مدرسه میناب؛ رؤیاهایی که زیر آوار جاودانه شدند
- اخبار اجتماعی
- اخبار فرهنگیان و مدارس
- 23 فروردين 1405 - 16:18
به گزارش خبرنگار اجتماعی خبرگزاری تسنیم صبح شنبه نهم اسفند، قرار بود مثل همیشه با صدای زنگ مدرسه و همهمه کودکانی آغاز شود که با کیفهای کوچک و رؤیاهای بزرگ، قدم به کلاس درس میگذارند؛ اما این صبح، برای میناب به یکی از تلخترین و ماندگارترین روزهای تاریخ معاصر بدل شد.
در نخستین ساعات حمله رژیم صهیونی ـ آمریکایی، یکی از بیدفاعترین مکانها هدف قرار گرفت؛ مدرسه، جایی که نه سنگری بود و نه سلاحی، جز دفترهای مشق، مدادرنگیها و آرزوهای کودکانه.
در میان این آتش و ویرانی، مدرسه دخترانه و پسرانه «حیات طیبه» و مجموعه «شجره طیبه» به نماد یک جنایت بدل شدند؛ جایی که در فاصلهای کوتاه، از محیطی امن برای یادگیری، به صحنهای از دود، آوار و سکوتی سنگین تبدیل شد.
روایتها از آن روز، جانسوز است؛ پس از اصابت نخستین بمب، مدیر و معلمان با هراسی آمیخته به مسئولیت، تلاش کردند دانشآموزان را به نقطهای امنتر منتقل کنند و با خانوادهها تماس بگیرند، اما حمله دوم، همان نقطه را نشانه رفت؛ گویی امید، هدفی مستقیم برای خاموشی بود.
حاصل این فاجعه، تنها اعداد نیست؛ 156 جانِ از دسترفته، شامل 120 دانشآموز (73 پسر و 47 دختر)، 26 معلم، 7 نفر از اولیاء، یک راننده سرویس، یک تکنسین درمانگاه و حتی جنینی ششماهه.
اما اینها فقط آمار نیستند؛ هر عدد، نامی است، چهرهای است، و رؤیایی که ناتمام ماند.
آرزو داشت معلم شود
در میان این نامها، «فاطمه» بود؛ دختری که میخواست معلم شود. در نگاهش مهربانی یک آموزگار موج میزد و در دلش، شوق نوشتن الفبای دانایی بر تختههای سیاه. او میخواست روشنی را به کلاسها بیاورد، اما کلاس، پیش از آنکه او ردای معلمی بر تن کند، به قربانگاه آرزوهایش بدل شد. با این حال، فاطمه در همان زنگ آخر، درسی بزرگتر از هر کتابی داد؛ درسی از مظلومیت که تا همیشه در حافظهها باقی خواهد ماند.
آرزو داشت معمار شود
«لیانا» در همان کلاس، با مدادرنگیهایش آینده را طراحی میکرد؛ دختری که میخواست معمار شود و جهان را از نو بسازد. او در ذهنش، شهرهایی آباد و خانههایی امن میساخت، اما جنگ، پیش از آنکه حتی نخستین خشت این رؤیاها بر زمین بنشیند، همه چیز را در خود فرو برد. با این حال، نام لیانا حالا بر بنایی از بیداری حک شده؛ بنایی که در دلها شکل گرفته و هرگز ویران نخواهد شد.
آرزو داشت مخترع شود
«رضا»، با ذهنی خلاق و دستانی جستوجوگر، در رؤیای اختراع بود. کلاس برای او کارگاهی کوچک اما پر از امکان بود؛ جایی که میتوانست دنیا را بهتر کند. اما انفجار، آن کارگاه را در هم شکست. با این حال، او در رفتنش، چراغی روشن کرد؛ چراغی از پرسش و بیداری که خاموششدنی نیست.
در میان شهدا، «فاطمه»ای دیگر بود که با رنگها زندگی میکرد. او میخواست نقاش شود، میخواست لبخند را بر بومهای زندگی ترسیم کند. اما دود و آتش، بوم او را در خود بلعید. با این حال، آخرین اثرش، نه روی کاغذ، که در تاریخ ثبت شد؛ تابلویی از حقیقت که با هیچ غباری محو نمیشود.
آرزو داشت فضانورد شود
و «رضا»یی که چشم به آسمان داشت؛ کودکی که رؤیای فضانوردی در سر میپروراند. او میخواست از مرزهای زمین عبور کند، اما پروازش، زودتر و به شکلی دیگر رقم خورد؛ بینیاز از سفینه، بینیاز از شمارش معکوس. او رفت و خود، به ستارهای در آسمان این روایت بدل شد.
اینها فقط چند روایت از میان دهها و صدها داستان ناتماماند؛ کودکانی که هر یک میتوانستند آیندهای را بسازند، اما خود، به بخشی از تاریخ بدل شدند.
انتهای پیام/