این بار کارتِ دیدار نداشتیم/ اربعین «عزیزِ ملت» در خیابان کشور دوست

گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم – صبح‌های زودِ خیابان کشوردوست همیشه حال و هوای خاصی داشت؛ آن ساعت‌های گرگ‌ومیش که هنوز شهر کاملاً بیدار نشده بود اما این خیابان جان می‌گرفت. مردمی که کارت دیدار در دست، آرام آرام در صف می‌ایستادند، نگاهشان به درِ بیت بود و دلشان در حسینیه امام خمینی.

همه منتظر همان لحظه‌ای بودند که پرده‌های بیت کنار برود و ساکن این خانه ساده، بر همان صندلی بی‌تکلف روی زیلوهای آبی‌رنگ تکیه بزند و سخن بگوید؛ سخنانی که برای خیلی‌ها فقط یک دیدار نبود، بلکه رویدادی بود که می‌توانست معادلات جهان را دگرگون کند.

خیابان کشوردوست برای بسیاری از مردم، خیابان خاطره‌ها بود. اما امروز حال و هوای این خیابان با همیشه فرق داشت.

مردم با چشمانی اشکبار و دل‌هایی لبریز از دلتنگی برای رهبر شهیدشان آمده بودند؛ چهل شبانه‌روز از آن روزها گذشته بود و حالا جمعیتی که در میدان ایستاده بود، آمده بود تا با ساکن خیابان کشوردوست وداع کند.

نخستین چیزی که نگاه‌ها را در ورودی بیت به خود جلب می‌کرد، تصویر بزرگ آقا بود که بر دیوار نصب شده بود. مردم مقابل آن می‌ایستادند، مکث می‌کردند، به تصویر خیره می‌شدند و بعد اشک بی‌اختیار از چشمانشان جاری می‌شد. برخی کفن به تن کرده بودند؛ نشانه‌ای از عهد و آمادگی.

بعضی دیگر روی بلوک‌های سیمانی که مقابل یکی از ورودی‌های بیت قرار داده بودند، برای آقای شهیدشان جملاتی می‌نوشتند؛ از دلتنگی، از درد فراغ، از خشم و از فقدانی که به باورشان تا سال‌های سال در دل تک‌تک ایرانی‌ها باقی خواهد ماند.

جمعیت، طیفی از همه نسل‌ها بود؛ از نوزادی چندروزه در آغوش مادر گرفته تا پیرمردی عصا به دست و پیرزنی که روی ویلچر نشسته بود. زن و مرد، کودک و نوجوان، همه آمده بودند.

چند بار خواستم با برخی از مردم گفت‌وگو کنم، اما بیشترشان فقط سر تکان می‌دادند. اشک اجازه حرف زدن نمی‌داد؛ گویی کلمات در گلو گره خورده بود.

در انتهای خیابان دانشگاه، موکب‌هایی برپا شده بود و از عزاداران پذیرایی می‌کردند. دسته‌های عزاداری یکی پس از دیگری از کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف به کشوردوست می‌رسیدند. صدای دمام جوانان در فضا می‌پیچید، نوای مداحی هلالی و رسولی بلند بود و مردم به سر و سینه می‌زدند.

انتهای خیابان جایگاهی برپا شده بود با تصویری از آقا؛ همان عکس آشنایی که دستش را بالا برده و در بیت به مردم سلام می‌دهد. بسیاری از مردم مقابل آن تصویر می‌ایستادند و لحظه‌ای طولانی نگاه می‌کردند؛ انگار هنوز هم همان سلام ادامه دارد، انگار هنوز هم دارد به مردمش می‌گوید که به داشتن چنین مردمی افتخار می‌کند؛ مردمی که دشمن را در میدان جنگ مأیوس کرده‌اند.

پرچم‌های لبنان در کنار پرچم‌های ایران در دستان مردم دیده می‌شد. جمعیت یک‌صدا شعار می‌داد:  
«اسرائیل بی‌ریشه، لبنان تنها نمی‌شه...»

مداح «ای ایران، ای سرای امید» می‌خواند و می‌گوید: آن شبی که رهبر شهیدمان به حاج محمود کریمی گفت «ای ایران بخوان» یادتان هست؟

چهره‌های مردم اما چیز دیگری می‌گفت؛ چهره‌هایی که در آن‌ها غم، خشم، دلتنگی، خستگی و بی‌خوابی در هم آمیخته بود. احساسی جمعی که به سختی می‌شد آن را در چند کلمه خلاصه کرد. مردمی که انگار ناگهان در برابر فقدانی بزرگ ایستاده‌اند؛ شبیه کودکی که مادرش را گم کرده باشد، مقابل قتلگاه رهبرش می‌ایستد، اشک می‌ریزد و فریاد می‌زند.

اذان مغرب که گفته شد، جمعیت نه‌تنها کم نشد بلکه لحظه به لحظه بیشتر هم می‌شد. با تاریک‌تر شدن هوا، چراغ‌های قرمز رنگی در خیابان روشن کردند. کشوردوست در آن نور سرخ حال و هوایی دیگر پیدا کرده بود؛ گویی خیابان رنگ یک قتلگاه را به خود گرفته است.

حدادیان «یاد امام و شهدا» می‌خواند و جمعیت اشک می‌ریخت. مداح بعدی روضه مادر می‌خواند و مردم، به یاد رهبر و شهدای جنگ رمضان، از اعماق وجود گریه می‌کردند.

در میان جمعیت ایستاده‌ام. احساس می‌کنم پاهایم بر کف خیابان کشوردوست قفل شده است. روبه‌روی کوچه بیت ایستاده‌ام. قاری سوره الرحمن را تلاوت می‌کند و صدای گریه مردم بلندتر می‌شود.

چند لحظه بعد صدای رهبر شهید از بلندگوها پخش می‌شود؛ و ناگهان موجی از گریه در میان جمعیت می‌پیچد، چنان که گویی صدای اشک‌ها تا آسمان بالا می‌رود.

در دل خود زمزمه می‌کنم:

عزیزتر از جانم...

ما عادت نداشتیم این‌گونه تا دم بیت بیاییم.  
ما همیشه صبح‌های زود، کارت دیدار به دست، در کوچه‌های این محله می‌دویدیم؛ مثل کودکانی ذوق‌زده که می‌خواستند ردیف‌های اول حسینیه نصیبشان شود، شاید که تو را بیشتر ببینیم.

عزیز ما، عزیز ملت ایران...

اما حالا ببین؛ آمده‌ایم روبه‌روی خانه‌ات.  
این بار اما نه با شوق دیدار،  
بلکه با چشمانی اشکبار؛  
مثل کودکانی که مادرشان را گم کرده باشند.

و کشوردوست، امشب، خیابان دلتنگی یک ملت بود.

انتهای پیام/