وطن در آینه دیگری
- اخبار فرهنگی
- اخبار دین ، قرآن و اندیشه
- 19 فروردين 1405 - 18:31
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در میانه دههای که صدای جنگ در گوشهوکنار ایران میپیچید، بهرام بیضایی راهی دیگر برگزید. او به جای آنکه روایتگر صحنههای مستقیم نبرد و قهرمانیهای نظامی باشد، نگاه خود را به جایی دوخت که کمتر دیده میشد؛ به زندگیهایی که در سایه جنگ شکسته بودند. کودکانی که خانه و خانوادهشان را از دست داده بودند و زنانی که ناگهان باید جهان را به تنهایی بر دوش میکشیدند.
در چنین بستری «باشو، غریبه کوچک» متولد شد؛ فیلمی که سالها بعد در نظرسنجیهای منتقدان ایرانی بارها در شمار بهترین آثار تاریخ سینمای ایران قرار گرفت. اما اهمیت آن تنها در موفقیت سینماییاش نیست، بلکه در پرسشی است که درباره انسان، وطن و همدلی پیش میکشد.
بیضایی در این فیلم وطن را نه بهعنوان مرزی بر نقشه، بلکه بهعنوان تجربهای انسانی تعریف میکند؛ مجموعهای از آداب، دردها، زبانها و امیدهایی که در کنار یکدیگر معنای سرزمین را میسازند. در نگاه او، وطن جایی نیست که تنها با شعار از آن سخن گفته شود، بلکه جایی است که در آن انسانها رنج یکدیگر را میفهمند.
«باشو، غریبه کوچک» روایت برخورد دو جهان است؛ جنوب سوخته از جنگ و شمال آرام و بارانی. کودکی که از دل خاکستر خوزستان آمده، در میان سبزی بیپایان شالیزارهای گیلان پناه میگیرد. این تقابل تنها تصویری جغرافیایی نیست، بلکه گفتوگویی است میان ویرانی و امکان زندگی دوباره.
در مرکز این جهان، زنی گیلک به نام نایری ایستاده است. او زبان باشو را نمیفهمد، همانگونه که باشو نیز زبان او را در آغاز درنمییابد. اما چیزی عمیقتر از زبان میان آن دو شکل میگیرد: فهمی مادرانه از درد. در اینجا بیضایی نشان میدهد که همدلی پیش از آنکه واژه باشد، تجربهای انسانی است.
فیلم با ظرافت نشان میدهد که زبان میتواند هم دیوار باشد و هم پل. در ابتدا باشو با گویش عربی خوزستانی سخن میگوید و نایری به گیلکی پاسخ میدهد. دو جهان متفاوت در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. اما کمکم احساسات، حرکات و نگاهها جای کلمات را میگیرند و راهی برای ارتباط میگشایند. وقتی باشو در نهایت به زبان فارسی با کودکان دیگر سخن میگوید، آن لحظه تنها یادگیری یک زبان نیست؛ لحظهای است که تفاوتها در افق همزیستی معنا پیدا میکنند.
طبیعت شمال نیز در این روایت صرفاً پسزمینه نیست. جنگل، باران و شالیزارها حضوری زنده دارند؛ گویی زمین خود میکوشد زخمی را که جنگ بر روح یک کودک گذاشته، آرامآرام التیام دهد. باشو در دل این طبیعت، از خاطرات آتش و دود فاصله میگیرد و امکان زیستن دوباره را کشف میکند.
در نگاه بیضایی، قهرمانان واقعی جنگ نه ارتشها هستند و نه دولتها. قهرمانان کسانیاند که در سکوت زندگی، انسانیت را حفظ میکنند؛ مادرانی که کودکی غریبه را میپذیرند و کودکانی که بدون توجه به مرزهای قومی با یکدیگر بازی میکنند.
باشو در این معنا تنها یک کودک آواره نیست. او استعارهای از آینده است؛ آیندهای که از دل رنج و ویرانی میآید اما میتواند در زمینی تازه رشد کند. پذیرش او توسط نایری و روستاییان، پذیرش امکان همزیستی در سرزمینی چندقومیتی است.
بیضایی با این فیلم یادآوری میکند که وطن پیش از آنکه خاک باشد، رابطه است. رابطهای میان انسانهایی که درد یکدیگر را به رسمیت میشناسند. وقتی نایری دست باشو را میگیرد، مرزی ناپیدا فرو میریزد؛ مرزی میان زبانها، قومیتها و تجربههای متفاوت زندگی.
از همین رو «باشو، غریبه کوچک» تنها داستان یک کودک نیست. این فیلم تأملی است درباره اینکه چگونه میتوان در جهانی پر از تفاوت، خانهای مشترک ساخت. خانهای که در آن غریبهای کوچک، در آغوش مادری دیگر، بیهیچ ترجمهای احساس کند به جایی رسیده که میتوان آن را وطن نامید.
انتهای پیام/