نیویورکتایمز: جنگ با ایران نقطه عطف مسیر افول امپراتوری آمریکاست
- اخبار بین الملل
- اخبار آسیای غربی
- 15 ارديبهشت 1405 - 11:07
به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری تسنیم، در ادامه اعترافات آمریکاییها به غلط بودن محاسبات آمریکا در آغاز جنگ علیه ایران و نتایج معکوس آن برای واشنگتن، روزنامه نیویورک تایمز در مقالهای مفصل به قلم کریستوفر کالدول، نویسنده آمریکایی، ستوننویس، سردبیر مجله نقد کتاب کلرمونت و نویسنده کتاب "عصر استحقاق: آمریکا از دهه 1960"، اعلام کرد که ایالات متحده رسماً به یک "امپراتوری در حال انحطاط" تبدیل شده است.
این نویسنده آمریکایی معتقد است که آنچه در سطح سیاست خارجی آمریکا رخ میدهد، تحولات عمیقی را نشان میدهد که بازتابدهنده افول تدریجی ساختار قدرت آمریکا در نظام جهانی است.
جنگ با ایران، نقطه عطف مسیر افول امپراتوری آمریکا در جهان
کالدول تحلیل خود را با اشاره به این نکته آغاز کرد که حمله آمریکا و اسرائیل به ایران تنها یک تصمیم نظامی بد یا ایدهای نسنجیده نبود، بلکه به نقطه عطفی در مسیر افول امپراتوری آمریکا تبدیل شد. این نوع عملیات نظامی نشاندهنده گسترش بیش از حد استفاده از قدرت فراتر از مرزهای طبیعی آن است که نتایج معکوس دارد.
در این مقاله آمده است که برخی ممکن است ترجیح دهند به جای "امپراتوری" از اصطلاح "هژمونی" برای توصیف نظام جهانی تحت رهبری ایالات متحده استفاده کنند، به ویژه اینکه که پرچم آمریکا معمولاً بر فراز سرزمینهایی که تحت نفوذ مستقیم آن هستند، برافراشته نمیشود. با این حال، قواعد حاکم بین نظامهای امپراتوری مشابه است، زیرا بقای هر نظام جهانی به توانایی آن در دستیابی به اهداف خود با استفاده از ابزارهای موجود بستگی دارد و هرگاه این ابزارها از حدود خود فراتر روند، نشانههای افول ظاهر میشوند.
بر اساس این یادداشت، دولت دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، در گسترش بیش از حد و خطرناک و مخرب نفوذ آمریکا در سراسر جهان نقش داشته است، به ویژه در زمینه برخورد با پروندههای خاورمیانه، جایی که برخی مداخلات نظامی به جای دستیابی به دستاوردهای سیاسی یا امنیتی واضح، به بارهای استراتژیک بلندمدت تبدیل شدند.
ترامپ جایگاه آمریکا را در جهان تضعیف کرد
نویسنده توضیح داد که هیچ ماجراجویی نظامی ناموفقی در خاورمیانه در سناریوهایی که میتوانست منجر به افول ریاست جمهوری ترامپ یا بازتعریف جایگاه ایالات متحده شود، پیشبینی نشده بود، اما تحولات پیدرپی این احتمالات را واقعیتر کرد.
کالدول اشاره کرد که بسیاری از مشکلاتی که در طول سه کمپین ریاست جمهوری ترامپ ظاهر شد، اساساً به نحوه مدیریت پروندههای داخلی و خارجی توسط دولتهای قبلی آمریکا بازمیگردد، جایی که با مسائل پیچیده به گونهای برخورد شد که فراتر از توانایی دولت برای کنترل نتایج آنها بود.
بر اساس این مقاله، اما در زمینه داخلی آمریکا، کسانی که به عنوان حامیان "بیداری" در ایالات متحده شناخته میشوند، در کاهش اهمیت هزینهها و دشواریهای مرتبط با دخالت در جزئیات تعاملات اجتماعی و سیاسی در جامعه آمریکا نقش داشتهاند، که این امر وضعیت پیچیدگی داخلی فزایندهای را ایجاد کرده است.
اما در زمینه خارجی، نویسنده مذکور آمریکایی تأکید کرد که نیروهای مسلح آمریکا، با وجود قدرت عظیم، در تبدیل مداخلات نظامی خود به ابزارهای مؤثر برای گسترش دموکراسی یا دستیابی به ثبات پایدار موفق نبودهاند. تجربه جنگ در عراق نمونه واضحی از شکست در این زمینه است.
وعدههای مربوط به قدرت نامحدود آمریکا دروغ از آب درآمد
کالدول تصریح کرد که جو بایدن، رئیسجمهور سابق آمریکا، دیدگاهی مبتنی بر ایده توانایی مطلق ایالات متحده داشت؛ جایی که عباراتی مانند "ما ایالات متحده آمریکا هستیم" و "هیچ کاری نیست که نتوانیم انجام دهیم" را تکرار میکرد، که این امر در تصور عمومی در واشنگتن مبنی بر نامحدود بودن قدرت آمریکا منعکس شد، اما واقعیت، خلاف آن را ثابت کرد.
نویسنده این مقاله معتقد است که بسیاری فکر میکردند ترامپ با وجود شعارهای انتخاباتی بزرگ مانند "آمریکا را دوباره بزرگ کنیم"، رویکرد متفاوتی را در پیش خواهد گرفت، اما رأیدهندگان لزوماً انتظار نداشتند که این شعار به یک سیاست توسعه جدید تبدیل شود، زیرا شکوه سیاسی، اغلب تنها یک هاله رسانهای بود و نه یک پروژه توسعه واقعی.
کریستوفر کالدول، به اعلام ترامپ مبنی بر بهروزرسانی دکترین «مونرو» پرداخت؛ دکترینی که ترامپ از طریق آن توجه آمریکا را دوباره بر نیمکره غربی متمرکز کرد. این رویکرد در ابتدا به نظر میرسید گامی در جهت کاهش دامنه مداخلات آمریکا در جهان به جای گسترش آن است، اما ترامپ برعکس عمل کرد.
درمورد دکترین مونرو، لازم به ذکر است که در دسامبر 1823، جیمز مونرو، رئیس جمهور وقت آمریکا در نطق سالانه خود در کنگره اعلام کرد که قاره آمریکا دیگر عرصه مشروعی برای استعمار یا مداخله قدرتهای اروپایی نیست. در مقابل، آمریکا نیز متعهد شد در امور داخلی اروپا مداخله نکند. این اعلامیه در ظاهر بر اصل تفکیک حوزهها استوار بود اما در عمل یک پیام روشن داشت: آمریکا خود را قیم سیاسی نیمکره غربی میداند.
در آن مقطع تاریخی، آمریکا هنوز قدرتی نوپا بود و توان نظامی گستردهای نداشت. اما با گذر زمان و گسترش قدرت اقتصادی و نظامی، دکترین مونرو از یک موضع دفاعی به یک سیاست تهاجمی تبدیل شد. این دکترین دیگر بهمعنای «دور نگه داشتن اروپا» نبود، بلکه به معنای «انحصار آمریکا» بر سرنوشت ملتهای آمریکای لاتین تعبیر شد. این تغییر معنا بهویژه از اوایل قرن بیستم، مسیر مداخلات بیپایان واشنگتن را هموار کرد و آمریکای لاتین را به آزمایشگاه کودتاها، اشغالها و تحریمها بدل ساخت.
در این زمینه آنچه در ژانویه 2026 در ونزوئلا رخ داد نقطه اوج این مسیر تاریخی است. دونالد ترامپ نهتنها بهطور ضمنی بلکه بهصراحت اعلام کرد که عملیات نظامی علیه ونزوئلا را در چارچوب دکترین مونرو انجام داده است، بلکه حتی پا را فراتر گذاشت و گفت آمریکا «ونزوئلا را اداره خواهد کرد» تا انتقال قدرتی بهزعم خود «ایمن» صورت گیرد.
این اظهارات معنایی جز نفی کامل حاکمیت ملی ونزوئلا ندارد. آمریکا دیگر حتی تظاهر به احترام به حقوق بینالملل هم نمیکند. دکترین مونرو در بیان ترامپ به معنای حق مطلق واشنگتن برای تعیین سرنوشت ملتهای دیگر است. این دقیقاً همان منطقی است که سازمان ملل متحد برای دفن آن تأسیس شد. اما امروز، بزرگترین مدعی نظم جهانی، خود به منطق قرن نوزدهم بازگشته است.
در ادامه گزارش نیویورک تایمز تاکید شده است که استراتژی امنیت ملی آمریکا که در نوامبر گذشته منتشر شد، شامل بیانیهای واضح بود که میگفت: "روزهایی که خاورمیانه بر سیاست خارجی آمریکا تسلط داشت، به لطف خدا به پایان رسیده است". این رویکردی منطقی و قابل تحسین از منظر سیاست خارجی بود، اما چیزی که در عمل اتفاق افتاد، این نبود.
کریستوفر کالدول به تجربه انگلیس به عنوان یک الگوی تاریخی استناد کرد؛ جایی که این کشور پس از جنگ جهانی دوم مجبور شد سیستم امپراتوری خود را که از مستعمرات و تحتالحمایهها گسترش یافته بود، رها کند. اگرچه این فرآیند دشوار و گاهی خشونتآمیز بود، اما به الگوی روابط پایدارتری با مستعمرات سابق خود منجر شد.
نویسنده این یادداشت توضیح داد که انگلیس، به جز یک تلاش ناموفق در بحران کانال سوئز در سال 1956، هرگز سعی نکرد سرزمینهایی را که دیگر قادر به تأمین هزینههای آنها نبود، حفظ کند و در نهایت با اکثر مستعمرات سابق خود روابط نسبتاً خوبی برقرار کرد، اگرچه این امر در لحظه تاریخی خود واضح نبود.
کالدول این نوع "عقبنشینی امپراتوری" را در نهایت موفقیتآمیز میداند و معتقد است که ترامپ فرصتی برای تکرار این الگوی آمریکایی به شکلی متفاوت داشت، با توجه به این فرض غالب در واشنگتن در دهه گذشته که جهان شبیه بازی "صندلیهای موزیکال" ژئوپلیتیکی است و لحظه توقف این بازی، قریبالوقوع است.
چین در همه سطوح در حال پیشی گرفتن از آمریکاست
نویسنده مذکور آمریکایی هشدار داد که چین ممکن است نه تنها در تواناییهای نظامی و صنعتی، بلکه در زمینههای فناوری و اطلاعات نیز از ایالات متحده پیشی بگیرد، به این معنی که جهان به مرحله یک سیستم ژئوپلیتیکی جدید کمتر مطلوب برای ایالات متحده منتقل خواهد شد و بازسازی نظم بینالمللی را به یک مسئله فوری تبدیل میکند.
در ادامه این مقاله آمده است که دولت ترامپ قبلاً از طریق فشار بر شرکتهای بزرگ چندملیتی، از جمله شرکت "سی کی هاچیسون" که با چین ارتباط دارد، گامهایی را برای کاهش نفوذ چین در نیمکره غربی آغاز کرده بود؛ با هدف فروش مجدد داراییهای استراتژیک مانند بنادر در منطقه کانال پاناما.
نویسنده مذکور آمریکایی همچنین اشاره کرد که ونزوئلا، که برای بخش بزرگی از صادرات نفتی خود به چین وابسته است، شاهد تحولات سیاسی و نظامی قابل توجهی بوده است، در حالی که ترامپ هشدار داد که کوبا ممکن است هدف بعدی در زمینه کاهش نفوذ چین در منطقه باشد. ایالات متحده همچنین از طریق آنچه که آن را "پایگاه امنتر" برای بهرهبرداری از منابع آینده ناشی از تغییرات آب و هوایی، از جمله انرژی و مواد معدنی، میداند، به دنبال تقویت حضور خود در مناطق استراتژیک جدید مانند قطب شمال است.
نویسنده این مقاله در ادامه به بحث جنگ غیرقانونی آمریکا با تحریک رژیم صهیونیستی علیه ایران پرداخته و تاکید کرد که حمله به ایران دفاعی نبود، بلکه بر اساس فرض خطر آشکار بنا شده بود، و این نوع تصمیمات با ایده عقبنشینی به نیمکره خود ایالات متحده به عنوان یک قدرت مستقل در زمینه انرژی سازگار نیست.
آمریکا ابزار نظامی کافی برای تحمیل اراده خود به ایران را ندارد
این مقاله افزود که روشن شده است که ایالات متحده ابزارهای نظامی کافی برای تحمیل اراده خود بر ایران در یک درگیری طولانیمدت را ندارد. در اینجا باید به تجربه سال 1991 استناد کنیم که واشنگتن برای دفع حمله عراق به کویت به یک ائتلاف بینالمللی شامل بیش از 40 کشور و حدود یک میلیون سرباز نیاز داشت.
نویسنده اشاره کرد که جنگ عراق علیه ایران در دهه 1980 سالها به طول انجامید و صدها هزار کشته از هر دو طرف بدون نتیجه قطعی به بار آورد، که نشاندهنده دشواری حل و فصل نظامی در این نوع جنگهاست. در این میان نیروهای آمریکایی در وضعیت فعلی، که تعداد آنها از 1.3 میلیون سرباز بیشتر نمیشود، با دشواری زیادی در تحمیل کنترل کامل بر ایران مواجه خواهند شد، و اگر این اتفاق بیفتد، به حضور طولانیمدت و بسیار پرهزینه نیاز خواهد داشت.
توان نظامی آمریکا بعد از جنگ با ایران وارد مرحله فرسایش شده است
بر اساس این گزارش، ایالات متحده دیگر تنها به تجمعهای نظامی عظیم متکی نیست، بلکه به موشکها و سلاحهای دوربرد متکی است، اما این تواناییها، به دلیل تعدد جبهههای جنگ به سرعت در حال فرسایش هستند. ایالات متحده 1100 موشک کروز دوربرد را در درگیریهای آسیا استفاده کرده است و تنها 1500 موشک در انبار باقی مانده است، علاوه بر پرتاب حدود 1000 موشک توماهوک، یعنی ده برابر تولید سالانه معمول.
کالدول تأکید کرد که معیار واقعی قدرت نظامی نباید تنها بر اساس تولید ناخالص داخلی باشد؛ بلکه باید بر اساس توانایی واقعی برای اجرای جاهطلبیهای استراتژیک باشد، که ممکن است شکافی بین تواناییها و انتظارات را آشکار کند.
در پایان این مقاله آمده است که ایالات متحده در جنگی بدون گزینه گیر نکرده است، بلکه با تصمیمات بسیار دشواری روبرو است که از عقبنشینی، یا بازتوزیع منابع از جبهههای دیگر، یا ورود به یک تشدید نظامی گسترده که میتواند پیامدهای استراتژیک و اخلاقی بلندمدتی داشته باشد، متغیر است.
انتهای پیام/