شبی طولانی در بخش کودکان؛ از هقهق مادران تا فرسودگی پنهان پرستاران
- اخبار استانها
- اخبار خراسان جنوبی
- 14 ارديبهشت 1405 - 12:52
به گزارش خبرگزاری تسنیم از بیرجند، در یکی از بیمارستانهای شلوغ بیرجند، شب همیشه معنایی متفاوت دارد؛ مخصوصاً در بخش کودکان. اینجا، برخلاف دیگر قسمتهای بیمارستان که بعد از ساعت ملاقاتی به سکوت نسبی میرسند، صداهای آرام و پیوسته لالایی، گریههای مقطع کودکان، آلارم دستگاهها و قدمزدنهای بیوقفه مادران، با هم آمیخته میشود. مادری که پشت درِ اتاق تزریقات با چشمانی خیس منتظر نوزادش است، مادری که نیمهشب روی لبه تخت کودک تبدارش لالایی میخواند، و مادری که هر 15 روز یکبار، دو فرزند بیمارش را برای تزریق پلاکت به این بخش میآورد؛ همگی بخشی از روایتی هستند که کمتر دیده و شنیده میشود؛ روایتی از فرسایش آرام خانوادهها، فشارهای پنهان نظام درمان و شبهایی که برای این مادران، هرگز معمولی نیست.
اشکهای مادری کنار راهرو؛ «فقط میخوام گریهش تموم بشه»
ساعت از ده شب گذشته است. چراغهای راهروی بخش کودکان نیمهکمسو هستند؛ طوری که نه آنقدر تاریک باشد که حس ترس بدهد، نه آنقدر روشن که چشم را بزند. بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده در هوا پیچیده و سکوت راهرو، هر چند لحظه یکبار با صدای گریه کودکی یا عبور تخت و برانکارد شکسته میشود.
در انتهای راهرو، درست کنار اتاقی که روی در آن نوشته شده «سرم و تزریقات»، مادری روی صندلی فلزی نشسته است. چادرش را جلو کشیده و صورتش پنهان است، اما شانههایش از شدت گریه میلرزد. صدای نوزادی که داخل اتاق برای وصل کردن سرم گریه میکند، انگار هر لحظه ضربهای تازه بر اعصاب او وارد میکند. او زیر لب مدام تکرار میکند: «خدایا فقط زود تموم بشه... فقط زود تموم بشه...»
پرستاری که از اتاق بیرون میآید، نگاهی کوتاه و آشنا به او میاندازد؛ نگاهی که نشان میدهد این صحنه برای او تازه نیست، اما دردناک است. نزدیک میشود، آرام دست روی شانه مادر میگذارد و میگوید: «مامان جان، میدونم سخته... ولی لازمه. چند دقیقه دیگه تموم میشه.»
مادر بلند میشود، چشمهایش را با گوشه چادر پاک میکند و با صدایی گرفته پاسخ میدهد: «بچهم یه ماهشه، تا حالا اینطوری گریهاش رو نشنیده بودم. کاش لازم نبود این کارا رو براش بکنیم...»
پرستار توضیح میدهد که نوزاد دچار کمآبی شده و باید سرم بگیرد، و اگر این کار بهموقع انجام نشود، وضعیتش میتواند خطرناکتر شود. اما برای مادری که اولینبار است با این حجم از «مسئولیت جانِ دیگری» روبهرو شده، کلمات پزشکی مثل «کمآبی» و «الکترولیت» چیزی را از نگرانیاش کم نمیکند. او فقط نوزادش را میشنود که پشت در، با تمام توان ضعیفش گریه میکند.
در این میان، چیزی که کمتر به چشم میآید، تنهایی این مادر در آن لحظات است. همراه دیگری با او نیست؛ شوهرش سر کار است یا پایین، درگیر کارهای پذیرش و بیمه. تلفن همراهش هر چند دقیقه یکبار زنگ میخورد؛ او با چند کلمه کوتاه جواب میدهد «حالش رو بهبهبوده، نگران نباشید»، اما خودش میداند شبِ آرامی در پیش ندارد.
لحظاتی بعد، در باز میشود. نوزاد در آغوش پرستار است، چشمهایش هنوز خیس و سرخ، اما گریهاش کم شده. مادر با عجله بلند میشود، نوزاد را در آغوش میگیرد، روی صورتش را با بوسههای پشتسرهم میپوشاند و زیر لب، چیزی شبیه یک اعتراف را زمزمه میکند: «الهی من بمیرم که آوردنت اینجا...»
این صحنه، برای بسیاری از پرستاران و کارکنان بیمارستان تکراری است؛ اما برای مادر، یعنی گره خوردن یکی از سنگینترین خاطرات زندگیاش با بوی الکل و راهروی سرد بیمارستان.
لالایی برای کودک تبدار؛ «خودم خستهام، اما نمیذارم بفهمه»
چند اتاق بالاتر، وضعیت ظاهراً آرامتر است، اما فشار روانی کمتر نیست. کودک پنجسالهای با گونههای سرخ از تب، روی تخت بیمارستان خوابیده و دست کوچکش به سرم متصل است. صدای قطرههای سرم که در محفظه پلاستیکی میچکد، با آوای لالایی مادرش قاطی شده: «لالالالا گلم بخوابه، تا صبح بشه دردت بره...»
مادر روی لبه تخت نشسته، کمرش خم شده، و با دست راست، موهای خیس از عرق پسرش را نوازش میکند. با دست دیگر، مدام ملحفه را مرتب میکند که کودک راحتتر بخوابد. تب کودک، هر چند ساعت با دارو پایین میآید و دوباره بالا میرود. این رفتوبرگشت دما، مادر را به اندازه خودِ بیماری خسته میکند؛ چون هر بار با بالا رفتن تب، هجوم افکار منفی به سراغش میآید: «نکنه تشنج کنه؟ نکنه یه چیز دیگه پشت این تب باشه؟ نکنه دیر فهمیده باشیم؟»
وقتی از او میپرسی چند شب است اینجا میمانید، لبخند تلخی میزند: «الان شب سومه. دیگه خودم نمیدونم خواب واقعی چیه. هر نیم ساعت بیدار میشم، پیشونیش رو چک میکنم، صداش رو گوش میدم ببینم راحت نفس میکشه یا نه.»
این مادر، برای خانوادهاش نقش «ستون» را بازی میکند؛ کسی که به بقیه خبر میدهد «حالش بهتره، نگران نباشید»، «فردا احتمالا مرخص میشیم»، «اوضاع تحتکنترله». اما وقتی از او درباره خودش میپرسی، جواب ساده است: «خودم؟ مهم نیست. تا وقتی بچهم خوب بشه، من هستم.»
او از روزمرگیاش میگوید؛ از اینکه یکی از بچههایش در خانه پیش مادربزرگ مانده و دلتنگی میکند، از اینکه چند روز است بهدرستی غذا نخورده و به دوش داغی که همیشه در خانه بعد از یک روز سخت میگرفت، فکر میکند، اما میگوید: «اینجا که میآی، یاد میگیری خودت رو بذاری تهِ تهِ لیست.»
لالاییاش که تمام میشود، سعی میکند کمی به پشتی تخت تکیه بدهد، شاید چند دقیقه چشمهایش را ببندد؛ اما هر صدای کوچکی در سالن، هر عبور پرستاری، هر تغییری در صدای نفس کشیدن کودک، کافی است تا دوباره چشمهایش را باز کند. مادر بودن در بخش کودکان بیمارستان، یعنی «نخوابیدنِ حرفهای»؛ نوعی از بیداری که هم جسم را خسته میکند، هم روح را.
هر 15 روز بستری؛ زندگی با تقویمِ تزریق پلاکت
در اتاق دیگری، مادری نشسته که وضعیتش با بقیه فرق دارد. او دیگر غریبه این بخش نیست؛ پرستاران او را به نام کوچک صدا میزنند، سلام و احوالپرسیشان با او نوعی صمیمیت آمیخته با دلسوزی دارد. دو کودک او، هر دو مبتلا به بیماریای هستند که باعث میشود نیاز به تزریق پلاکت داشته باشند؛ فرآیندی که باید بهطور منظم و تقریباً هر 15 روز یکبار تکرار شود.
او روی صندلی کنار تختها مینشیند، نگاهی به برگههای آزمایش بچهها میاندازد و با صدایی آرام میگوید: «زندگیمون شده همین. از اول ماه تا وسط ماه، داریم آماده میشیم برای بستری. از وسط ماه تا آخر ماه، داریم از عوارضش رد میشیم و دوباره نوبت بعدی نزدیک میشه.»
وقتی از او درباره روزمرهاش میپرسی، جملهای میگوید که شاید در نگاه اول عادی به نظر برسد، اما عمق فرسایشش را نشان میدهد: «تقویم خونه ما روی دیوار نیست؛ اینجاست…» و با سر، به مانیتور بالای تخت اشاره میکند.
او توضیح میدهد که چطور برنامه مدرسه بچهها با این تزریقها هماهنگ شده؛ چطور معلمها بعد از مدتی فهمیدهاند بعضی غیبتها، فقط «تنبلی» نیست؛ چطور شغل همسرش تحتتأثیر این رفتوآمدهای مداوم به بیمارستان قرار گرفته؛ و چطور خودش بهتدریج، بخشهایی از زندگی شخصیاش را فراموش کرده یا کنار گذاشته است: «دیگه نمیدونم آخرین باری که برای خودم لباس خریدم کی بود. همهچی شده دارو، آزمایش، رفتوآمد، کارِ خونه، مدرسه، بیمارستان...»
در عین حال، او از ترس پنهانی میگوید که همیشه با خودش حمل میکند؛ ترسی که شاید کمتر به زبان بیاورد: «هر بار که میایم، ته دلم میلرزه که نکنه یه دفعه دکتر بگه اوضاع بدتر شده. هر بار که میریم، امیدوارم سری بعد، نیازی نباشه برگردیم؛ ولی میدونم باید برگردیم.»
این مادر، در ظاهر، قوی و منطقی است؛ دقیق از اصطلاحات پزشکی مربوط به بیماری فرزندانش استفاده میکند، آزمایشها را با دقت میخواند، از روند درمان مطلع است. اما پشت این منطق، جمع شدن سالها نگرانی، خستگی مزمن و نوعی غم آرام دیده میشود که کمتر برایش حامی وجود دارد.
فشارهای پنهان؛ وقتی بیماریِ کودک، تمام خانواده را درگیر میکند
آنچه در این بخش دیده میشود، فقط بیماری کودکان نیست؛ بلکه شبکهای از فشارهای روانی و اجتماعی است که بهتدریج، همه اعضای خانواده را تحتتأثیر قرار میدهد.
مادران و پدرانی که با بیماری مزمن کودکشان روبهرو هستند، با نوعی اضطراب بلندمدت زندگی میکنند؛ اضطرابی که نه آنقدر شدید است که هر روز فریاد بزند، نه آنقدر کم که بتوان نادیدهاش گرفت. آنها باید همزمان نقش حامی، همراه، مدیر مالی، مترجم زبان پزشکی و ستون عاطفی خانواده را بازی کنند.
وابستگی شدید به همراه بیمار
در بسیاری از بیمارستانها، بخش مهمی از مراقبتها عملاً روی دوش همراه بیمار است؛ از غذا دادن تا تعویض لباس، از آرام کردن کودک تا نظارت شبانه. این یعنی والدین، عملاً وارد یک شیفت کاری 24 ساعته میشوند؛ بدون حقوق، بدون مرخصی، و اغلب بدون حمایت روانی.
فشار اقتصادی پنهان
حتی اگر بخشی از هزینهها توسط بیمه پوشش داده شود، هزینههای رفتوآمد، آزمایشهای تکمیلی، داروهای خارج از پوشش، تغذیه و گاهی اجاره خانه نزدیکتر به بیمارستان، کمر بسیاری از خانوادهها را خم میکند. گاهی پدر مجبور است دو شیفت کار کند و کمتر کنار فرزند بیمار باشد؛ گاهی یکی از والدین کارش را رها میکند تا از کودک مراقبت کند.
پرستاران بخش کودکان، با حجم زیادی از مسئولیت عاطفی روبهرو هستند. آنها فقط دارو نمیدهند؛ باید مدام به والدین توضیح بدهند، دلداری کنند، نگرانیها را مدیریت کنند و در عین حال، خودشان هم تحتفشار...
انتهای پیام/257