یک کربلا روضه در قتلگاه جانفدای ایرانی؛ سمانه گودرزی
- اخبار فرهنگی
- اخبار فرهنگ حماسه و مقاومت
- 14 ارديبهشت 1405 - 15:14
خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده: ارادت عجیبی به حضرت رباب و طفل شش ماهه شهیدش حضرت علی اصغر داشت، آنقدر که همایشی با حضور خانوادههای شهدا برگزار کند و اسم همایش را "رباب" بگذارد. اما نه؛ ارادتش بیش از اینها بود. انگار هر روز خودش را جای رباب میگذاشت و سنگینی داغ سرخ و سنگین شهادت طفل 6 ماهه او، جگرش را میسوزاند و هر روز نحیفترش میکرد. سینهاش تنگ بود و دنیا هم برایش تنگتر. این دلتنگی و دلگیری وقتی به شهادت ولی و فرماندهاش سیدعلی خامنهای رسید، بیرحمتر شد و غیرقابل تحملتر. همین بود که وقتی بمبهای سنگین صهیونِ پلید، محل خدمتش را ویران کرد و با خاک یکسان، از سمانه و طفل 6 ماههای که در رحم داشت، چیزی باقی نماند جز 5 تکه کوچک جزغاله، هر کدام به اندازه یک کف دست....
وقت ماتم و عزاداری و نشستن نبود
داغ عظیم و غیرقابل باور شهادت رهبر چنگ انداخته بود روی جانشان و داشت قلبشان را از سینه بیرون میکشید. حضور سحرگاه در میدان انقلاب در جمع مردم همدرد و همداغ و ترکیدن بغضهای سنگین و گریه در آغوش دوستانِ همراه هم جگر سوختهشان را سرد و آرام نکرده بود. شاید آن صبح یکشنبه، یازده اسفند 1404، اگر کمی بیشتر میماندند و سوگواری و عزاداریشان مثل باقی مردم در کف خیابان امتداد مییافت، التیامی هر چند اندک روی قلب شکستهشان مینشست و شاید هنوز...
اما فرصتی برای سوگواری نبود، جنگ آغاز شده بود...
برای سمانه و دوستان و همراهان همیشگیاش که سرباز و پاسدار و جانفدای این سرزمین بودند، نشستن و درنگ و ماتم و سوگواری معنایی نداشت که مولا و رهبرمان پیش از این در رثای سید مقاومت گفته بود: "ما اگرچه عزادار فقدان سید حسن نصرالله هستیم، اما عزای ما به معنای ماتم گرفتن و افسرده شدن و یک گوشه نشستن نیست. جنس عزای ما از جنس عزای اباعبدالله است، زنده و زنده کننده."...
پس بلند شدند، خاک چادرشان را تکاندند و قرارشان را برای یک جلسه فوری هماهنگ کردند: "ساعت 9، حوزه 114 رضوان. جنت آباد."
محور جلسه مشخص بود. برنامه ریزی برای حضور در میدان، هر جا که لازم باشد و ضروریتر. مثل حضور در میدان امدادرسانی به هموطنان و بانوان آسیبدیده در بمباران و پاکسازی منازل آنها، جهاد تبیین، امدادهای روانشناسانه و ...
از سوی دیگر ماه مبارک بود و همزمان با بمباران بیت رهبری و شروع جنگ تحمیلی، فعالیت ایستبازرسیهای شهری برای تشدید امنیت شهر دوباره از سر گرفته شده بود.
مردان، جهادی وار و با دهان روزه به میدان آمده بودند و زنانِ انقلابی چادر همت به کمر بستند برای پخت و پز و تهیه افطاری برای آنها.
ورود به این میدان و هماهنگ کردن گروههای داوطلب برای این منظور، یکی دیگر از اهداف بانوان پاسدار حوزه 114 رضوان بود.
دلم هری ریخت... سمانه آنجا بود
فرشته خانم، مادر سمانه آن چند ساعت را خوب به یاد میآورد: "خانه سمانه اطراف میدان آزادی است و محل کار و خدمتش، نزدیک خانه خودمان... ساعت حدود 8 صبح بود که سمانه از میدان انقلاب برگشت و دختر و پسر خردسالش را در خانهمان گذاشت و گفت که جلسه دارند و باید تا یک ساعت دیگر خودش را به حوزه برساند. فاطمهسادات اما بیقرار بود و دست مادرش را رها نمیکرد. دو ساعتی طول کشید تا سمانه دخترش را آرام کند و او و برادرش امیرعلی را به من و فائزه بسپارد. حدود 10 صبح بود که سمانه و بچهها از هم دل کندند و او راهی محل خدمت شد.
اذان شروع شده بود که صدای مهیب انفجار خانهمان را لرزاند. سراسیمه دویدم سمت پنجره. چند صد متر دورتر، در مقابل چشمانم، آتش و خاک و دود جای یک ساختمان بزرگ را گرفته بود. دلم هری ریخت... سمانه... سمانه آنجاست... همین دیروز بود که با یک برگه آزمایش به خانهمان آمد و گفت: "مامان، پسرم سالم است. شش ماهِ تمام..."
استشمام عطر سمانه از زیر آوار
فرشته خانم همچنان مات و مبهوت است و از پشت پنجره تکان نمیخورد. انگار تمام توان و قوتش برای راه رفتن یا سخن گفتن، ته کشیده است. گوشهایش فقط طنین اللهاکبر اذان را میشنود و مردمک چشمانش جایی میان دود و آتش و آوار سرگردان مانده است. حتی توان رفتن به سمت اتاق فائزه را از دست داده است.
صفحه تلفنِ همراه فائزه، خواهر کوچکتر سمانه روشن میشود. دایی پشت خط است. میگوید فائزه جان اگر میتوانی سری به محل خدمت سمانه بزن. انگار آن حوالی را زدهاند.
فائزه در حال استراحت بود وقتی دایی به او گفت سری به اطراف حوزه رضوان بزند. خودش هم مثل سمانه حدود ساعت 8 از میدان انقلاب برگشته بود. سمانه حتی موقع رفتن بچهها را به او سپرده بود. فائزه تا دم در همراهیاش کرده بود، تا وقتی سمانه پشت فرمان ماشین نشست و با چشمانی خیس بچههایش را به او سپرد. اما فائزه نفهمیده بود که این آخرین دیدار است. حتی نفهمید چرا سمانه آنطور غریبانه گریه میکند و فقط میگوید که باید بروم، دیر شده است...
مکالمه فائزه با دایی به پایان رسیده و نرسیده، سریع آماده میشود و با عجله خودش را به محل خدمت سمانه میرساند. خبری از ساختمان بزرگ و چند طبقه رضوان نیست. هر چه هست تلی از آوار است.
بچههای امداد و نجات و هلال احمر زودتر رسیدهاند و پیکر شهدا را به بیمارستان فرهیختگان در آنسوی بلوار و صد متری پایگاه منتقل کردهاند.
فائزه خودش را پرت میکند میان آوار. تلاش میکنند مانعش شوند و میگویند کسی زیر آوار نمانده است. همه شهدا به بیمارستان منتقل شدهاند. اما فائزه پای رفتن ندارد. انگار صدای سمانه را میشنود که از زیر آوار صدایش میزند:" یکراست سراغ آواری رفتم که گوشهای تلنبار شده بود. دست خودم نبود، دلم کشیده میشد سمت آن آوار. گفتم سمانه زیر این آوار است. اجازه گشتن ندادند. گفتند به بیمارستان سر بزنید. رفتم بیمارستان. یک به یک، ملحفه روی پیکر شهدا را کنار زدم... 8 پیکر...8 خانم... 8 شهید... بعضیها مادر، برخی دختر و بعضی نوعروس... برخی سر نداشتند و برخی صورت و بعضی دست و پا ..."
فائزه، سمانه را لابهلای پیکرهای شهدای بیمارستان پیدا نمیکند. حتی بانوی مجروحی که نفسهای آخرش را در آیسییو میکشد و شب به شهادت میرسد، خانم شاهی است، نه سمانه.
فائزه با دل بیقراری که میخواهد از سینه فرار کند و صورتی که ترکیب ویرانگری از اشک و گردوخاک و درد، روی آن را پوشانده است، دوباره به آنسوی خیابان، به سمت آوار میدود.
هروله میکند میان سردخانه بیمارستان و ساختمان فروریخته. هروله میکند میان آوار؛ از این تل خاک و آجر و آهنپاره به آن آوار. نه یک ساعت و یک روز... ساعتها و روزهایی که یک عمر میگذرد.
پارههای پیکر پاک عطیه و طاهره هم روز دوم از زیر آوار بیرون کشیده میشود، اما از سمانه ردی نیست!
فائزه اما روی آوار خیمه زده و ذره ذره آوار را جابهجا کرده و میگردد و هر بار در پاسخ به این جمله که گشتن و انتظار بیفایده است، دیگر کسی زیر این آوار نیست، میگوید: "من صدای قلبهایشان را؛ صدای قلب سمانه و جنین 6 ماههاش را میشنوم. عطرشان را استشمام میکنم. زیر همین تل آوار باقی ماندهاند. هستند... همینجا..."
امانت خدا بیکموکاست به آسمان برگشت
سمانه، معاون فرمانده بود؛ معاون شهید سمیهسادات بکایی و شاید دلش میخواست مثل شهدای گمنامی که همیشه در مسجد و پایگاه بسیج برایشان همایش میگرفت یا مثل مادرش فاطمه زهرا (س) تا ابد گمنام بماند...
اما فائزه قسمش میدهد که خودش را نشان بدهد. شاید به خاطر پدر و مادرش که دق نکنند، یا به خاطر فاطمهسادات 6 ساله و امیرعلی 4/5 ساله.
گریههای بیامان و نذر و نیاز فائزه و خانواده انگار دل شهید سمانه را به رحم میآورد تا قید شهید گمنام شدن را بزند و خودی نشان بدهد.
یا اصلا شاید مثل همیشه هوای همکارانش را داشت و دلش میخواست آخرین نفر باشد و اینجا آخرین نفری که از زیر آوار بیرون میآید...
3 روز پس از شهادت، در غروب 13 اسفند 1404 سمانه و طفل در رحمش از زیر تل آوار سر بر میآورند، اما دیگر نه سمانه، آن سمانه است و نه سیدمحمدحسن 6 ماهه، آنی است که به آمدنش در این دنیا و قد کشیدنش دلخوشیها بود...
4 تکه کوچک و جزغاله از سمانه و یک تکه از پوست سرِ سیدمحمدحسن تمام چیزی بود که از زیر آوار پیدا شد...
فائزه تکههای سوخته را آرام در بغل گرفت و بویید و بوسید و میان بقچه سفیدی کنار هم گذاشت. سبک بود؛ خیلی سبک؛ شاید حدود 2 کیلوگرم...
فائزه برای دلداری مادر به او میگفت: "بیتابی نکن. تو همانقدر از سمانه را امروز به خدا برمیگردانی که یک روز از او به امانت گرفته بودی. سمانه وقتی به دنیا آمد حدود 2 کیلوگرم بیشتر نداشت."
شهید سمانه همسایه امامزاده عینعلی زینعلی شد
چند روز بعد باقیماندههای کوچک و کمحجمی از سمانه و دلبندش، آرامگرفته در کفنی سپید، توی تابوتی مزین به پرچم سهرنگ ایران عزیز، روی شانههای لرزان دهها مرد سیاهپوش و گریان راهی امامزاده عینعلیزینعلی شد؛ راهی خانه ابدیاش، در حالی که در تمام طول مسیر گلباران میشد و اشکهایی از درد و حسرت بدرقهاش میکرد.
شهید سمانه به امامزاده رسید، در میانه دریایی از جمعیت عزاداری که برایش نماز اقامه کرده و بانوی پاسدار و قهرمان سرزمینشان را مثل یک گنج در آغوش خاک پنهان کردند.
همسرش سیدعلی، با دستان خودش سمانهاش را مثل بذری در دل خاک گرم کاشت و آرام آرام روی آن خاک گریست تا فرداروز آن بذر جوانه زده، قد کشیده و بوته معطر گلی بشود و هر گلش، سمانهای که دلداده ایران سرسبز و آباد است.
سمانه دوباره پیش چشمان مادرش قد میکشد
مادر سمانه اما همچنان در سکوت است و آرامش. چه آن روز که حوزه 114 رضوان جلوی چشمانش دود شد و گردوغبار پاکش به عرش رسید، چه روزی که سمانه در تابوتی سبک و کوچک، ساعاتی برای وداع به خانهشان برگشت، چه روز تشییع و خاکسپاری و چه امروز...
اینکه این سکوت و آرامش، صبری است عظیم و زینبی، یا بُهتی غریب، خدا میداند، اما هر چه هست، توی این سکوت حتما هر روز، 38 سال زندگی دخترش را مو به مو مرور میکند. باید او را دوباره از نو زندگی کند، خوب نگاهش کند، ببوسد و دست کوچکش را محکم در دستانش بفشارد تا از لای انگشتانش سُر نخورد و رها و ناپدید نشود...
فرشته خانم حتما این روزها کتاب زندگی دخترکش را مو به مو از صفحه اول مرور میکند؛ از همان پنجمین روز خرداد 1366 که پا به این سیاره خاکی گذاشت و آن روز مصادف شده بود با 27 ماه مبارک رمضان...
سمانه تنها نبود، با خواهر دوقلوی همسانش متولد شده بود. و مادر حالا صبورانه 38 سال گذشته را به یاد میآورد که چطور این دو خواهر زیر سایه تربیت او و همسرش و عنایت اهلبیت(ع)، عاشق شهدا و پیگیر زندگی شهدا شده بودند، تا جایی که در 16 سالگی، اولین یادواره شهدای منطقه جنتآباد را در مسجد محل برگزار کردند.
فقط این یادواره نبود و تمام روزهای بلند و شبهای گرم تابستانهای دوره نوجوانی آنها در مسجد فاطمهالزهرا(ع) میگذشت.
پایگاه بسیج مسجد پاتوق همیشگیشان بود و فعالیتهای فرهنگی، عشقی که خواب را از چشمانشان ربوده بود؛ از برپایی مراسم محرم و صفر و اربعین و عزا و میلاد اهلبیت(ع) گرفته تا راهاندازی کاروان راهیان نور و کاروان سفر به مشهد...
مادر به خاطر میآورد که دخترها وقتی به سن جوانی رسیدند و وارد دانشگاه شدند و نشستند پای درس و بحث فلسفه، باز چیزی از ارادتشان به فعالیتهای فرهنگی و انقلابی کم نشد، که گویا بیشتر و جدیتر هم شد، تا جایی که حضور در بسیج جای خودش را به حضور در فضای قراردادی سپاه داد و سمانه و خواهر دوقلو، مدال افتخار پاسداری از وطن را به گردن آویختند.
حمله داعش به سوریه که جانفشانی مدافعان حرم را به دنبال داشت، برگی دیگر به زندگی پرافتخار سمانه و خواهرش افزود. دیدار با خانواده شهدای مدافع حرم و از سرگیری برگزاری یادوارههای شهدا.
علاقه و ارادت بسیار زیاد سمانه به حضرت رباب و حضرت علیاصغر، باعث شد که نام یکی از همایشها را "حضرت رباب" بگذارد. همایشی که تمام مهمانها و مدعوین آن، خانواده شهدای تیپ فاطمیون بودند؛ شهدای غریبی که از کشور دوست و همسایه افغانستان و برای دفاع از دین و مسلمانان، داوطلبانه به سوریه اعزام شده بودند.
مادر روزهای شیرین ازدواج سمانه را هم در بهمنِ سال 96 به خاطر میآورد. ازدواجی که میتوانست سمانه را مثل بسیاری از دختران محدود به فعالیت در چارچوب خانه و فرزندپروری کند، اما اینگونه نشد. سمانه هم مادر شد و هم همچنان سردمدار و مجری برنامههای فرهنگیمذهبی به ویژه یادوارههای شهدا.
سمانه عاشق رهبر بود؛ عاشق فرماندهاش سیدعلی خامنهای. گوشهایش برای شنیدن سخنان رهبر تیز بود و برنامه و روش زندگیاش همانی که رهبر درباره الگوی سوم زن مسلمان گفته بود.
فرشته خانم دخترش سمانه را خوب میشناخت. میدانست از تنهایی متنفر است، شاید برای همین با یک دو قلوی همسان به دنیا آمد و با 12 نفر از دوستان و همکاران صمیمیاش، با محمدحسن 6 ماههاش به آسمان برگشت.
مادر سمانه حالا هر روز در خاطرش دستان سمانه را محکم در دستهایش میفشارد و گونههایش را محکمتر از تمام سالهای گذشته میبوسد، اما در واقعیت، اشکهایش از داغ فراق را پنهان میکند و رو به یادگارهای سمانه؛ فاطمهسادات 6 ساله و سیدامیرعلیِ 4/5 ساله لبخند میزند و دست نوازشش را به جای سمانه، روی سر آنها میکشد و در آغوش میفشاردشان...
سمانه برای مادر از همیشه زندهتر است، مخصوصا وقتی فاطمهسادات به سمت مادربزرگ میدود و دستان کوچکش را دور گردن او حلقه میکند...
ما پای روضهها نشستیم و تو خودت روضه شدی
سمانه را خیلی پیشتر از جنگ تحمیلی 12 روزه و جنگ رمضان میشناختم. دوستی با فائزه در کربلا و اربعین حسینی، توفیق دوستی و زیارت با سمانه را هم نصیبم کرده بود.
اولینبار در یکی از روضههای ماهانهمان همراه فائزه آمده بود، با فاطمهسادات و امیرعلیِ کوچکش. رفتوآمدها ادامه یافت و آخرین دیدارمان، روضههای خانگی دهه آخر فاطمیه بود.
مثل همیشه آرام آمد و ساکت و صبور گوشهای نشست و به دیوار تکیه داد. سمانه آرام بود، بسیار آرام. هر چه ذهنم را میکاوم و دنبال کلامی، جملهای یا شوخی و بذلهگویی از او هستم، چیزی پیدا نمیکنم.
تنها تصویری که از او در خاطرم مانده، بانوی سبزهروی محجوبی است که آرام و ساکت به دیوار خانهمان تکیه داده و کودکش را در آغوش کشیده و تنها صدایی که از او میشنوم، هق هق گریهای است که هنگام شنیدن روضه و نام اباعبدالله و خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها از سمت آن دیوار به گوشم میرسد...
حالا هر بار که چشمم به آن دیوار میافتد، تصویر آرام و مهربان و سربه زیر و مظلوم تو را روی آن میبینم... تصویر تو را سمانه جان؛ تصویر یک شهید که تا ابد روی دیوار این خانه نقش بسته است...
تصویر شهید آرام و صبوری که انگار عمری سکوت کرده بود تا تمام حرف و درد و فریادش را یکروز در عمل و با شهادت و ذبح عظیم خود و طفل 6 ماههاش به گوش جهان برساند و زینبوار، پیامرسان قصه مردافکن رباب و نوزاد 6 ماهه شهید کربلا باشد. پیامرسان تمام شهدا و مادران شهید فلسطینی و لبنانی و ایرانی. پیامرسان ایرانیان مظلوم و مقتدر...
حالا که دوباره مرورت میکنم میبینم که چقدر بیادعا وطندوست و ایرانی بودی و همیشه در میدان سمانهجان! چقدر فاطمی و حسینی و کربلایی بودی بانو جان!...
ما پای روضهها نشستیم و تو خودت روضه شدی... پرپر شدی، کربلا شدی سمانهجان...
انتهای پیام/