روایتی از شب بارانی اهواز؛ جایی که میهندوستی و مقاومت تجلی دارد
- اخبار استانها
- اخبار خوزستان
- 21 فروردين 1405 - 09:38
به گزارش خبرگزاری تسنیم از اهواز، به مقر آمدهام. به قرارگاه آراموقرار گرفتنِ اینشبهایم، به میقاتِ یارانِ انقلابی، به مجمعِ عهدِ جمعی.
سوز سرما، صورتم را سیلی میزند؛ پوست تنم را مورمور میکند و چشمهایم را میسوزاند. ضربِ شستِ سرما هرچقدر هم که سنگین باشد، حریفم نمیشود. مشتش را میخوابانم. پیروز نهایی این نبرد، منم.
در همین حین که عقربههای ثانیهشمار و دقیقهشمار دنبال هم میدوند، تعدادمان هم بیشتر میشود. انگار میکنم قطرهای بازیگوشم که از لای انگشتان ابر سر خورده و به خیل دوستانش در رودخانه رسیده. حضور دختربچههای روسریبهسرِ کاپشنصورتیپوشِ پرچمبهدست بیش از همه به چشم میآید.
محله در مشتمان و خیابان در قرقِمان است. یک سر، مردان شعار سر میدهند. یک سر، زنان مشت گرهکرده حواله آسمان میکنند. دختربچهها هم در بهشت برزخی میان پدران و مادران، پرچم ایران تکان میدهند؛ همان پرچمهایی که چوبشان از قد آنها بلندتر است.
دستهای کوچک با چوب پرچم خو گرفتهاند
شب، پشت شب؛ ساعت، پی ساعت؛ نفسبهنفسِ سرما نفس زدن؛ دست بالا نگه داشتن و پرچم تکان دادن، حتماً کار سختی است. آن هم برای دستهای کوچک، ظریف و لطیفی که پیش از این سنگینترین وزنهای که به خود دیدهاند، کیف و کوله مدرسهشان بوده. اما حالا، شبهاست که این دستها با چوب پرچم و سرما خو گرفتهاند تا اجنبیجماعت به پروراندنِ خیالِ خامِ باطل خو نکند.
درست است که روزها، درِ مدارس تخته شده و دانشآموزان و مادران ستمکششان به مدرسه مجازی اجباری کوچانده شدهاند، اما شبهاست که کف خیابانهای شهر برای آزادگان، کلاس درس حضوری برپاست. هر شب، روی تخته سیاه خیابان، یک مشق نقش میبندد: «تا پای جان برای ایران».
آسمان گریه کرد و جوی خشک احیا شد
از تنفس هوای سرد، تیغه بینیام یخ زده و دردناک شده. سرما دست روی رگ غیرت سینوسم گذاشته. کم مانده تا باد و عود کند. سرما چه خیال کرده؟ از میدان به در کردنم را در خواب ببیند.
خیسی نرم و لطیفِ مخملی، مهمان پیشانیام میشود. به بالا نگاه میکنم. دل شَبَقِ آسمان گرفته؛ هوای گریه دارد. کمکم اشکهای آسمان بر گونه زمین جاری میشود و جوی خشک کنار جدول خیابان، احیا میشود. جوی جان میگیرد و آب از دلش روان میشود. باد که میوزد، زیبایی پرچم سهرنگمان بیشتر میشود. حالا، سبز، سفید و سرخِ رقصان در آغوش باد، بیش از هر زمان دیگری دلبری میکند.
حاجآقا گفت امروز همان روزهای کربلاست
گوشه خیابان، رو به جماعت قدردان و پاسبان، در جایگاه ساده و بیتکلفی که نه خبری از باند و اسپیکرهای غولآساست و نه نشانی از پسزمینهای آرایششده با بنر و اسپیسهای غولپیکر، حاجآقا میکروفون به دست گرفته و با سلام و صلوات شروع میکند. لبهای مرطوب از اشکهای آسمان به عطر دلنشین ذکر شریف صلوات معطر میشود.
حاجآقا در اولین جملهاش به مردم غیور و با جرئت و جسارتِ جنتمکان ایران عزیز، مرحبا نثار میکند. اراده مردمی که باد و باران و طوفان نمیشناسند را تحسین میکند و میگوید: «زمانه امروز، درست مانند زمانه پیغمبر(ص) و حضرت ابیعبدالله علیهالسلام است. شمایی که روزی شعار سر میدادید "ای کاش بودم کربلا، میشد سرم از تن جدا"، امروز به امام و رهبر شهید خود اقتدا کردید و به شعارها جامه عمل پوشاندید.»
روایتی از یک مادرِ مانتوآبی در میان جمعیت سیاهپوشان
باران شدت میگیرد. نور زردرنگ تیر چراغ برق، روی تن خیس آسفالت سرد کف خیابان میدرخشد. به سمت مقبره مطهر شاه ابوالحسن معروف به «شاهمرد» راه میافتیم. مسیر را پیاده گز میکنیم. جماعتی زنِ چادرسیاهبهسریم که پشت سر مردها، سیاهی شب را میشکافیم و جلو میرویم.
جایی در بین جمعیت، میخ سیاهچادر نگاهم کوفته میشود. زن جوانی است با پوششی متفاوت. مانتوی آبی کاربنی به تن دارد. شال سبز کمرنگِ رنگپریدهاش فراموش کرده بلوطیهای ترد و تازه جلوی سرش را مجحوب کند. بچه به بغل دارد؛ یکسال و چند ماهه. حسابی بچه را بقچهپیچ کرده.
مادر است دیگر. در سوزوسرما، مهرش در کاپشن آبی آسمانی با طرح گل بابونه و آستر حولهای سفید، کلاه پشمی نخودیرنگ و شلوار گرم سورمهای خلاصه میشود که به تن کودک پوشانده. سوژه نابی است. محال است بگذارم از چنگم دربرود.
دعای خیر مادر اهوازی در قطاری که به سوی مقبره شاهمرد حرکت میکرد
به سمتش پا تند میکنم. جلوی روسریام را صاف و چادرم را تراز میکنم. سلام و احوالپرسی گرمی هدیه میکنم. قبول باشدی میگویم. در همین حین به سرعت موبایل را از اعماق کیفم بیرون میکشم و دوربین را باز میکنم. حرف را ادامه میدهم و میگویم: «موقع بارش باران یکی از مواقع استجابت دعاست. رو به دوربین چه دعایی میکنید؟»
لبهایش به لبخند ملیحی کش میآید. کودک در آغوشش را از این شانه به آن شانه میبرد و با همان لبخند زیبا رو به دوربین میگوید: «امیدوارم کشورمان همیشه سربلند و پیروز باشد و برای رزمندگان اسلام و همه کسانی که برای امنیت میهنمان تلاش میکنند، آرزوی موفقیت دارم.»
ضبط را پایان میدهم. این فیلم را گرفتم تا یادم بماند در بزنگاههای تاریخی و تنگههای احد زمانه، چه شیرزنانی با چه پوششی پشت پرچم کشورمان درآمدند که میهندوستی در خاک ایمان ریشه میدواند.
از خیابان خیس تا گرمای بخاری حرم شاهمرد
دعای خیر همولایتی باغیرتم مختصر بود؛ اما موجز و مفید. از اعماق بطنها و دهلیزهای قلبم میخواهم که نامه دعایش به مهر و امضای باری تعالی ممهور شود و خداوند فرشتگانی را به رسیدگی عریضه الهیاش امر کند.
زیرصدای مکالمه گرم و صمیمی شبانهمان، صدای حسین طاهری است که میخواند: «هانْسی گروهون بِلَه مولاسی وار، شیعهلَرین حضرت عباسی وار.» برای شیرخوارهای که به بغل دارد، خیر میخواهم و عاقبتبهخیری. گرم تشکر میکنم و صمیمانه خداحافظی.
با جمعیت یکی میشوم. کم مانده تا به مقصد برسیم. به مقبره شاهمرد که نزدیک میشویم، نوبت حامد زمانی میرسد که میانداری کند. قطعه الکترون را میخواند. حالا دیگر، سیاهیلشکر اسلام رسیده جلوی مقبره شاهمرد.
چای داغ در لیوان پلاستیکی؛ روایتی از جنس زندگی زیر آتش
زنها دستهدسته وارد میشوند. خلع نعلین میکنیم و بالواد المقدس طوی میشویم. همین که داخل میشوم و پا روی فرش سرخ میگذارم، هرم دلپذیر هوای گرم به استقبالم میآید. بخاری روشن است و هوای داخل بهغایت مطبوع. زنها و کودکان چهارزانو زده دورتادور شبستان نشستهاند.
هنوز خوب جاگیر نشدهام، هنوز صورتم نمناک است و چادرم خیس که سینی چای داغِ خوشرنگولعابی جلویم سبز میشود. دخترک نُه، دهسالهای است که تازهتکلیف شده. ظریف و لطیف، «بفرمایید» میگوید. چای تعارفم میکند.
لیوانش پلاستیکی است و محکم؛ از همان لیوانهای چای که در قطار و طیاره میدهند دست مسافران. چای داغ و لیوان پلاستیکی، ترکیب توصیهشدهای نیست؛ برای عافیت تن و بدن آدم ضرر و برای طبیعت مخاطره دارد. اما همین هم لنگهکفش است در بیابان. لبسوز و لبدوز بودن چای، نامرغوبی لیوانش را غبار مینشاند.
پیروز این میدان، ما هستیم
نفس عمیقی میکشم. قلوپ اول چای را مینوشم. کامم را گرم میکند. حالا دیگر، نم صورتم خشک شده و یخ تیغه بینیام، آب.
صحبت زنها گل انداخته و کودکان سرگرم بازیگوشیاند. زندگی زیر آتش جنگ و موشکباران هم ادامه دارد؛ این همان چیزیست که قائد شهیدمان از ما خواست.
با خیال راحت، قلوپ بعدی چای را مینوشم.
بالاخره هرچه که باشد؛ پیروز این میدان، ما هستیم.
یاداشت از یاسمین باعثی
انتهای پیام