روایتی از زندگی و زمانه معاون گمنام شهید لاریجانی
- اخبار فرهنگی
- اخبار فرهنگ حماسه و مقاومت
- 08 ارديبهشت 1405 - 13:09
خبرگزاری تسنیم ـ زهرا بختیاری: بعضی مجاهدان بعد از شهادت گمنام میشوند و بعضی وقتی شهید میشوند تازه از گمنامی در میآیند. شهید علیرضا بیات معاون امنیتی شعام در دوره شهید علی لاریجانی بود که از اوایل جوانی جهاد خود را آغاز کرد. او بهدلیل اینکه چهره امنیتی بود همیشه در سایه خدمت میکرد.
شهید بیات بعد از مراسم حج سال گذشته وقتی قرار شد به شورایعالی امنیت ملی برود بهقول خودش، اجر خدمتش را گرفت، انگار کن او بوی خوش عاقبتبهخیری را استشمام کرده بود. وقتی در 9 اسفند 1404 آن روز شوم آغاز شد، او هم دیگر به خانه نیامد و با اینکه میدانست نهتنها خودش هدف دشمنان است بلکه شهید علی لاریجانی نیز چقدر در معرض خطر است، اما همچون سایه کنار او بود و کارها را پیگیری میکرد.
اکنون بعد از اینکه حدود 40 روز از شهادت آنها گذشته در خدمت بانو رضوان ملکیان بودیم تا از سالهای زندگی مشترک با شهید علیرضا بیات روایت کند، آنچه میخوانید ماحصل همین گفتوگو است.
شهید بیات و همسرش در 22 بهمن 1404
*شروع زندگی مشترک با 14 سکه
20ساله بودم که توسط همسر یکی از دوستانم به علیرضا معرفی شدم، آنها چند سالی میشد که با هم رفیق بودند. شهید بیات از همان ابتدا از نیروهای امنیتی بود و من کموبیش از شغلش باخبر بودم. او کمتر به جبهه میرفت و تمرکز کارش در تهران بود اما با این حال، هم مدتی کردستان رفته بود و هم جبهه را رها نمیکرد و حتی مجروح هم شده بود.
خلاصه اواخر ماه محرم یا اوایل ماه صفر بود که یک نوبت مادر و خواهرشان روز یکشنبه آمدند منزل ما، سهشنبه هم با علیرضا آمدند تا بهاصطلاح ما همدیگر را ببینیم و با هم صحبت کنیم. راستش شغل او برای من جذاب بود، از بچگی دوست داشتم با یک پلیس یا وکیل یا چنین شغلهایی ازدواج کنم. شهید بیات یک سال از من بزرگتر بود اما جوان پختهای بود، قبل از اینکه بیاید منزل ما خودش رفته بود در موردم تحقیق کرده بود، همسایه و فامیل گفه بودند؛ "این دختر پرجنبوجوشی است."، آنقدر از من شناخت پیداکرده بود که در خواستگاری چیزی نپرسید. جالب است که پنجشنبه همان هفته هم رسیدیم به مراسم بلهبرون، آذر سال 64 هم ازدواج کردیم. امام(ره) آن سالها کمتر خطبه عقد جاری میکردند، برای همین هماهنگ کردیم حضرت آقا که رئیس جمهور بودند، عقدمان کنند، بهرسم ایشان مهریه را هم به همین خاطر 14 سکه تعیین کردیم. من با پدر و مادرم و علیرضا هم با والدینش رفتیم، آقا از ما وکالت گرفتند و خیلی مراسم طولانی نشد.
قرار بود بهعنوان اولین سفر دونفره به مشهد برویم، بلیط هم گرفتیم اما بهعلت برف زیاد کنسل شد و ما هم به اصفهان رفتیم چون هر دو رفتن به این شهر را هم دوست داشتیم.
*از مجروحیتش خیلی خوشحال بودم
یک سال و دو ماه بعد از ازدواجمان هم زینب خانم متولد شد. همانطور که گفتم تمرکز کار او در تهران بود اما وقتی خبر شهادت دوستانش در جبهه را میشنید و تصاویر را در تلویزیون نگاه میکرد اشک میریخت و بسیار تحتتأثیر قرار میگرفت. زینب 35روزش بود که شهید بیات دیگر تاب ماندن نداشت و مجدداً عازم جبهه شد، وقتی برای مرخصی برگشت در همان ایام دخترمان هم مریض شده بود و لباسهایش را تند تند آلوده میکرد، من هم استرس بیماری بچه را داشتم، علیرضا تمام لباسهای بچه را با دست شست چون ماشین لباسشویی هم نداشتیم، رفتاری در آن مدت از او دیدم که حس کردم؛ نکند اتفاقی بیفتد؟ تغییر زیادی در حالاتش میدیدم، وقتی رفت حس میکردم ممکن است دیگر نبینمش، برای همین دائم دعا میکردم و از خدا میخواستم زودتر برگردد.
تا اینکه متوجه شدیم عملیات تمام شده است و ما چند روزی از او خبر نداشتیم، تلفن به این راحتی در دسترس نبود. حدود پنج روز بعد ساعت یکونیم ظهر تلفن خانه زنگ خورد، سریع جواب دادم، همسرم بود، متوجه شدم صدایش یکطوری هست، نمیتوانست خوب صحبت کند، پرسیدم؛ "چه شده؟"، گفت؛ "مجروح شدم، آوردنم بیمارستان."، با خوشحالی بلند گفتم؛ آخیش، علیرضا مجروح شده و بیمارستان است."، مادرم خدابیامرز با تعجب گفت؛ "دختره دیوانه شده."، گفتم؛ "من فکر میکردم او دیگر برنمیگردد حالا که برگشته حتی مجروح، خوشحالم".
*پرستارها فکر کردند من همسرش نیستم!
ناهار خوردیم و با پدرم خدابیامرز رفتیم بیمارستان امام حسین(ع)، وقتی رسیدیم همه دوستانش بودند و ما نفر آخر بودیم، بیمارستان به خانه ما دور بود، وقتی رسیدیم پرستار همه را بیرون کرد و گفت؛ "دیگر کسی نماند."، تا چند روز روال همینطور بود، من میرفتم و چون دوستانش زیاد بودند رویم نمیشد جلو بروم و از دور نگاهش میکردم"،
یک روز گفت؛ "زینب را هم با خودت بیاور ببینمش."، فردایش زینب را بغل کردم و رفتیم بیمارستان. چون میدانستم نگهبان اجازه نمیده با بچه بروم بالا، خواستم از در اورژانس وارد شوم، اتفاقاً نگهبان جلویم را گرفت اما وقتی گفتم نمیروم بالا، اجازه داد وارد اورژانس شوم اما همان وقت یکی از همراهان مریض که مرا این مدت دیده بود، گفت؛ "دروغ میگوید میخواهد برود بخش."، خلاصه بههرترتیبی بود بچهبغل رفتم بخش، پرستار تا بچه را دید تعجب کرد، گفت؛ "چون میدیدم هر روز کنار میایستی و از دور آقای بیات را نگاه میکنی فکر میکردیم مثلاً با هم دوست هستید، دیگر هر روز بیا اگر نگذاشتند بیایی بالا خودمان کمک میکنیم او را ببینی".
علیرضا از ناحیه شکم مجروح شده بود، گفت؛ "زینب را بگذار روی سینهام."، آنقدر ضعف داشت حتی نمیتوانست بچه را بغل کند، دکترش گفت؛ "واقعاً خواست خدا بود شهید نشود چون از عمل خیلی سختی بیرون آمده است."، خیلی کیف میکرد زینب روی سینهاش بود.
*علیرضا نمیتوانست بیکار بنشیند
یک هفته بعد از اینکه فقط سِرُم گرفته بود، دکتر اجازه داد میوه هم بخورد، پدرم گفت؛ "استخاره کردم، هندوانه میخریم برای ملاقات."، اتفاقاً وقتی رسیدیم همسرم گفت؛ "فقط هندوانه دلم میخواهد."، من یک قاچ بریدم و بهمحض اینکه خورد خیلی شدید بالا آورد. دکترها چند روز علت را بررسی کردند و متوجه شدند بهخاطر عملی که انجام دادند، انسداد روده داده و همین هندوانهای که خورد باعث شد نشان بده، چون مایعات بوده وگرنه متوجه نمیشدند.
شهید بیات 25 روز بیمارستان بود و دکتر برایش 6 ماه استعلاجی تجویز کرد، اصلاً نمیتوانست سرپا بایستد و با ویلچر باید حرکت میکرد، با همان وضعیت، از دوستانش خواهش میکرد کمکش کنند برود سر کار، اصلاً نمیتوانست بیکار بنشیند، نمیگفت؛ "حالا مریضم بمانم کنار همسرم و خوش بگذرانم، بقیه هستند کارها را جلو میبرند."، کارش آنقدر در تهران زیاد بود که دیگر از طرف وزارت اطلاعات اجازه ندادند به جبهه برود.
*شهید بیات خیلی امامحسینی(ع) بود
شهید بیات خیلی امامحسینی(ع) بود، آن چیزی که در شخصیت او کاملاً به چشم میآمد همین هیئتیبودنش بود، خب، بهخاطر کارش خیلی نمیتوانست در مراسمات زیادی شرکت کند ولی تا آنجایی که فرصت داشت، این کار در اولویتش بود، اتفاقاً بعد از اینکه متوجه شد فرزند اولمان دختر است از من خواست نامش را بهانتخاب او بگذاریم «زینب»، موقع گرفتن شناسنامه هم نبود و خودم رفتم گرفتم، نام محمدعلی و لیلا را هم من انتخاب کردم و دوباره فرزند آخرمان را هم او انتخاب کرد و گذاشت فاطمه.
*دعای امینالله را خیلی دوست داشت
شهید بیات شخصیت جالبی داشت، به دعای امینالله خیلی علاقه داشت و باید بگویم هیچ وقت ندیدم در حال حفظ دعا و قرآن باشد اما وقتی سر سجاده شروع میکرد دعا خواندن، دقت میکردم متوجه میشدم از حفظ میخواند، زندگیاش رو به کمال بود، حتی سخنرانی میرفت از من میخواست گوش کنم و ایراداتش را بگیرم تا دفعه بعد اصلاح کند، هر کاری قرار بود انجام دهد سعی میکرد در نوع خودش بهترین باشد.
خانمی هستند که گاهی در کار خانه به من کمک میکنند، یک بار گفت رضوان خانم چرا هیچ وقت همسرت خانه نیست؟ گفتم کارش زیاد است. بعد وقتی شهید بیات را اتفاقی جلوی در دید گفت عجب خوشبو بود. شهید بیات بسیار خوش پوش و تمیز بود. حتی یکبار ندیدم مرتب نباشد و بوی خوش ندهد.
*دوست داشتم باشد و همیشه نبود!
گاهی که من از موضوعی ناراحت بودم و غر میزدم او هرگز عصبانی نمیشد و به آرامی نگاه میکرد و از سر علاقه و مهربانی میخندید. همیشه میگفت خدا را شاکرم که تو همسرم هستی. با مشکلات و ناراحتیهای من کنار میآمد و اینطور نبود خودش هم عصبانی شود و یک موضوع کوچک را بزرگ کند. اغلب ناراحتی من هم این بود که دوست داشتم کنارم باشد و او همیشه نبود.
*آخرین هدیه
شهید بیات در طول زندگی بارها برایم هدیه خریده بود. البته چند سالی میشد که به بچهها میسپرد از طرف او برایم خرید کنند ولی آخرین هدیه را روز زن خودش برایم خرید. اینکه خودش برایم چیزی بخرد حتی اگر ارزش مالی نداشت خیلی جذاب بود. علیرضا اگر چه یک نیروی امنیتی بود اما در عین حال خیلی هم رئوف بود.
*حاج قاسم اشک همراه همسرم را درآورد!
همسرم با سردار شهید حاج قاسم سلیمانی هم دوستان قدیمی بودند. یکبار یکی از همراهان شهید بیات میگوید خیلی دوست دارم حاج قاسم را ببینم. اتفاقا چند روز بعد علیرضا به جلسه ای می رود که شهید سلیمانی هم بود و آن همراه در ماشین بیرون از ساختمان منتظر همسرم میماند. شهید بیات با حاج قاسم میگوید یک آقایی همراهم هست که علاقه دارد شما را ببیند. حاج قاسم میگوید برویم ببینیمش. علیرضا میگوید نه نمیخواهد، شما کار داری اما حاجی میگوید نه برویم و به خاطر آن فرد میرود تا پای ماشین. همراه همسرم تا سردار سلیمانی را میبیند اشک میریزد و میگوید چنین شخصیت بزرگی به خاطر من آمد و نگفت بگو او بیاید.
*منتظر بودم تا با هم زندگی کنیم
علیرضا مدتی در سازمان حج مشغول کار بود. وقتی آنجا بود خیالم راحت بود خطری او را تهدید نمیکند. با توجه به اینکه بارها مورد تهدید دشمنان قرار گرفته بود. ولی وقتی بعد از اربعین سال گذشته به شعام رفت چندبار گفتم ای کاش همان سازمان حج مانده بودی و در شعام هم خدمت میکردی اما گفت من نمیتوانم دو تا کار را انجام بدهم. در واقع از وقتی این پست را قبول کرد من دیگر اعصابم کلا به هم ریخت. دلشوره زیادی داشتم.
او میدانست جلوی من حرف از شهادت نباید بزند چون خیلی ناراحت میشدم. فقط یکبار گفت: همه میگویند مراسم حج سال گذشته را خیلی خوب انجام دادی و همه زائرها راضی بودند، شاید قسمت بر این بوده، یعنی جایزه و اجر آن کار را قرار است بگیرم. من اصلا اجازه ندادم حرفش را کامل کند و ادامه بدهد. شهادت خوب است و عاقبت بخیری است اما الان دوست نداشتم برایش رخ دهد، واقعا ما هنوز با هم زندگی نکرده بودیم. همه این سالها یا مأموریت بود یا سرکار. منتظر بودم بازنشسته شود تا دیگر کنار هم باشیم. چند باری درخواست بازنشستگی هم داده بود اما موافقت نکرده بودند و حکم جدید می دادند. راستش دلم نمی آمد بگویم نرو سرکار چون هم انرژی بالایی داشت هم خوب کار میکرد. هیچ وقت به این که روزی همسر شهید شوم فکر نکرده بودم. همسران شهدا را که میدیدم با خودم میگفتم چقدر لحظات سختی دارد و اذیت میشود.
*یک روز قبل شهادت گفت: خانه دیگر امن است!
شنبه صبح 9 اسفند وقتی همسرم از خانه رفت و جنگ شروع شد دیگر ما او را ندیدم و به خانه نیامد جز دو بار که در حد چند لحظه آمد خانواده را ببیند و رفت. همان روز ساعت 3-4 بعد از ظهر تماس گرفت و گفت دیگر به من زنگ نزنید. دفتر کارش مورد اصابت قرار گرفته بود و کامل تخریب شده بود.
به خاطر امنیت همسایهها و و خودمان وقتی جنگ شروع شد رفتیم یک جای دیگر و این موضوع مرا خسته کرده بود. آخرین باری که آمد ما را ببیند یک روز قبل از شهادت بود. حرف خاصی نزد فقط جالب بود که گفت از فردا دیگر میتوانید بروید خانه خودمان، خطر ندارد دیگر. برایم عجیب بود که چطور این خطر رفع شده. فردایش دیگر او شهید شد و منظورش را از آن جمله متوجه شدم. گاهی ابراز ناراحتی میکردم، میگفت خانم کی با من کار داره؟ بخوان کاری هم کنند، آقای لاریجانی هدف است. دیگر قدرت این که بگویم خب تو دائم کنار او هستی، بزنن تو هم شهید میشوی را نداشتم.
*کاری که شهید لاریجانی میکرد
شهید بیات مدتی کنار آقای لاریجانی از نزدیک کار میکرد. و همیشه در مورد دو نفر خیلی تعریف میکرد، یکی علی آقا بود که میگفت بسیار عالم، حکیم و عارف است و دیگری حجت الاسلام قاضی عسگر تولیت آستان مقدس حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السلام که همیشه میگفتند شخصیت مثبتی دارد. همسرم میگفت گاهی آقای لاریجانی خودش بلند میشد سحری را آماده میکرد و ظرفها را میشست. یعنی اینطور نبود که بگوید حالا من فلان مسئولیت را دارم و خودش را بالاتر ببیند.
قابی که شهید بیات در اتاقش نصب کرده بود
*راز کفش داری حرم
من خیلی دوست داشتم خادم امام رضا(ع) شوم. اما شرایط خیلی سخت بود و همسرم هم اصلا قدمی برای اینکه بخواهد سفارشی کند بر نمیداشت. میگفتند معرف لازم داری و من هم معرفی نداشتم. تا اینکه حدود 10-11 سال قبل یکبار که مشهد رفته بودیم، موقع بازرسی خانمی که میگشت از من پرسید: تو از بچههای خودمان هستی؟ گفتم یعنی چه؟ گفت: یعنی خادم هستی؟ با حسرت گفتم نه اما خیلی دوست داشتم باشم. گفت همین الان فلان قسمت دارند ثبت نام میکنند. برو اقدام کن. دیگر حسابی پیگیری میکردم و هفتهای یکبار می رفتم مشهد. یک سال و خوردهای طول کشید تا موانع برطرف شود و کارهایم را انجام دهم.
وقتی خادم شدم، شهید بیات از من پرسید کدام قسمت دوست داری بروی خدمت کنی؟ گفتم کفش داری چون بقیه خدمتها جدید است و کفش داری از اول بوده و قدمت دارد. البته نتوانستم به کفش داری بروم. بعد از من، همسرم هم خادم حرم رضوی و سید الکریم شد. اتفاقا گفته بود میخواهم کفش جفت کن زوار باشم و در حرم شاه عبدالعظیم در کفش داری خدمت میکرد. شهید بیات به حضرت شاه عبدالعظیم(ع) علاقه زیادی داشت. میگفت: ایشان خیلی شخصیت مظلومی دارد چون مردم آنطور که باید سید الکریم را نمی شناسند.
*برایم نگهش دار
من هر وقت هر چه از امام رضا(ع) میخواستم، حاجت روا میشدم. اما هیچ وقت نخواستم همسرم به این زودی اتفاقی برایش نیافتد چون گمان میکردم خدا خودش مراقب است دیگر. به خدا گفته بودم من موافقم او هرکاری میخواهد انجام دهد فقط برای من نگهش دار. ولی خب خدا حرف و خواسته شهید بیات را قبول کرد.
*خبر شهادت و پیکری که پیدا نمیشد
خانواده شهید لاریجانی و محافظ او ساعت 5 صبح متوجه شده بودند که عزیزانشان به شهادت رسیدند. اما ما نمیدانستیم. آنهایی که میدانستند همسرم با آقای لاریجانی است تماس میگرفتند تا سراغی بگیرند اما چون دوست نداشتم باور کنم میگفتم خیر اتفاق نیفتاده. پسرم با آقای کولیوند رئیس هلال احمر هم تماس گرفت اما او گفت هنوز اثری از پیکر آقای بیات پیدا نکردیم. تا اینکه متوجه شدند پیکر همسرم از موج انفجار با فاصله زیادی از محل شهادت پرت شده و از طریق DNA توانستیم پیکرش را شناسایی کنیم. به پیشنهاد خودم چون میدانستم چقدر علاقمند هستند، خواستم محل خاکسپاریشان سیدالکریم باشد. همسرم بیش از 20 بار به حج مشرف شده بود. همیشه لحظهای که پرده خانه کعبه را عوض میکردند برایش خیلی جالب بود و میگفت مینشینم و کامل تماشا میکنم.
*مطیع فرمان رهبریم
این روزها که بحث مذاکره و آتش بس مطرح میشود، برخیها حرفهای متفاوتی میزنند. اما ما به عنوان خانوادهای که عزیزمان را از دست دادیم و دلمان میخواهد تک تک دشمنان تکه تکه شوند، میگوییم مطیع فرمان رهبریم. نمیتوانیم به خاطر دل خودمان بگوییم جنگ را ادامه بدهید. چون آدمهای بیشتری مثل ما عزادار میشوند. باید مصالح کشور در نظر گرفته شود و مسئولین که در جریان امور هستند حتما تصمیم درست را خواهند گرفت.
*ماموریت جدید شهید بیات بعد از شهادت
یکی از دوستان همسرم خواب دیده بود که شهید بیات می گوید من و شهید لاریجانی برای یک مأموریت دیگری که حضرت زهرا(س) به ما داده آماده میشویم. همسرم به لقمه حلال بسیار اهمیت میداد. بارها شده بود هدیهای به او داده بودند چون مثلا فلان سمت را دارد. هرگز آن هدیه را خانه نمیآورد و بین همکاران تقسیم میکرد یا تحویل محل کار میداد. میگفت آنها به خاطر موقعیتم این هدیه را دادند نه خودم.
انتهای پیام/