دلنوشتهای برای شهدای مدرسه میناب
- اخبار استانها
- اخبار کاشان
- 21 فروردين 1405 - 09:41
به گزارش خبرگزاری تسنیم از کاشان، فقط هفت بهار را شکوفه کرده بود و 20 روز دیگر فاصله داشت تا هشتمین بهار زندگیش نیز در باغ آرزوهای سال نو جوانه زند؛ هر روز صبح، از ذوق و شوق مدرسه چشم به آفتاب عالم تاب باز میکرد.
مادرش سرشار از عشق و عطوفت موهایش را شانه میزد، ساندویچ آرزوهایش را برایش لقمه میپیچید و راهی مدرسهاش میکرد اما یک روز مدرسه رفتن پسرش غیر از همهی روزها و به قول مادرش برای آنها روزِ سیاه شد.
روزی که پسرش تمامْ قدْ رفت و یاقوتِ جانش مثل یک انار قرمز تَرَک خورد و دانههایش بر زمین ریخت؛ مادرش میگوید بعد از سه روز که جامِ تلخِ شوکرانِ انتظار را جرعه جرعه با خوف و رجاء در دل می ریخت برایش از مسیحا خبر آوردند که "آینه جانش تکهتکه شد.
مادر مسیحا با هزار بغضِ دردآلود میگِریَد و میگوید دردٓ عمیقِ این داغِ جگرسوزْ سنگِ سیاه و سنگینی بر قلبم شد و شکوفه لبخند و مهربانی بهار مسیحای مرا پَرپَر کردند و بلبل خوشخوان آشیانهی مرا خاموش کردند و مرغ دلم برای دیدن و بوسیدنش پَر میکشد.
ما گُلی گُم کردهایم که به جستجوی بویش صندوقچهای لباسش را میگشاییم؛ کارِ منو پدرش این شده که هر شبْ بویِ تنِ مسیحا را از لباسهایش استشمام کنیم و مادر مسیحا میگوید 40 روز است که با عکسها و فیلمهای پسرم زمزمه میکنم.
هر روز که پدر مسیحا از سر کار میآید خواهر سه سالهاش بهانه مسیحا را میگیرد و داغ دلمان را تازهتر میکند میگوید "برویم داداشی را به خانه بیاوریم".
آری؛ حالا دیگر من با دم مسیحا زندگی میکنم؛ امیدوارم دَمِ 168 مسیحای بی گناه و بیدفاع مدرسه میناب به دل من و همه مادران شجره طیبه جامه صبر بپوشاند و از دم مسیحایی امام دلسوز و شهیدمان حق بر باطل پیروز و آمریکا و اسرائیل نابود شوند.
یادداشت از حرمتالسادات متولی، فعال رسانه
انتهای پیام/801