هم‌وطن، نامی که هر کسی سزاوارش نیست..!

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، گاه یک امتناع، یک نه گفتن کوتاه یا حتی یک دست ندادن، از هزاران سخنرانی و بیانیه، گویاتر و عمیق‌تر است. صحنه‌ای که در حاشیه مذاکرات اسلام‌آباد میان یک خبرنگار ایرانی و فردی که تنها به زبان ما سخن می‌گوید رقم خورد، صرفاً یک کنشِ سیاسی یا یک برخورد رسانه‌ای نبود؛ بلکه تجلی یک مرزبندی هستی‌شناختی میان دو مفهوم «فارسی‌زبانی» و «ایرانی‌بودن» بود. در آن لحظه که دست‌ها به نشانه دوستی گشوده نشد، در واقع شکافی عمیق میان دو جهان‌بینی رخ نمود؛ جهان‌بینی کسی که وطن را خانه‌ای برای ایستادن می‌بیند و کسی که آن را سوژه‌ای برای فروختن. این یادداشت، واکاوی همان لحظه‌ای است که در آن، زبان از معنا تهی می‌شود و جغرافیا، جای خود را به غیرت می‌دهد.

نخست باید پرسید که «هم‌وطن» کیست؟ آیا صرف اشتراک در واژگان، دستور زبان و لحن، می‌تواند پیوندی ناگسستنی میان انسان‌ها ایجاد کند؟ روان‌شناسی اجتماعی به ما می‌گوید که هویت ملی، نه بر پایه حروف الفبا، که بر شالوده «سرنوشت مشترک» بنا می‌شود. هم‌وطن کسی است که در شادی یک ملت می‌خندد و در اندوه آن، طعم تلخ اشک را می‌چشد. اما وقتی کسی در بزنگاه‌های تاریخی، در کنار کسانی می‌ایستد که کمر به نابودی ریشه و خاک این سرزمین بسته‌اند، دیگر نمی‌توان او را هم‌وطن نامید، حتی اگر زیباترین آرایه‌های ادبی را به زبان مادری‌اش بیان کند. در واقع، اینجا با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که می‌توان آن را «بیگانگی زبانی» نامید؛ وضعیتی که در آن، کلمات فارسی از دهانی خارج می‌شوند که قلب صاحبش برای ضربان دشمن می‌تپد.

از منظر روان‌شناختی، هویت یک ساختار لایه‌بندی شده است. لایه بیرونی آن زبان است، اما هسته مرکزی‌اش وفاداری و تعلق است. وقتی خبرنگاری در قامت بلندگوی رژیمی ظاهر می‌شود که دستانش به خون کودکان و دانشمندان این مرز و بوم آغشته است، او آگاهانه یا ناآگاهانه، هسته مرکزی هویت ایرانی خود را متلاشی کرده است. او به یک «تکنیسین کلمات» تبدیل شده که ابزار کارش فارسی است، اما کارفرمایش در اتاق‌های فکر لندن و تل‌آویو نشسته‌ است. دست ندادن با چنین فردی، نه یک رفتار غیردیپلماتیک، که یک واکنش طبیعی ارگانیک از سوی کسی است که هنوز پیوند خونی‌اش را با خاک مادر نگاه داشته است. دست، نماد پیمان و دوستی است؛ چگونه می‌توان با دستی پیمان بست که قلمش در خدمت توجیه جنایت علیه ریشه توست؟

حقیقت تلخ این است که برخی گمان کرده‌اند «ایرانی بودن» یک ویژگی بیولوژیک ایستا و تغییرناپذیر است که با هیچ خیانتی سلب نمی‌شود. اما حقیقت اندیشه‌ای به ما می‌گوید که «وطن»، یک «مکان روحی» است. کسی که از سرزمین‌های اشغالی، در کنار جلادان، علیه منافع ملی مردمش گزارش تهیه می‌کند، پیش از آنکه شناسنامه‌اش ابطال شود، روحش از جغرافیای معنوی ایران تبعید شده است. او دیگر هم‌وطن نیست، چون در «درد مشترک» سهمی ندارد. او تماشاگری است که از رنج هم‌زبانانش، برای بیگانگان نردبان قدرت می‌سازد. اینجاست که آن جمله کوتاه خبرنگار ایرانی در اسلام‌آباد چون صاعقه‌ای می‌درخشد: «شما هم‌وطن ما نیستید!». این یک توهین نبود، یک توصیف دقیق فلسفی از وضعیتی بود که مخاطب در آن گرفتار شده است.

ما در روزگاری زیست می‌کنیم که مرزهای جغرافیایی به واسطه رسانه‌ها کمرنگ شده‌اند، اما مرزهای اخلاقی بیش از هر زمان دیگری پررنگ و تعیین‌کننده گشته‌اند. مفاهیمی چون «شرافت حرفه‌ای» در روزنامه‌نگاری، نمی‌تواند جدا از «تعهد به حقیقت و عدالت» باشد. وقتی حقیقت، قربانی پروپاگاندای صهیونیستی می‌شود، آن‌هم به زبان فارسی، این دیگر خبرنگاری نیست، این یک «تحریف فرهنگی» است. اینکه کسی با واژگان حافظ و سعدی، سناریوی دشمنان ایران را بازخوانی کند، نوعی هتک حرمت به ساحت زبان است. از این رو، طرد چنین افرادی از دایره «هم‌وطنی»، در واقع صیانت از قداست کلماتی است که قرن‌هاست حامل فرهنگ مقاومت و پایداری این ملت بوده‌اند.

باید به این نکته عمیق‌تر نگریست که چرا برخورد فیزیکی و کلامی در آن راهرو، چنین بازتابی یافت؟ چون جامعه ایرانی، به شدت نسبت به «تزویر» حساس است. تزویر کسی که لبخند می‌زند، فارسی حرف می‌زند، اما در جبهه مقابل می‌جنگد، به مراتب گزنده‌تر از دشمنی آشکار یک بیگانه است. در روان‌شناسی خیانت، ما با پدیده‌ای به نام «گسست عاطفی» روبه‌رو هستیم. فرد خائن، برای رهایی از عذاب وجدان، ناچار است هویت پیشین خود را تحقیر کند و خود را به هویتی جدید گره بزند. اما او هرگز در هویت جدید پذیرفته نمی‌شود و در هویتِ قدیم نیز مطرود می‌ماند؛ او به معنای واقعی کلمه، «بی‌وطن» است. او نه در لندن خانه دارد و نه در تهران؛ او در برزخی از کلمات بی‌ریشه معلق است.

تفاوت میان «خبرنگار ایرانی» و «خبرنگار فارسی‌زبان بیگانه» در همین نکته نهفته است، یکی، رسانه را ابزاری برای صیانت از کیان ملت می‌بیند و دیگری، ملت را طعمه‌ای برای ارتقای جایگاه رسانه‌ای‌اش در نزد اربابان زر و زور. ایستادن در کنار رژیم صهیونیستی، تنها یک انتخاب سیاسی نیست، یک انحطاط اخلاقی است که هیچ منطق ژورنالیستی نمی‌تواند آن را توجیه کند. وقتی موشک‌های دشمن، سینه فرزندان این خاک را می‌شکافند، کسی که با وقاحت در جبهه پرتاب‌کننده آن موشک می‌ایستد و به زبان مادری قربانیان گزارش می‌دهد، چگونه می‌تواند انتظار داشته باشد که دستش با گرمی فشرده شود

در نهایت، واقعه اسلام‌آباد درسی بزرگ برای تمام کسانی داشت که خیال می‌کنند می‌توان هویت ملی را در حراجی‌های رسانه‌ای به حراج گذاشت و همچنان مدعی هم‌وطنی بود. وطن، تنها یک قطعه خاک در نقشه نیست؛ وطن، یک میثاق غلیظ و قلبی است که با خون شهیدان و عرق جبین مردمانش امضا شده است. کسی که این میثاق را می‌شکند، پیوندش را با تمام گذشتگان و آیندگان این سرزمین گسسته است. فارسی حرف زدن، شرط لازم برای ایرانی بودن هست، اما به هیچ وجه شرطِ کافی نیست. شرط کافی، داشتن قلبی است که با هر تهدیدی علیه ایران بلرزد و دستی که هرگز در دست بدخواهان این مرز و بوم قرار نگیرد.

آن نگاه متأسف خبرنگار ایرانی، در واقع نگاه یک ملت به فرزندان ناخلفی است که راه را گم کرده‌اند. ما ایرانی هستیم، نه به این خاطر که فارسی می‌دانیم، بلکه به این خاطر که در بزنگاه حادثه، در کنار هم و برای هم ایستاده‌ایم. کسانی که بیرون این دایره، در سایه‌سار دشمنان ایستاده‌اند، شاید هنوز فارسی حرف بزنند، اما دیگر با ما غریبه‌اند. آن‌ها هم‌وطنِ ما نیستند، چون وطن، در قلب کسانی زنده است که برای شکوهش می‌جنگند، نه برای سقوطش گزارش می‌سازند. این مرزبندی، تندروی نیست؛ بلکه صیانت از معنای مقدس «ما» در برابر هجمه «آن‌ها»ست. ایران، میراث کسانی است که حتی در سخت‌ترین شرایط، غیرت ملی را با هیچ ثروتی سودا نکردند.

انتهای پیام/