحد گرد میآورد. اما پرسش نهایی این است که این مدار، با چه منطقی کار میکند؟ چه سازوکاری این دالهای متکثر را همارز میکند، تنشهای بالقوه میان آنها را خنثی میکند و همزمان مرزهای «ما» را در برابر «آنها» تثبیت میکند؟
پاسخ را بایستی در «استعاره مادر» جستوجو کرد که همچون یک سیستمعامل، منطق خود را بر تمام اجزای گفتمان تحمیل میکند: «دفاع مقدس ملی». این استعاره، فراتر از یک شعار، یک «دستگاه منطقی» است که سه کارویژه بنیادین را بهطور همزمان انجام میدهد.
نخست، «همارزسازی از طریق سلسلهمراتب رزمندگی»؛ استعاره دفاع مقدس، تمام حوزههای زندگی را به «جبهههای یک جنگ مداوم» بدل میکند. در این منطق، رزمنده خط مقدم، کارگر تولیدکننده، معلم تربیتکننده و مصرفکننده کالای ایرانی، همگی «رزمنده» هستند، فقط با تقسیم کار متفاوت. این همارزسازی، یک تنش واقعی را خنثی میکند: در شرایط جنگی، ممکن است چنین تصور شود که میان هزینه برای معیشت مردم و هزینه برای امور نظامی، نوعی تعارض وجود دارد. اما استعاره دفاع مقدس، این دو را «دو جبهه از یک نبرد» تعریف میکند و مسئله را از «انتخاب میان سفره یا موشک» به «ضرورت همزمانی سفره مقاوم و موشک» تغییر میدهد. اقتصاد مقاومتی، در این میان، نقش مفهومی «پل» را ایفا میکند: این دال، جبهه اقتصادی را با جبهه نظامی همارز میکند و از این رهگذر، هم به معیشت قداست میبخشد و هم به جنگ، پشتوانه اقتصادی.
دوم، «فراخسازی میدان مقاومت»؛ استعاره دفاع مقدس، مقاومت را از یک کنش استثنایی و موقت (مانند شرکت در نبرد مسلحانه) به یک «حالت وجودی» دائمی گسترش میدهد. «حضور» در راهپیمایی، «تولید» در کارگاه، «صیام» در رمضان، «مواسات» با همسایه و حتی «مشت گرهکرده» به نشانه عزم، همگی اشکالی از «مقاومت» تعریف میشوند. این فراخسازی مزیت گفتمانی بزرگی در پی دارد: هر شهروند، صرفنظر از موقعیت فیزیکی یا توان رزمیاش، میتواند خود را در زنجیره همارزی «ملت قهرمان» جای دهد و از هویت «رزمنده» بهرهمند شود. اینگونه، مقاومت از یک فعالیت صنفی ویژه نظامیان به یک «هویت جمعی فراگیر» تبدیل میشود.
سوم، «تولید مستمر غیر» و سازماندهی مرزها؛ یک سیستم دفاعی، بدون تعریف «متجاوز» فرو میپاشد. استعاره دفاع مقدس، با تعریف یک تهدید دائمی و چندلایه، بقای زنجیره همارزی را تضمین میکند. اما منطق این مرزبندی، یک دوگانه ساده «ما/آنها» نیست، بلکه یک «طیف غیریت» سهلایه است که پیشتر تحلیل شد: در یک سو، «غیر رادیکال» (آمریکا و صهیونیسم) با منطق «اخلاقیسازی مرز» تثبیت میشود (خصومت با آنان نه یک انتخاب که یک تکلیف اخلاقی است). در سوی دیگر، «غیر میانی» (همسایگان منحرف) با منطق «انعطافپذیرسازی مرز» تعریف میشود (خصومت با آنان موقت و قابل بازگشت است) و در لایه سوم، «غیر درونی» (عناصر تفرقهافکن) با منطق «امنیتیسازی مرز» طرد میشود (هرگونه ناهمسویی داخلی، نه نقد که نفوذ دشمن تعریف میشود).
این معماری پیچیده مرزها، به گفتمان رهبر انقلاب یک ویژگی منحصربهفرد میبخشد: صلابت اخلاقی در برابر دشمن ذاتی، و انعطاف استراتژیک در برابر دوستان بالقوه. گفتمان، همزمان «آرمانگرای اخلاقی» است (چون آمریکا و اسرائیل را شرّ مطلق میداند) و «واقعگرای استراتژیک» (چون درهای دیپلماسی با همسایگان را باز میگذارد). این ترکیب، کلیدواژههای «ما میتوانیم» و «مقاومت» را از شعارهای تهی به یک «برنامه حکمرانی» برای جامعه در حال جنگ بدل میکند: جامعهای که در آن، هر کنش روزمره، از خرید کالا تا شرکت در انتخابات، یک «رأی به بقای ملی» است.
4- نتیجهگیری: گفتمان ملت قهرمان و افقهای سیاست ایران
تحلیل گفتمانی هفت پیام عمومی رهبر انقلاب اسلامی، با بهرهگیری از چهارچوب لاکلاو و موف، نشان داد که این پیامها صرفاً یک «انتقال پیام» ساده یا ابراز همدردی مقطعی نبودهاند، بلکه یک «کنش گفتمانساز» تمامعیار را شکل دادهاند. این گفتمان با تثبیت «ملت قهرمان ایران» در مقام دال مرکزی و مفصلبندی آن با زنجیرهای از دالهای اصلی (مردم، وحدت ملی، شهدا، رهبر شهید، اقتصاد مقاومتی و اسلام سیاسی)، یک «جامعه مقاوم» را صورتبندی کرده است که ویژگیهای بنیادین آن را میتوان در شش محور خلاصه کرد.
نخست، بازگشت به «جمهوریت فعال». گفتمان رهبر انقلاب با طرد همزمان دوگانه «حکومت قیممآب» و «دموکراسی تماشاگر»، مردم را نه بهعنوان رعیت منفعل و نه رأیدهنده ادواری که بهعنوان «فاعل هستیبخش» نظام تعریف میکند. این امر، بازگشتی بنیادین به اصل «جمهوریت» در نظریه ولایتفقیه است؛ اصلی که در آن، مشروعیت از پایین به بالا جریان دارد و «حضور» دائمی مردم در خیابان، مسجد، مدرسه و کارخانه، شرط لازم کارآمدی کل سازوکار حکمرانی تعریف میشود.
دوم، اخلاقیسازی و قدسیسازی مقاومت. این گفتمان با پیوند دادن مفاهیم دینی (صیام، جهاد، شهادت، توسل و شکر نعمت) به کنش سیاسی و نظامی، مقاومت را نه یک «انتخاب استراتژیک» که یک «تکلیف دینی» و «فریضه الهی» صورتبندی میکند. تقارن ماه رمضان با جنگ تحمیلی سوم، موقعیتی بیبدیل برای این مفصلبندی فراهم آورد: روزه و جهاد، دو تکلیف همعرض شدند و ملت ایران در مقام یک «امت مبعوث» برای اقامه حق و مقابله با باطل تعریف گردید. این اخلاقیسازی، مرزهای انعطافپذیر سیاست را با مرزهای صلب اخلاق و دین جایگزین میکند.
سوم، اقتصاد بهمثابه جبهه. یکی از مهمترین نوآوریهای این گفتمان، مفصلبندی اقتصاد مقاومتی با دفاع مقدس ملی است. با این کار، معیشت مردم و تولید ملی از حوزه تکنیکال و فنی خارج میشود و به «جبههای دیگر» از جنگ تبدیل میشود. این همارزسازی، ضمن خنثیسازی تنش بالقوه میان «منابع جنگ» و «نیازهای معیشتی»، هر شهروند (از کارگر تولیدکننده تا مصرفکننده کالای ایرانی) را به یک «رزمنده» بدل میکند که خرید روزانهاش، رأیای به بقای ملی است.
چهارم، عدالت ترمیمی و حقستان. عدالت در این گفتمان نه یک فلسفه انتزاعی توزیعی که یک «سیاست حمایتی عینی» و یک «حق ملی» تعریف میشود که میبایست از دشمن ستاند. منطق «جبران خسارت»، «خدمات درمانی رایگان برای جانبازان» و «غرامتخواهی قهری از متجاوز»، همگی نشان میدهد که این گفتمان بهدنبال ساختن یک «دولت ترمیمگر» است که همزمان هم زخمهای داخلی را التیام میبخشد و هم حق ملت را از دشمن خارجی وصول میکند.
پنجم، مرزهای منعطف و در عین حال مستحکم. منطق تفاوت در این گفتمان، یک دوگانه ساده «ما/آنها» نیست، بلکه یک «طیف غیریت» سهلایه است: دشمن ذاتی (آمریکا و اسرائیل) که خصومت با آنان یک «تکلیف اخلاقی» است، همسایگان منحرف که با «دعوت برادرانه» به بازگشت فراخوانده میشوند و عناصر تفرقهافکن داخلی که با «امنیتیسازی» طرد میشوند. این منطق پیچیده، گفتمان را همزمان «آرمانگرای اخلاقی» (در برابر شرّ مطلق) و «واقعگرای استراتژیک» (در برابر بازیگران قابلبازگشت) نشان میدهد.
ششم، افق تمدنی نوین. در لایهای فراتر، این گفتمان با پیوند دادن آیینهای ملی (نوروز) با ارزشهای دینی (شهادت)، دست به یک «سنتز هویتی» میزند. این سنتز، ایران را نه یک دولت - ملتِ برساخته در مرزهای معاهدهای که استمرار یک تمدن دیرینه معرفی میکند که در آن، اسلام و ایرانیت نه در برابر هم که در دل هم معنا مییابند. فراتر از این، توصیف خلیجفارس بهعنوان «بخشی از هویت و تمدنمان» در پیام ششم، نشان میدهد که این نگاه تمدنی، صرفاً محدود به میراث فرهنگی و آیینی نیست، بلکه ابعاد سرزمینی، راهبردی و تاریخی نیز دارد. اینگونه، «ایران تمدنی» هم عمق تاریخی خود را بازمییابد و هم عرض جغرافیایی و ژئوپلیتیک خود را.
در مجموع، گفتمان رهبر انقلاب را میتوان یک «برنامه حکمرانی برای جامعهای در میانه جنگ» دانست؛ برنامهای که در آن، هر کنش روزمره - از خرید کالا تا شرکت در راهپیمایی - یک «رأی به بقای ملی» است. این گفتمان، با تکیه بر منطق «دفاع مقدس ملی» بهعنوان «استعاره مادر»، هم تنشهای درونی را مدیریت میکند (با همارزسازی امور اقتصاد و نظامی)، هم مرزهای بیرونی را تثبیت میکند (با طیفبندی غیریت) و هم افق آینده را با وعده «پیروزی قطعی» و «ایران قوی» روشن نگاه میدارد. تداوم این گفتمان، بستگی تام به تداوم «حضور» ملت در صحنه خواهد داشت؛ همان عنصری که رهبر انقلاب آن را «ضمانتکننده کارایی نظام» و «سرچشمه اقتدار» ایران میدانند.
انتهای پیام/