حماسه هزاره‌ها؛ سرگذشت تمدن در سپهر ایران اسلامی

به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، آیت الله احمد مبلغی عضو مجلس خبرگان رهبری به بهانه سخن ابلهانه ترامپ که می خواهد ایران را به عصر حجر برگرداند، در این یادداشت سرگذشت تمدن در سپهر ایران اسلامی را بررسی کرده است: 

• یکم. از جاده ابریشم تا جاده حکمت:

تمدن ایران‌زمین، این کاروان‌سالار همیشه در راه، تنها مسافر جاده ابریشم تاریخ نبود تا از شرق، دیبای خیال به ارمغان آورد. بسی پیش‌تر، بر سنگ‌فرش «جاده چاپاران» می‌تاخت تا پیام را چالاک‌تر به مرزها برساند. از «جاده ادویه» و آب‌های نیلگون جنوب، عطر قصه و خیال می‌آورد و در کوره‌راه‌های صعب، «جاده لاجورد» را از بدخشان تا مصر گشوده بود. اما این‌ها همه راه‌های خاک بودند و به واقع، روح بی‌قرار او در سودای گوهری دیگر می‌تپید.

 از این رو، مسافر «جاده حکمت» شد؛ راهی که در سپیده‌دم خرد، با زمزمه اشراقی مغان آغاز گشت. سپس با تیشه پولادین عقل ابن‌سینا، بر چکاد برهان، کاخی از نظم و استدلال تراشید و آنگاه در کوچه‌پس‌کوچه‌های اشراق سهروردی، شاهد پیوند شگرف فلسفه و شهود گردید. این رود خروشان اندیشه، سرانجام در اقیانوس بی‌کران «حرکت جوهری» ملاصدرا به کمال رسید تا در گوش انسان زمزمه کند که «بودن» یک ایستایی مدام نیست، بلکه «شدن» و تپشی بی‌امان است. اینجا بود که فلسفه صدرایی، آینه تمام‌نمای حکمت قرآنی گشت تا گواهی دهد اندیشه، حتی بر بلندای پرواز خویش، نیازمند شست‌وشوی بال‌ها در آفتاب کلام الهی است.

اما این پایان طریقت نبود؛ چرا که حکمت، اگر مرهمی بر زخم «جامعه» ننهد، تندیسی است محبوس در طاقچه طرد و عزلت. پس آنگاه که تندباد تجدد، این کاروان را در غبار خویش سرگشته ساخت، از ژرفای همین اقیانوس، حکیمی خاموش و مفسری سترگ، علامه طباطبایی، قد برافراشت تا برای انسان وامانده در هزارتوی زمانه، شالوده‌ای نو دراندازد.

به دیگر سخن، آنگاه که جاده حکمت به منزلگاه روزگار ما رسید، محتاج نقشه‌برداری تازه‌ای بود تا اقلیم پنهان جامعه را آشکار سازد و آن معمار آگاه، علامه طباطبایی بود. او به کشف هندسه نامرئی ذهن جمعی نائل آمد؛ همان داربست‌های پنهانی که «معنا» از بطن آن می‌جوشد و قامت «ما» از میان انبوه «من»ها برمی‌خیزد. او این کشف بدیع را «اعتباریات» نام نهاد و با این کلید، هم راز تکوین جامعه را گشود و هم بنیان‌های اصیل آن را استوار ساخت. چنین شد که فلسفه اجتماعی این تمدن کهن، با سلاح اندیشه‌ای نو، به میدان هماوردی با تفکر جهانی گام نهاد.

•دوم. بارگاهی افراشته بر ستون‌های مهر و حکمت:

روح تمدن ایرانی، پیش از آنکه در مرزهای خاکی مأوا گزنید، در اقلیم زبانٔ فارسی خانه ساخته است. آن هنگام که تاتار کتاب‌ها را به آب می‌سپرد و از جمجمه‌ها مناره می‌ساخت، این روح در پناه واژه‌ها نفس می‌کشید؛ پیش از آنکه در دیوان شاعران بنشیند و بر پوست آهو نقش بندد، در گستره پهناور زندگی جاری بود؛ در آواز آن چوپان که بر ستیغ کوه، با نی کوچک خود برای باد و صخره، از دلتنگی می‌خواند، و در ضرب آن مرشد که در گود زورخانه، با هر طنین زنگ، رگ‌های پهلوانان را از حماسه کهن گرم می‌کرد، در حکایت آن نقال که در کنج قهوه‌خانه‌ای، با جادوی کلام، غبار قرن‌ها را از چهره رستم و سیاوش می‌زدود، در زمزمه آن زن قالیباف که پشت دار، با هر گره که بر تار ابریشم می‌زد، بیتی از شاعری  را نیز در دل نقش می‌بافت، در مثل آن پیر دهقان که کنار آتش، عصاره یک عمر زیستن و آزمودن را در عبارتی کوتاه به جوانان می‌آموخت، و از همه پیش‌تر، در لالایی آن مادر که در آغوش شب، نخستین بذر زبان پارسی را در جان خاموش کودکش می‌کاشت. 

زبان پارسی، اقلیم بیدار جان‌ها و مأوای اندیشه‌های سترگ است. در این کاخ بلند بی‌گزند، هر واژه خشتی است از زر ناب، و هر هجا، طایری است که در آفاق معنا به پرواز درآمده است. فارسی، بارگاهی است افراشته بر ستون‌های مهر و حکمت، و مصون از تطاول و چپاول روزگار؛ دژی استوار که نه هیچ توفان تهاجمی قفل دروازه‌اش را توان شکستن داشته، و نه هیچ بیگانه‌ای یارای گسستن باروی ستبرش را یافته است.

 پارسی، مشعل ظلمت‌سوز اعصار است؛ چشمه‌سار زلالی که عشق و اشراق اسلام از بطن روشن آن می‌جوشد، و جان تشنه‌ی انسان را به ضیافت ابدیت فرامی‌خواند. نخست در چکامه‌های رودکی بود که فجر شعر پارسی شکافت و پرده از رخسار کلمات برگرفت؛ و سپس در سینه‌ی ستبر روایت‌های کهن و در صحایف ترجمه و تاریخ بود که این زبان، دیگربار شکوه دیرین را فراخواند و فاتحانه پا به کارزار هستی نهاد. شاهنامه در آن بزنگاهی پدیدار گشت که این رود خروشان، پهنه‌ای فراخ یافته بود؛ حکیم طوس با طوفان کلام خویش، آن رود بالنده را به هیأت اقیانوسی بی‌کرانه و توفنده درآورد تا روح پرصلابت این دیار، در آینه‌ی بی‌غبار آن، هویت راستین و سیمای حماسی خویش را بازشناسد.


 آنگاه در گذار اعصار، نوبت به اعجاز شیخ اجل، سعدی شیرازی رسید تا بر منبر فصاحت و بلاغت تکیه زند. او با درآمیختن صلابت اندیشه و لطافت بیان، کلام پارسی را در گلستان و بوستان خویش به غایت کمال، شیرینی و روانی رساند و اخلاق و حکمت را با حریر واژگان پیوند داد تا زبان فارسی به رساترین محمل برای گفت‌وگوی جان‌ها بدل گردد. سرانجام، آنگاه که تطاول روزگار و هجوم حوادث بر این اقلیم سخت گرفت، روح خسته‌ی ایرانی در حریم رازآلود غزل‌های حافظ پناه گرفت و زخم‌های ناسور تاریخ خود را به لبخند تسلا و بخشایش سپرد.

•سوم. خوانش تمدنی از وحی:

کاروان خستگی‌ناپذیر تمدن ایران، این روح شگرف و سالخورده که از توفان هزاره‌ها به سلامت جسته و در سنگلاخ حوادث، قامت سروآسای خویش را در برابر تندبادهای تاریخ خم نکرده بود، سرانجام به زلال چشمه‌سار «اسلام» در رسید. این تلاقی شگرف، نه از جنس هجوم فاتحی بیگانه بر خاکی مغلوب، بل تجلی دل‌انگیز پاسخی آسمانی بود که به عطش پرسشی هزار ساله در جان بی‌قرار ایرانیان فرود آمد.

ایران، خورشید وحی را در آینه زنگارزدوده و ژرف تمدن خویش نگریست و از آن، خوانشی به وسعت خرد و جان آدمیت - که در اسلام نهفته بود-  بنا کرد. این تمدن کهن، با کیمیای حکمت باستانی خویش، به استخراج جوهر عرفان و ذوق و حکمت و کلام و فقه از بطن دین و شریعت دینی دست یازید و آنگاه، این پیوند مبارک را در حریر ادبیاتی سحرانگیز و معماری شکوهمند فقه و کلام و فلسفه‌ای بی‌همتا درآمیخت؛ شاهکاری که نه تنها چشم جهانیان را خیره ساخت، که چونان نگینی درخشان بر تارکِ ابدیت تاریخ نشانده شد.

•چهارم.حکمت زیستن با دو بال  احساس و عقلانیت:

این روح، از پس قرن‌ها تاختن و سوختن، آمدن و رفتن، به کیمیایی دست یافته است؛ هنری شگرف! هنر تراشیدن گلدان بیداری از خاکستر ویرانی‌ها، و نشاندن «گل سرخ امید» بر شانه‌ی طوفان.

این، همان راز بزرگ بودن اوست. رازی که آموخته است چگونه با همان چشمانی که بر «عطش حزن انگیز حسین (ع)» خون گریسته، به زایش شکوفه‌های بهار خیره شود؛ و چگونه با همان حنجره‌ای که از بغض سنگین عاشورا در هم فشرده است، رساترین سرود زندگی را زمزمه کند.

چرا که به فراست تاریخ دریافته است: گریستن بر آن عطش مقدس، مرثیه‌ی یأس نیست؛ چشمه‌ساری است برای سیراب کردن ریشه‌های درختی که چتر سایه‌اش، تنها پناهگاه آزادگی است. در قاموس این تمدن، «سوگ» و «سور»، «فنا» و «بقا»، دو خصم کین‌توز نیستند؛ دو همسایه‌ی دیرینه‌اند بر ایوان ابدیت؛ دو هم‌نشین که با لبخندی هم‌زمان تلخ و شیرین، عبور بی‌وقفه‌ی روزگار را می‌نگرند. 

و شگفتا... شاید تمامی راز ماندگاری این قوم، در همین یک اعجاز نهفته باشد: ملتی که می‌داند چگونه از بطن تاریک «سوگ»، چراغی روشن برای «سور» بیافروزد.

این همان احساس و عقلانیتی است که صفای باستانی را از گلوی مردمان کرد در دشت‌های فراخ جاری می‌کند، صبوری آن بلوچ در دل کویر را به نستوهی آن گیلک در میانه آن درختان بهشت گونه گره می‌زند، غیرت آن لر در ستیغ زاگرس را با صلابت آن ترک در دامنه‌های سهند هم‌نوا می‌سازد، و ظرافت خیال را از کوچه‌باغ‌های شیراز و شکوه هنر را از ایوان‌های اصفهان، به سخاوت آن عرب در نخلستان‌های جنوب و آزادگی آن ترکمن در کران دشت می‌بخشد. همه گویی از یک چشمه نوشیده‌اند و در این آینهٔ میراث، یک تقدیر مشترک را می‌نگرند.

•پنجم. کیاست تمدنی و انقلاب اسلامی: 

این قوم را کیاستی تمدنی است؛ روحی پنهان و شکیبا که هنر ماندن را در دل خموشی آموخته و تدبیر بودن را در لفاف تقیه پرورانده است. این جان بیدار، چو رودی زیرزمینی از گذار قرون عبور کرده و هر زمان که تندباد حوادث بر این بوم وزیدن گرفته، به هیبتی تازه متجلی شده است؛ گاه در قامت شعری کوهوار، گاه در شکوه عمارتی میناکار، زمانی در ژرفای حکمتی استوار و دیگر بار در خروش نهضتی بیدار. 
 

تا آنکه روزگار پرده از رخسار این راز برگرفت. آوازی که قرن‌ها در هزارتوی سینه‌ها محبوس بود، سرانجام از همهمه‌ی بازارها جوشید و در شریان خیابان ها و کوچه‌های قم و تهران و مشهد و اصفهان و تبریز و همه جای ایران روان شد. این طنین تازه، از مناره‌ی مسجد و سکون مکتب‌خانه برآمد، در تار و پود فقه و کلام پیچید و از حوزه و دانشگاه صدایی برخاست که یک چیز می‌خواست: نوشتن سرنوشت به قلم خویش.

این روحِ بالنده، بر آن شد تا سرنوشت خویش را به قلم اراده و بیداری بنگارد. چنین بود که طوفان انقلاب اسلامی وزیدن گرفت؛ انقلابی شگرف که زنجیرهای دیرین را گسست، انقلاب اسلامی، همان لحظهٔ شکوهمندی که این ملت، افسار تقدیر خویش را از دست استبداد خودکامه و سودای بیگانگان ستاند.


این بار، آن کیاست تمدنی دیرینه، نه در لفافهٔ ایما و اشاره، که در قامت یک انقلاب تمام‌عیار، خود را بر صحیفهٔ تاریخ نشاند تا جهان بداند آن روح صبور، چون به سخن آید، جز به زبان نظم و حکمت و اسلام و آزادی سخن نخواهد گفت.

•ششم. راز ماندگاری ایران: 

جنگ‌ها و قدرت‌های نظامی شاید توانسته باشند جسم این تمدن را بخراشند، شهرها را ویران کنند، اما هرگز نتوانستند و نخواهند توانست به روح آن دست یابند. 

راز خلود و تپش مدام این دیار کهن در اعماق روح تمدنی آن ریشه دارد؛ تمدنی شکوهمند و درهم‌تنیده از تار و پود ایران در پهنای دامان اسلام و فرهنگ تمدن ساز آن. این مانایی پرشکوه در ساحت رازآلود زبان آن خانه کرده است و در آن کیمیای حیرت‌انگیز که چگونه گوناگونی‌ها را در کوره خویش می‌گدازد و یکپارچه می‌آمیزد. 

راز این بقا در حافظه سترگ و جمعی مردمان این سرزمین است که اسطوره را با حقیقت تاریخ گره می‌زند و در آن حکمت غریب و سالخورده که شهد و شرنگ هستی را توأمان می‌چشد و رسم خردمندانه زیستن را می‌آموزد و سرانجام، نبض این جاودانگی در آن چشمه‌سار همیشه جوشان و زلال عشق به اهل بیت (ع) می‌تپد؛ عشقی مقدس که چونان خونی گرم در رگهای این تمدن همواره جاری و ساری است و جان بی‌قرار ایرانی را تا نهایت زمان، زنده و رویان نگاه می‌دارد. 

این روح تمدن بی‌قرار و جاودانه ایران، راز ماندگاری‌اش همین است؛ نه برای یک شب، که برای هزار قرن قصه می‌گوید تا جلاد ابله زمانه را فریب دهد و از شب حادثه، به سپیده‌دم بقا برسد. او نمی‌میرد، که در پایان هر قصه، از آتش خویش دوباره زاده می‌شود. ققنوس تمدن ایران - اسلامی هر بار، با بال‌هایی شعله‌ورتر از پیش، برمی‌خیزد و از آتش حوادث، هر بار جوان‌تر و روشن‌تر، زاده می‌شود.

انتهای پیام/