«نورالدین پسر ایران»؛ نقاشی زیبا از اعجاز هشت سال دفاع مقدس

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، "نورالدین پسر ایران" تصویری بی‌ روتوش از وطن‌پرستی است، از عرق به پرچم و خاک، از آن دست روایت‌ها که بعد از خواندنشان خواهیم گفت:" ما برای آنکه ایران/ خانه خوبان شود/ خون دل‌ها خورده‌ایم"... . 

"نورالدین پسر ایران"، نوشته معصومه سپهری، داستان زندگی نورالدین عافی، رزمنده‌ای از دیار آذربایجان شرقی است که با وجود مصدومیت‌های شدید و شهادت برادرش 80 ماه در جبهه حضور داشته است. پسری شانزده ساله از اهالی روستای خنجان در حوالی تبریز در آذربایجان شرقی که حضور دفاع مقدس را در گردان‌های خط‌‌شکن لشکر 31 عاشورا به عنوان نیروی آزاد، غواص و فرمانده دسته و در جبهه‌های مختلف تجربه کرده و بارها مجروح شده است؛ به طوری که در 18 سالگی چهره‌اش در اثر جراحت‌های شدید و جراحی‌های زیاد کاملاً شکل خود را از دست می‌دهد.

سپهری در این اثر تلاش کرده یک روایت از هزاران روایت از پایمردی و مجاهدت‌های سربازان ایران در جبهه‌ها را با نثری خواندنی به تصویر بکشد. انتشار این اثر در دهه 90 بازخوردهای زیادی در جامعه داشت، برای بسیاری "نورالدین پسر ایران" سبکی تازه از خاطرات جنگ را ارائه می‌داد؛ سبکی که در آن نویسنده با هنرمندی در پرداختن به روایت‌ها، شخصیت‌پردازی و توجه به جزییات، به مستندات نیز پایبند بوده است. 

رهبر شهید انقلاب نیز در تقریظی بر این اثر، آن را یکی از "زیباترین" روایت‌های اعجازگونه هشت سال دفاع مقدس توصیف کردند و نوشتند:

«بسم الله الرحمن الرحیم

این نیز یکی از زیباترین نقاشیهای صفحه‌ی پُرکار و اعجاز گونه‌ی هشت سال دفاع مقدس است. هم راوی و هم نویسنده حقاً در هنرمندی، سنگ تمام گذاشته‌اند. آمیختگی این خاطرات به طنز و شیرین‌زبانی که از قریحه‌ی ذاتی راوی برخاسته و با هنرمندی و نازک‌اندیشیِ نویسنده، به خوبی و پختگی در متن جا گرفته است، و نیز صراحت و جرأت راوی در بیان گوشه‌هائی که عادتاً در بیان خاطره‌ها نگفته میماند، از ویژگیهای برجسته‌ی این کتاب است. تنها نقصی که به نظر رسید نپرداختن به نقش فداکارانه‌ی همسری است که تلخی‌ها و دشواریهای زندگی با رزمنده‌ئی یکدنده و مجروح و شلوغ را به جان خریده و داوطلبانه همراهی دشوار و البته پر اَجر با او را پذیرفته است.

ساعات خوش و با صفائی را در مقاطع پیش از خواب با این کتاب گذراندم والحمدلله

90/10/20»

در بخش‌هایی از این کتاب می‌خوانیم: 

داد زدم: نزن. و گلوله را بغل کردم تا از مسیر آتش عقبه بردارم، اما فندرسکی که دستش را روی گوشش گذاشته بود، با فشار زانویش توپ را شلیک کرد ... شلیک توپ همان و به هوا رفتن من همان! سرعت و فشار آتش عقبه مرا مثل توپ سبکی به هوا پرتاب کرد ... هیچ چیز از آن ثانیه‌های عجیب به یاد ندارم ... فقط یادم هست محکم به زمین افتادم در حالی که گردنم لای پاهایم گیر کرده بود! بوی عجیبی دماغم را پُر کرده بود. مخلوطی از بوی گوشت سوخته، باروت، خون و خاک ...

به‌تدریج صدای فریاد فندرسکی و دیگران هم به گوشم رسید. گریه می‌کردند، داد می‌زدند ... من تلاش می‌کردم سرم را از بین پاهایم خارج کنم، ولی نمی‌شد ... احساس می‌کردم مثل یک توپ گرد شده‌ام و اصلاً تحمل آن وضع را نداشتم. ناله می‌کردم: گردنم را بکشید بیرون ... اما این کار دقایقی طول کشید.

وقتی سرم از آن حالت فشار خارج شد، دیدم همه گوشت‌های تنم دارند می‌ریزند. هیچ لباسی بر تنم نمانده بود. حتی نارنجک‌ها و خشاب‌هایی که به کمرم داشتم، ناپدید و شاید پودر شده بودند. بچه‌ها به سر و صورتشان می‌زدند و گریه می‌کردند. من از لحظاتی قبل شهادتین می‌گفتم، اما هیچ ناله‌ای از من بلند نبود. از بچگی همین طور بودم.

انتشارات سوره مهر این اثر را در دسترس علاقه‌مندان قرار داده است.

انتهای پیام/