قصه‌ها و غصه‌ها در قطعه 42+عکس

به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، بهشت زهرای تهران، قطعه 42، جایی که میزبان پیکر شهدای جنگ تحمیلی سوم است؛ از شهید 9 ماهه تا وزیر شهید و خانواده‌ای 5 نفره و... شهدایی که هرکدام روایت توامان مظلومیت و حماسه هستند.

«با ما اگه دشمن بشه تمام زمانه ... این مملکت مملکته امام زمانه»  مداحی مشهور و ترند این روزهای جای جای ایران از موکب ابتدای بولوار منتهی به قطعه 42 به گوش می‌رسد. پرچم‌های بزرگ و مقدس کشورمان کنار بیرق‌های سرخ و سیاه عزا و مقاومت دو طرف بولوار عریض برافراشته شده و نسیم خنک بهاری آن‌ها را تاب می‌دهد.

موکب‌ها در دو طرف بولوار و ورودی قطعه 42، یکی از ده‌ها کربلای این روزهای ایران، با پخش مداحی و پذیرایی از خانواده‌های معظم شهدا و زائران مزار شهدای جنگ با چای و شربت پرشور و فعال هستند. دود اسپند هم از گوشه‌ای به مشام می‌رسد و تو را به فضای آشنای عزاداری تاسوعا  و عاشورا می‌برد.

همه این‌ها شده‌اند یک نشانه تا تو در صدها قطعه بهشت زهرا، قطعه 42 را راحت‌تر پیدا کنی. قطعه‌ای که روبه‌روی مزار و یادبود شهدای جنگ تحمیلی و شهید بهشتی و یارانش قرار گرفته و خانه ابدی جان‌فدایان ایران در جنگ تحمیلی 12 روزه و 40 روزه مقابل دشمن صهیونیستی آمریکایی است.

صدای مداح با ضربات سنج و دمام جنوبی‌ها که مشغول عزاداری برای شهدا در روز چهلم برخی از آن‌ها هستند با صدای گریه و مویه پدران، مادران و همسران و فرزندان شهدای آرمیده در قطعه 42 به هم آمیخته است و حزن و اندوه با تکبیرهای هرازگاهی حاضران در قطعه گره می‌خورد. آن‌چه می‌خوانید روایتی است از چند ساعت حضور در این مکان. 

مزاری با شهید 9 ماهه

فضای غریبی است؛ مداح با نوحه‌ای حال‌وهوای کربلای امام حسین (ع) را توصیف می‌کند؛ از بدن‌های اربا اربا می‌گوید و از شیرخواره‌ای که سرش از تنش جدا شده و ... هر آن‌چه می‌گوید انگار در مقیاسی دیگر روایت تک تک شهدای قطعه را بازگو می‌کند.

به سختی از لابه‌لای جمعیت متراکم حاضر در قطعه پیش می‌روم و چشمم به عکس‌ها و تاریخ شهادت فرزندان ایران می‌افتد که با سنگ قبر کوچکی که موقتی است مشخصات‌شان روی آن نوشته شده و با دسته‌های گل، فانوس و شمع تزئین شده است. حتی شکل مزار و تزئینات روی آن‌ها هم خاص و متمایز از سایر قطعات بهشت زهراست.

انگار وارد گلستان شده‌ای. بوی گل، شمع و گلاب از هر گوشه به مشام می‌رسد و مرا مقابل مزاری که متعلق به یک خانواده سه نفره است، متوقف می‌کند. شهید اشتیاقی مقدم، همسر و فرزند 9 ماهه‌اش بر اثر بمباران منزل‌شان توسط دشمن در یکی از محله‌های قدیمی جنوب شرق تهران به شهادت رسیدند و یک مزار سه طبقه خانه ابدی‌شان شده؛ با عکسی از شهید و فرزندش که روی مزار خودنمایی می‌کند.  



مزاری با نقاشی دخترانه 

کمی آن‌طرف‌تر چشمم به مزار شهیدی می‌افتد که دخترش برایش نقاشی کشیده و آن‌را کنار عکس پدر بالای مزار قرار داده است. حلما دختر کوچک شهید محمد مرادی تبار در تاریخ 29 اسفند نقاشی‌اش را که بابای شهیدش را کنار حرم نشان می‌دهد با این جمله « بابا جون خیلی دوستت دارم» به پدر شهیدش هدیه کرده است.

از بین جمعیت عبور می‌کنم و چشمم را از روی مزارها برنمی‌دارم. نگاهم به عکس یک شهید جوان که حدودا21،22ساله به نظر می‌رسد، می‌افتد که با کت و شلوار و خنده‌ای به لب انگار به من خیره شده و دعوتم می‌کند داستانش را بشنوم و مستند کنم. کنار مزارش خانم میان‌سال چادری به تنهایی نشسته است و آرام نجوا می‌کند و اشک می‌ریزد. از او اجازه می‌گیرم و کنارش می‌نشینم. تسلیت می‌گویم و می‌پرسم پسرتان است؟ می‌گوید نه برادرزاده‌ام است. از نحوه و محل شهادتش می‌پرسم. می‌گوید: «ابوالفضل سرباز بود در جنوب. 27 اسفند که دشمن به عسلویه حمله کرد، ابوالفضل با اصابت ترکش به قلبش در جا شهید می‌شود.» اشک امانش نمی‌دهد اما انگار نمی‌خواهد روایت برادرزاده شهیدش ناتمام بماند و ادامه می‌دهد: «فرزند ارشد یک خانواده چهار نفری بود. یک هفته مانده بود خدمتش تمام شود و به تهران برگردد. پدرش قصد داشت مهمانی بگیرد و قربانی ذبح کند. آن قربانی قسمت استقبال از پیکر پاکش شد.» دیگر گریه امانش نمی‌دهد و صحبتش را قطع می‌کند.



 غربت خاص مزار خرازی 

ردیف بالای سر مزار ابوالفضل یک سنگ قبر بدون عکس و بی‌گل و شمع که کارگران بهشت زهرا مشغول سیمان کاری آن هستند توجهم را جلب می‌کند. از پشت فرغون مصالح کارگران رد می‌شوم و خودم را به بالای مزار می‌رسانم. یک پرچم ایران، دو سنگ قبر و یک نوشته کاغذی کل چیزی است که روی این مزار دیده می‌شود. مزار وزیر شهید است. شهید سید کمال خرازی وزیر سابق امور خارجه ایران و سیاستمدار کهنه‌کار کشورمان که منزلش 12 فروردین ماه توسط دشمن هدف حمله قرار می‌گیرد و همسرش همان لحظه شهید می‌شود و خودش بر اثر جراحات شدید پس از چند روز بستری در بیمارستان به شهادت می‌رسد. مزارش غربت عجیبی داشت. تنها مزار بدون گل و شمع و زائر! جایی خواندم که فرزندانش گفته بودند شهید خرازی توصیه کرده بود که مرا در کنار شهدای جنگ به خاک بسپارید. وزیر مردمی کنار مردم... ساده و بی‌آلایش. 



بازهم شهیدی دانش‌آموز 

آقای وزیر و همسر شهیدش همسایه دیوار به دیوار یک پدر و پسر شهید بودند. شهید رامین و علیرضا جعفری. پدر و پسری که در جریان حمله دشمن صهیونیستی به ایست‌های بازرسی اتوبان ارتش تهران در 20 اسفند به فیض شهادت نایل شده و جان فدای ایران می‌شوند. قطعا بسیاری این کودک شهید و دبستانی را به واسطه اخبار فراوانی که درباره شهادتش منتشر شد، می‌شناسند. پس از شهادت علیرضای 11 ساله شبکه‌های معاند و صهیونیستی سعی کردند شهادت این کودک را با طرح موضوعات بی‌اساس به حاشیه ببرند و خود را از این جنایت تبرئه کنند اما روسیاهی برای خودشان و حامیان‌شان ماند و نام یک کودک دانش‌آموز دیگر به فهرست قربانیان دشمن صهیونیستی آمریکایی اضافه شد و کنار شهدای دانش آموز میناب قرار گرفت.   



امان از درد بی‌مادری

کمی دورتر از مزار وزیر شهید، خانم جوانی یک کودک خردسال را در آغوش گرفته و آرام و بی‌صدا بالای مزاری گریه می‌کند. به سمتش می‌روم و نگاهم به عکس بالای مزار و تاریخ شهادت می‌افتد. خانمی حدودا 50 ساله که تاریخ شهادتش اواخر اسفند ماه را نشان می‌دهد. خانم جوان همچنان آرام و بی‌صدا اشک می‌ریزد. به خودم جرئت می‌دهم، نزدیک‌تر می‌روم و پس از قرائت فاتحه و تسلیت‌گویی، نسبت او با بانوی شهید را می‌پرسم. می‌گوید: «مادرم است.» از نحوه شهادت مادرش می‌پرسم و او این چنین روایت می‌کند: «مادرم ساکن شهرک شهید بروجردی در جنوب شرق تهران بود. دشمن به قصد ترور یک دانشمند هسته‌ای که در مجتمع محل سکونت مادرم زندگی می‌کرد آن‌جا را بمباران می‌کند و مادرم که همسایه دیوار به دیوار ایشان بوده، همان لحظه به شهادت می‌رسد.» اشک‌هایش تند تند سرازیر می‌شود و در حالی‌که کودک خردسالش را تنگ‌تر در آغوش می‌کشد، می‌گوید: «درد بی‌مادری خیلی سخت است؛ هنوز نتوانسته‌ام با فقدانش کنار بیایم.» او را به آغوش می کشم و با او خداحافظی می کنم در حالی که بغض و اشک همزمان بر چشم و گلویم سیطره دارند. 



دو داغ در یک قاب

چشم می‌گردانم تا سراغ یک مزار و شهید دیگر بروم. در گوشه‌ای از قطعه تجمع بیشتری دیده می‌شود و سنج و دمام دوباره به صدا در می‌آید. مراسم چهلم دو شهید است با حضور خانواده‌های شان و مردم. شهید محمد مسعودی و شهیده فائزه زینالی، دایی و خواهرزاده‌ای که عکس‌شان با خنده‌ای زیبا روی بنر بزرگی بالای مزارشان نصب شده است. مادر هر دو شهید بی‌تابی می کنند و بقیه هم با آن‌ها هم نوا و همراهند و سیل اشک جاری است. دو داغ در یک قاب. از یکی از حاضران در مراسم که متوجه می‌شوم از اقوام نزدیک این دو شهید است درباره نحوه شهادت‌شان می‌پرسم. می‌گوید: «14 اسفند ماه در مجتمع رفاهی بین‌راهی پاسارگاد واقع در آزادراه قزوین- زنجان حوالی شهر ابهر برای استراحت توقف کرده بودند که مورد حمله موشکی دشمن صهیونیستی‌ آمریکایی قرار می‌گیرند و محمد و فائزه به همراه 28 نفر دیگر از شهروندان حاضر در آن مجتمع رفاهی به شهادت می‌رسند.» او با لحنی بغض آلود ادامه می‌دهد: «نیمی از پیکر محمد بر اثر شدت انفجار متلاشی شده و دستش قطع شده بود؛ اما فائزه به خاطر پرتاب و برخورد با اجسام سخت و سنگین دچار ضربه مغزی شده و به شهادت رسیده بود. البته متاسفانه در این حادثه یکی دیگر از اعضای خانواده به خاطر موج گرفتگی دچار جراحت از ناحیه گوش و صورت شده و تحت مداواست.»  



میان دشمن و وطن... 

اگر بخواهم سراغ مزار تک تک شهدای جنگ رمضان بروم ساعت‌ها باید شنید و نوشت و ثبت کرد. هر شهید و هر مزار، قصه‌ها و غصه‌های بسیار دارد. مثل مزار خانواده پنج نفره که کنار هم به خاک سپرده شده‌اند یا مهندس جوانی که با دانش اش به جنگ دشمن رفته بود؛ یا آن جوان 21 ساله همسایه‌مان محمد امین معروفی که در حمله دشمن به ایست بازرسی شهرک غرب به شهادت رسید.

هوا رو به تاریکی می رود اما مردم همچنان در قطعه 42 حضور دارند و هر کسی بالای سر مزاری با شهیدش هم‌نشین شده و خلوت کرده است. صدای سنج و دمام دوباره بلند می‌شود و انگار مامور است که قطعه جان فدایان ایران را به کرانه‌های جنوبی ایران و سواحل زیبای خلیج فارس و جزیره خارک، تنگه هرمز، مدرسه شجره طیبه میناب و شهدای دانش آموزش وصل کند؛ آن جا که اولین سنگرها و خاکریزهای ایران در این جنگ است.

از لابه‌لای جمعیت عبور می‌کنم تا از قطعه بهشتی 42 خارج شوم. اما چشمم همچنان به مزارها و عکس‌ها خیره است و انگار دلم نمی‌آید با آن‌ها خداحافظی کنم. بیرون قطعه باد خنکی می‌وزد و پرچم ایران برافراشته و درخشان تاب می‌خورد. بی‌اختیار در ذهنم اثر جدید محسن چاووشی پخش می‌شود... «میان دشمن و وطن ننگ بر او که شک کند... ننگ بر او که خواسته شمر به ما کمک کند..» 

منبع: خراسان

انتهای پیام/