یادداشت| امروز دخترانتان را آرام ببوسید
- اخبار استانها
- اخبار البرز
- 30 فروردين 1405 - 08:36
به گزارش خبرگزاری تسنیم از کرج، صدای پای ماه ذیالقعده آرامآرام به گوش میرسد؛ روزی که به مناسبت سالروز ولادت کریمه اهلبیت(ع)، روز دختر نام گرفته است؛ روزی پر از رنگهای روشن، لبخندهای بیدغدغه و رؤیاهایی که در دل دختران این سرزمین جوانه میزند. عطر مهربانی در خانهها میپیچد و چشمهای پدران و مادران، آیندهای زیباتر را برای دخترانشان تصویر میکنند.
تا اینجا همهچیز شبیه یک قاب لطیف است؛ قابی از امید، زندگی و دلخوشیهای کوچک اما عمیق، اما امسال روز دختر با روزهای دیگر تفاوت دارد، این قاب برای همه یکسان نیست؛ برای برخی خانهها، روز دختر دیگر فقط روز تبریک و هدیه نیست و جای خالی یک صدا، یک خنده و یک حضور، میان همین شادیها خودنمایی میکند. دلهایی هستند که میان تبریکها، آرام نمیگیرند و چشمانی که به جای لبخند به یاد خاطرهای خاموش خیره ماندهاند.
تا به امروز این قسمت از تقویم ما ایرانیها به نام لبخندها، آرزوهای صورتی و رؤیاهای قدکشیده دختران این سرزمین ثبت شده بود؛ روزی که معمولاً با گل و هدیه و واژههای شیرین همراه میشد، اما امسال انگار، روز دختر برای بعضی خانوادهها، رنگ و بوی دیگری دارد؛ رنگی آمیخته به دلتنگی، سکوت و یاد و بویی شبیه عطر یاس که همیشه بوی دلتنگی میدهد. گاهی میان همین تبریکها، ردی از داغ، سکوت و مظلومیتی عمیق دیده میشود که نمیتوان از کنار آن ساده عبور کرد.
و اما در میان اینهمه هیجانهای دخترانه و هیاهوی تبریکها، تصویر برخی دختران این سرزمین، بیشتر از همه در ذهنها زنده میشود؛ دختری با کاپشن صورتی که در سال 1402 در حادثه تلخ انفجار تروریستی در کرمان در میان دود و آتش به همراه تعدادی از اعضای خانوادهاش به شهادت رسید و به نمادی از مظلومیت بدل شد و پدرش را برای همیشه در حسرت بزرگ شدن و شیرینزبانیهای دخترش گذاشت و علاوه بر نزدیکان خود، یک ملت را داغدار کرد.
گویی این دختر نیامده بود که همدم بابا باشد، او آمده بود که سهمی از عشق و دلدادگی، استقامت و مظلومیت یک خانواده باشد و ناگهان کاپشن صورتی و گوشواره قلبیاش، نهفقط یک لباس و یک زینت دخترانه که به نشانهای از پرپر شدن غنچهای نشکفته و یک زندگی ناتمام تبدیل شد. این کودک که به دلیل سنگدلی تروریستهای کوردل، فرصت ادامه زندگی پیدا نکرد، حالا فقط یک تصویر نیست، یک روایت است؛ روایتی که هر بار مرور میشود، قلبها را به درد میآورد.
کمی آنسوتر، در جنوب کشورم، نام دختران مظلوم و شهیده میناب با حادثه تلخ حمله آمریکایی صهیونی گره خورده و هنوز رد خونهای خشکشده آنها از زمین و روی نیمکتها پاک نشده است. دخترانی با کولهپشتیهای صورتی که باید دغدغهشان درس و بازی و زنگ تفریح میبود، سرنوشت، مسیر دیگری برایشان نوشت و امروز در روز دختر نیمکتهایشان هنوز جای خالی آنها را فریاد میزند و کلاسها دیگر صدای خندههای دختران مظلوم میناب را به خود نمیبیند.
بیش از چهل روز است که دیگر صدای خنده از مدرسه میناب نمیآید؛ چهل روزی که برای خیلیها فقط گذر زمان بود، اما برای این پدران و مادران، هر روزش اندازه یک عمر گذشته است. روزهایی که دیگر نه با صدای خنده دخترانشان آغاز میشود و نه با خیال بازگشتشان به خانه پایان میگیرد. حالا سنگ صبورشان، سنگ سرد مزار شده است؛ همانجا که درد دل میکنند، اشک میریزند و جای خالی کودکانشان را با خاطره پر میکنند.
آغوشی که روزی پناه دخترانشان بود، حالا در حسرت یکبار دیگر بغل کردن، به کولهپشتیهایی گره خورده که هنوز بوی زندگی میدهد؛ کولهپشتیهایی که باید پر از کتاب و دفتر و رؤیا میبود، نه نشانی از خون و یک وداع ناتمام. دستهایی که قرار بود دست دخترشان را بگیرد و تا آینده همراهیاش کند، حالا تنها، بندهای همان کوله را لمس میکند و کتابهای پاره و خونین را ورق میزند، گویی میخواهند از میان این نشانهها، ردی از حضور او را دوباره پیدا کنند.
و اما مدرسه، جایی که همیشه قرار بود آغازگر باشد؛ آغاز دانستن، رشد کردن، قد کشیدن و رسیدن به رؤیاها، امروز به آخرین ایستگاه زندگی تبدیل شده است. زنگ مدرسه باید نوید زندگی میداد، نه اینکه پایان آن را اعلام میکرد و حالا، در سکوت همان راهروهای تخریب شده، در میان نیمکتهای شکسته، خونین و خالی، انگار هنوز صدای خندههایی شنیده میشود که ناتمام ماندند، رؤیاهایی که نوشته نشدند و آیندهای که هرگز به آن نرسیدند.
استان البرز نیز از این ناجوانمردیها بینصیب نمانده و چند روزی است که زخمی تازه از پرپر شدن دختران خردسال بر پیکرش وارد شده است؛ همان دختران کوچک و زیبایی که در یک خانواده 15 نفره مظلومانه پر کشیدند و ترکشهایی که باید بتنهای سیمانی و میلههای آهنی را نابود میکرد، پیکرهای نحیف و ظریف این عزیزان را نشانه گرفت و برای همیشه آنها را همراه با خانواده به مهمانی آسمان دعوت کردد.
در دل یک فاجعه و در پی یک حمله شبانه در سکوت، خانهای که باید مأمن خندهها و صمیمیتها میبود، به قاب خاموشی بدل شد و دخترانی که شاید هنوز فرصت نکرده بودند رؤیاهایشان را بلند بگویند، بیصدا از میان ما رفتند. اینها فقط چند نام و چند روایت نیستند؛ بخشی از حقیقت دختر بودن در سرزمینی هستند که همزمان، بستر رشد و میدان آزمونهای سخت است. جایی که دخترانش، هم طعم لطافت زندگی را میچشند و هم گاه، بیهیچ تقصیری، قربانی خشونت، حادثه و بیتدبیری میشوند.
آری، امروز، روز دختر است اما شاید امسال، بیش از هر سال دیگری، باید این روز را نهفقط با تبریک که با تأمل گرامی داشت. باید از خود پرسید سهم ما از این روایتها چیست؟ آیا فقط تماشاگریم یا مسئولیتی هم بر دوش داریم؟ شاید روز دختر امسال، فرصتی باشد برای بازخوانی همین حقیقتهای ساده اما تلخ؛ اینکه بعضی دختران این دیار، فرصت نکردهاند دختر بودن را زندگی کنند و این چیزی نیست که بتوان بهسادگی از کنار آن گذشت. آری، امسال دخترانتان را آرام ببوسید!
یادداشت: صدیقه صباغیان
انتهای پیام/