چرا شلیک به «روح تمدنی ایران» محکوم به شکست است؟
- اخبار فرهنگی
- اخبار دین ، قرآن و اندیشه
- 11 ارديبهشت 1405 - 09:57
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در سپیدهدم نهم اسفند 1404، ائتلاف ایالات متحده آمریکا و رژیم صهیونیستی با ادعای گزاف تغییر نظام سیاسی، دست به تهاجمی علیه ایران زدند؛ اقدامی که پیش از آنکه نشاندهنده یک تفوق نظامی باشد، پرده از یک فقر عمیق شناختی در اتاقهای فکر غربی برداشت. این تقابل در شرایطی رقم خورد که مهاجمان، از درک هستیشناسانه و فهم دقیق ساختار اجتماعی، هویتی و منابع جوشان تابآوری سیاسی در ایران، کاملاً تهی بودند.
دکتر مصطفی حیدری، پژوهشگر حوزه نظام اداری، در تبیین این رویداد معتقد است که هرگونه ارزیابی راهبردی درباره ایران، چنانچه بر شالودهای از شناخت نظاممند نهادهای سیاسی و ساختار اجتماعی استوار نباشد، لاجرم به ورطه خطای محاسباتی در برآورد واکنشهای این مرزوبوم سقوط خواهد کرد. در ساحت اندیشه راهبردی، مسئله صرفاً به سنجش کمی شاخصهای «قدرت سخت» - نظیر شمارگان سامانههای موشکی، اسکادرانهای هوایی یا ظرفیتهای کلاسیک نظامی - محدود نمیگردد. حقیقت بنیادین آن است که ایران را نمیتوان با عینک تقلیلگرایانه، صرفاً بهعنوان یک واحد جغرافیایی یا یک «دولت-ملت» متعارف در چارچوب نظریههای کلاسیک علوم سیاسی تحلیل کرد.
ایران، در ساحت عمل، یک سامانه بینهایت پیچیده هویتی و نهادی است؛ دیالکتیکی شگرف از برهمکنش «هویت دینی»، «ملیگرایی ریشهدار»، «انسجام نهادی - سیاسی» و یک «حافظه سترگ تاریخی و تمدنی». همین ترکیب منحصربهفرد است که الگوهای رفتار و مقاومت ایرانیان را در گردنههای بحران فرم میبخشد. از این منظر، هر طرح و توطئهای که با اتکا به الگوی فشار بیرونی، حملات محدود یا جنگهای فرسایشی، سودای دگرگونی شتابزده در رفتار ایران را در سر بپروراند، پیش از چکاندن هر ماشهای باید به این پرسش فلسفی پاسخ دهد: «با چه نوع جامعه و کدام هندسه تصمیمگیری روبهرو است؟»
در مسیر فهم پدیده «ایران»، دو مؤلفه دارای وزنی تعیینکننده و حیاتیاند. نخست؛ روح شیعی جامعه و جایگاه بیبدیل رهبری دینی - سیاسی در ساختار حکمرانی. در اتمسفر سیاسی ایران، پیوند دین و سیاست، یک فرمالیسم حقوقی یا تشریفات ساختاری نیست؛ بلکه هسته مرکزی منطق مشروعیت، انسجامبخشی و جهتدهی اجتماعی است. شیعهبودن اکثریت جامعه، فراتر از یک برچسب مذهبی، در بزنگاههای تاریخی به «زبان مشترک و جمعی مقاومت» استحاله مییابد. در سنت فکری شیعه، مفاهیمی چون «شهادت»، نفی عقلانیت یا جنگطلبی کور نیست؛ بلکه تجلی روحیهای است که در شرایط تهدید موجودیت، «ایستادگی» را از یک انتخاب سیاسی گذرا، به یک فضیلت اخلاقی و رسالت هویتی ارتقا میدهد. غفلت از این مهم که این عناصر در لحظات اضطراب ملی به متراکمترین شکل «سرمایه اجتماعی» تبدیل میشوند، موجب میشود تا هر بازیگری که تصور کند ضربه نظامی به فروپاشی اراده جمعی میانجامد، با پاسخی کاملاً معکوس و کوبنده مواجه گردد.
مؤلفه دوم؛ ملیگرایی عمیق ایرانی است؛ عنصری که مکرراً در محاسبات شرقشناسانه و تحلیلهای بیرونی به محاق میرود. اگرچه جامعه پویای ایران در شرایط عادی ممکن است عرصه تنوع دیدگاهها، رقابتهای سیاسی و یا شکافهای طبیعی نسلی باشد، اما در برابر خصم خارجی، «حس تعلق ملی» به رشتهای نامرئی اما پولادین برای همبستگی بدل میشود. تجربه تاریخی - نظیر آنچه در جریان جنگ دوازدهروزه شاهد بودیم - بهروشنی اثبات کرده است که دستاندازی بیگانه، نهتنها شیرازه انسجام داخلی را از هم نمیگسلد، بلکه کاتالیزوری برای یک «بازآرایی شگرف هویتی» است که آحاد ملت را با هر سلیقهای، ذیل پرچم «دفاع از کیان ایران» متحد میسازد. از این رو، سناریوهایی که بر پایه شکافافکنی سریع و امید به فروپاشی درونزا طراحی میشوند، با نادیدهگرفتن وزن سنگین عصبیت ملی ایرانیان، خشت اول محاسبات خود را کج نهادهاند.
در آنسوی میدان، تبارشناسی جنگافروزیهای امپراتوری آمریکا، حقایق عبرتآموزی را عیان میسازد. از فردای جنگ جهانی دوم بدین سو - جنگی که پیروزی در آن نیز مرهون ائتلافی جهانی بود - ارتش ایالات متحده در هیچ نبرد سرنوشتسازی فاتح واقعی نبوده است. کارنامه واشنگتن در ویتنام، عراق، افغانستان، سوریه و سومالی، سیاههای از عقبنشینیها و ناکامیهای راهبردی است؛ با این وجود، ماشین جنگی آمریکا همچنان با بودجههای نجومی، درگیر نبردهای تازه میشود. از اواخر دهه 1970، مستأجران کاخ سفید با وجود تفاوت در لحن و تاکتیک، همواره اسیر این انگاره باطل بودهاند که میتوان با چکش «قدرت سخت»، هندسه سیاسی خاورمیانه را به نفع خود تراش داد.
مهمترین آموزه مدیریتی و راهبردی از این کارنامه، درک شکاف عمیق میان «برتری عملیاتی» و «موفقیت راهبردی» است. یک قدرت متجاوز ممکن است در سطح تاکتیکی توان تولید خسارت، ترور هدفمند یا اخلال مقطعی را داشته باشد، اما تاریخ گواه است که فاصله میان «توان درگیری» و «توان حل مسئله»، فاصلهای کیهانی است. صرف هزینههای نجومی در ابعاد انسانی و اعتباری، در نهایت به دستاوردهایی ناپایدار و مغایر با اهداف اولیه ختم شده است. از این منظر، در ارزیابی هر تقابل نوظهوری، باید خطِ فاصلی پررنگ میان «ایجاد خسارت» و «تحقق پیروزی سیاسی» رسم کرد. اتکا به بمبافکنها و عملیات ایذایی، اگرچه هزینهساز است، اما برای تغییر پایدار رفتار در یک نظام سیاسی ریشهدار و کشوری با مختصات تمدنی، جمعیتی و نهادی ایران، ابزاری بهشدت ناکارآمد است.
بنا بر آنچه رفت، در هندسه مطالعات راهبردی، مسئله بنیادین در مواجهه با ایران، نه شمارش کلاهکها و جنگندهها، که فهم ژرف ساختار اجتماعی و چشمههای تابآوری سیاسی و اجتماعی این ملت است. تغافل نسبت به این ابعاد هویتی، آستانه تحمل جامعه و الگوی واکنش ایرانیان را در هالهای از ابهام فرو میبرد. نتیجه محتوم چنین جهل مرکبی، وضعیتی است که در آن، افزایش فشار نه به تسلیم حریف، بلکه به گرفتاری بازیگر متجاوز در مردابی از هزینههای تصاعدی و اهداف سرابگونه منتهی خواهد شد.
انتهای پیام/