دلنوشته‌ای به یاد دریادلان عاشق و جان‌برکف ناوشکن دنا

به گزارش روز شنبه خبرگزاری تسنیم دفتر جزایر خلیج فارس، پسرم عاشق دریا بود. از بچگی دریا رو دوست داشت. وقتی گفت میخوام دریادار بشم، قند تو دلم آب شد. برای من مادر که همین یه پسر رو داشتم و از چندسال پیش که پدرش شهید شده بود، تنهایی بزرگش کرده بودم، هیچ‌چی به اندازه موفقیت و خوشحالی پسرم مهم نبود.

روزی که می‌خواست بره اولین مأموریت با خوشحالی گفت: «مامان، بالاخره به آرزوم رسیدم. داریم می‌ریم آب‌های آزاد مأموریت.»

تو اون لباس سفید خیلی برازنده و رشید بود. دلم براش غنج رفت. گریه‌ام رو فروخوردم. محکم بغلش کردم، از زیر قرآن ردش کردم و پشت سرش آب ریختم.

مگرنه اینکه به آرزوش رسیده بود... پس چرا نگرانی؟ چرا ناراحتی؟

بعضی روزها می‌رفتم جلوی ساحل، به دریا خیره می‌شدم و زیرلب دعا می‌کردم.

برام عکس می‌فرستاد و من کیف می‌کردم. با وجود اینکه قبلاً هم برای درس و کارش خیلی می‌شد که از هم دور باشیم، ولی این‌دفعه خیلی طول کشید.

چندماه..... تنها بودم. سعی می‌کردم با دعا و ذکر خودم رو آروم نگه دارم.

تا اینکه جنگ شد. دلشوره دست از سرم بر نمی‌داشت.

چندروزگذشت. خبری نیامد. نه پیام، نه عکس، نه خبری.انگار زمان برای من متوقف شده بود. هر روز ساعت‌ها به تلفن خیره می‌ماندم. گاهی خیال می‌کردم زنگ می‌خورد، اما بی‌خبر بودم.

یک شب، به ساحل رفتم. دریا آرام بود. ماه روشنی می‌انداخت. روی شن‌ها نشستم و گفتم: «دریا، من یه پسر دارم که عاشقت شده. تو فقط می‌تونی نگهش داری. اگه می‌خوای چیزی ازش بگیری، به من بگو.

روز سیزدهم اسفند، تلویزیون روشن بود. گزارش خبری: «کشتی دنا... به همراه خدمه... توسط دشمن.....ناجوانمردانه....»

قلبم ایستاد...صدا قطع شد...فقط سکوت.....

به عکس روی میز نگاه کردم...لبخند می‌زد...

پسرم به آرزوش رسید و رفت پیش پدرش که خیلی دلش براش تنگ شده بود.

من هنوز منتظرم.یه منتظر....یه مادر

پسرم برنگشت....

من موندم و تنهایی و دریا....

انتهای پیام/7558