شبی که سمنان شبیه یک خانه شد؛ خانهای با میلیونها چراغ روشن
- اخبار استانها
- اخبار سمنان
- 11 فروردين 1405 - 13:16
به گزارش خبرگزاری تسنیم از سمنان، آن شب، سمنان شبیه هیچکدام از شبهای معمولش نبود؛ شهر، حالوهوای خیابانی شلوغ را نداشت، بیشتر به حیاط یک خانه بزرگ میمانست که همه اهلش از هر کوچه و محلهای، آرامآرام خود را به دل آن رسانده باشند. از همان لحظهای که نخستین جمعیت در میدان اصلی و خیابانهای منتهی به آن گرد آمدند، میشد فهمید این فقط یک تجمع نیست؛ این حماسهای از همدلی است که از دل مردم برآمده و در چهره تکتکشان میدرخشد.
دستهدسته خانوادهها، پدران با چهرههای آفتابسوخته، مادران با چادرهای مشکی مرتب، دختران نوجوان با روسریهای رنگی و پسرهای پرانرژی، در کنار هم راه میرفتند. پیرمردی با عصا، دست نوهاش را محکم گرفته بود؛ گویی از نسلهای دور، روایت غیرت و مهربانی را به نسل امروز میسپرد. در گوشه دیگر، گروهی از جوانان دانشجو، با چهرههایی خسته اما مصمم، از دانشگاه خود را به جمع رسانده بودند؛ روی دستشان پلاکاردهایی ساده بود اما از چشمانشان میشد فهمید ایمانشان به آنچه برایش آمدهاند، عمیق است.
روشنتر از روز در شب تجمع
هرچه هوا تاریکتر میشد، شهر روشنتر به نظر میرسید. چراغهای خودروها صف کشیده بودند؛ نه فقط برای حرکت، که برای خدمت. بسیاری از رانندگان، شیشهها را پایین کشیده و با لبخند مسافران ناشناس را دعوت میکردند. یکی از آنها، مردی حدوداً چهلساله با چهرهای آشنا و لباس کار آغشته به گرد و غبار روزانه، میگوید: «امشب، شبِ “من و تو” نیست، شبِ “ما”ست. هر کس پیاده برگردد، انگار بخشی از این "ما" را جاماندهایم؛ تا جایی که جا دارم، مردم شهرم مهمان من هستند.»
سر هر چهارراه، خودروها آرام میایستادند تا جمعیت عبور کند. وقتی مادران، کودکانشان را دست به دست از میان جمعیت رد میکردند، رانندگان با حوصله صبر میکردند. گویی هرکس، خودش را مسئول قدمهای کوچک آن بچهها میدانست. نگاههای نگران، به لبخند تبدیل میشد و انگار هر توقف کوتاه، تمرینی برای صبوری و احترام بود. در این ازدحام، هیچ بوق بیحوصلهای به گوش نمیرسید؛ تنها صدای زمزمهها، دعاها و گاه صلواتهایی که آرام، اما پیوسته، فضا را پر میکرد.
نمایش روح جمعی در دل شهر
در حاشیه میدان، موکبهایی برپا شده بود که هر کدام، تکهای از روح جمعی این شهر را به نمایش میگذاشتند. یکی چای گرم و خرما، دیگری شربت خنک، و آن سوتر موکبی که شلوغتر از همه بود؛ موکبی که در آن، خطاطان خوشذوق، دلنوشتههای مردم را روی مقواها و کاغذهای رنگی مینوشتند. صفی از زن و مرد، پیر و جوان، پشت سر هم ایستاده بودند تا جملهای از دلشان را به دست آن قلمها بسپارند؛ جملههایی که شاید کوتاه بودند، اما هر کدام داستانی طولانی پشت سر داشتند.
در این میان، دختربچهای با چادر کوچک و مقنعهای که کمی برایش بزرگ بود، خجالتزده به خطاط نزدیک شد. نگاهها سمت او برگشت. با صدایی لرزان اما مصمم گفت: «عمو… بنویسید: الو بهشت، میشه گوشی رو بدید به آقا؟ آخه خیلی دلم براش تنگ شده…». کلمات به محض آنکه از دهانش بیرون آمد، زمان برای چند ثانیه ایستاد. خطاط، دستش روی کاغذ لرزید؛ اشک در چشمانش حلقه زد و در اطراف، سکوتی مهربان همه را دربرگرفت. بسیاری، سرها را پایین انداختند تا کسی اشکهایشان را نبیند؛ اما براق شدن چشمها، خود زبان گویای قلبهایی بود که نرم شدهاند.
یکی از خانمهای حاضر در صف، مادر میانسالی که چادرش را کمی جلوتر کشیده بود، در حاشیه این صحنه به خبرنگار ما میگوید: «من برای فرزندانم آمدهام. دوست دارم بزرگ شوند و بدانند شهرشان فقط از خاک و آسفالت ساخته نشده؛ از خاطرهها، اشکها و این جور دلتنگیهای پاک هم ساخته شده است. این بچهها باید ببینند که ما کنار هم میایستیم، تا فردا آنها هم کنار هم بایستند.»
سمنان یک خانواده است
چند قدم آنطرفتر، جوانی با چهره آفتابسوخته و لباس ساده محلی، پلاکاردی در دست دارد که رویش با خطی درشت نوشته: «سمنان یک خانواده است». وقتی از او میپرسیم چرا این عبارت را انتخاب کرده، کمی مکث میکند و میگوید: «من از یک روستای اطراف آمدهام. همیشه فکر میکردم شهر بزرگ یعنی جدایی و بیخبری از هم.
اما این چند شب فهمیدم اشتباه میکردم؛ اینجا وقتی کنار هم جمع میشویم، انگار همه یک فامیلیم؛ از محله باغدرفش تا محلات قدیمی، از کارگر و دانشجو تا کاسب و بازاری، همه در یک چیز مشترکیم؛ دلمان برای این خاک و برای هم میتپد.»
در گوشهای دیگر، حلقهای از نوجوانان دور هم جمع شدهاند. برخی پرچم به دست دارند، برخی پلاکارد، و بعضی فقط با نگاههای مشتاق و پر از سؤال، به جمعیت چشم دوختهاند. یکی از آنها، که دانشآموز سال آخر دبیرستان است، میگوید: «برای من، این اجتماع فقط یک مراسم نیست؛ یک کلاس درس است. اینجا یاد میگیرم که "شهرِ من" فقط اسمش در شناسنامهام نیست؛ مسئولیتی است که روی شانههایم گذاشته شده. شاید الان فقط بتوانم در این جمع حاضر شوم، اما فردا باید از همین امروز یاد بگیرم که چطور برای مردم شهرم مفید باشم.»
فضای اطراف، پر بود از ترکیب عطر چای داغ، دود اسپند، و نسیم خنکی که غبار خستگی روز را از چهرهها میشست. در لابهلای جمعیت، صدای مداحی آرامی از بلندگوها پخش میشد که بدون آنکه فریاد باشد، دلها را تکان میداد. بسیاری زیر لب، همراهی میکردند؛ بعضی با چشمانی بسته و دستهایی رو به آسمان، برخی با نگاهی خیره به افقِ چراغانیشدهی خیابانها. شهر، انگار با هر نفس مردمش، زندهتر میشد.
در میان روایتهای شنیدنی این شب، داستان مردی دهانبهدهان میچرخید که کارت معافیت از خدمت در دست داشت اما دلش آرام نمیگرفت. او همان روز به در یکی از مراکز نظامی شهر رفته بود و با صدایی محکم گفته بود: «من از خدمت معاف شدهام… اما آمدهام بدانم از کجا میتوانم برای خدمت داوطلب شوم. دلم میخواهد سهمی در آرامش مردمم داشته باشم.» این جمله، در نگاه بسیاری از حاضران، خلاصهای از روحیهای بود که این روزها در سمنان موج میزد؛ روحیهای که میان “حق” و “وظیفه” مرزی نمیدید، و خدمت را نه اجبار، که افتخار میدانست.
«من» هم سهمی دارم
یکی از دوستانش، که در همان اجتماع کنار ما ایستاده، با افتخار از او یاد میکند: «او میتوانست بهراحتی در خانه بنشیند و بگوید «سهم من تمام شده». اما نیامده که تماشاچی باشد؛ آمده که جزئی از این حماسه باشد. این روحیه، چیزی است که این روزها من در خیلیها میبینم؛ از جوانی که داوطلبانه نظم جمعیت را به عهده گرفته، تا دختری که بیهیچ چشمداشتی، لیوانهای چای را میان مردم پخش میکند.»
در دل این اجتماع بزرگ، حضور اقشار مختلف مردم تصویری کامل از یک جامعه زنده را به نمایش میگذاشت. کارگران با لباسهای ساده از سر کار مستقیم آمده بودند، معلمان با دانشآموزانشان، بازاریانی که زودتر کرکره مغازهها را پایین کشیده بودند، پزشکان و پرستارانی که هنوز کارتهای شناساییشان از یقه روپوش آویزان بود، و حتی چند روحانی جوان که در گوشهای مشغول پاسخ دادن به پرسشهای دینی و اجتماعی جوانان بودند. اینجا دیگر کسی از دیگری نمیپرسید که چه میپوشد و چه دارد؛ تنها سؤال مشترک همه این بود: «من در این اجتماع، چه سهمی میتوانم داشته باشم؟»
یکی از رانندگان تاکسی، که بیش از دو ساعت است بدون دریافت کرایه، مردم را از نقاط دورتر به محل اجتماع میرساند، با خندهای خسته اما صمیمانه میگوید: «این شبها، تاکسی من شبیه یک اتاق کوچک از همین خانه بزرگ است؛ هر مسافر، شده مهمان من. من معمولاً برای هر مسیر، کرایه میگیرم؛ اما امشب، دارم از شهرم “کرایه دل” میگیرم. این حس، با هیچ پولی عوض نمیشود.»
چراغ دل کسی خاموش نیست
هنگام بازگشت، خیابانها هنوز شلوغ اما آرام بودند. چراغهای خودروها در تاریکیِ ملایمِ شب، مثل ستارههایی روی زمین میدرخشیدند. دوباره همان صحنه تکرار میشد؛ رانندگانی که با یک اشاره دست، با یک «بفرمایید، جا داریم»، جمعیت را میان ماشینهایشان تقسیم میکردند. اینجا، هیچکس غریبه نبود؛ همه در سایه این اجتماع، به «آشنایی» رسیده بودند. پدری که دست پسر خردسالش را گرفته بود، در گوش او آرام گفت: «خوب نگاه کن پسرم… اینها، مردم شهر تو هستند؛ مردمی که در سختترین روزها هم، چراغ دلشان را برای هم خاموش نمیکنند.»
آن شب، سمنان فقط میزبان یک اجتماع نبود؛ شاهد تولد دوبارهی یک احساس مشترک بود؛ احساسی که میگفت: این شهر، تنها مجموعهای از ساختمانها، خیابانها و میدانها نیست؛ خانهای است که در آن هر کس برای دیگری چراغی روشن میکند، مهربانی از کوچهها عبور میکند و هوا با شور، احساس و انسانیت نفس میکشد. و شاید، سالها بعد، وقتی کودکان امروز به بزرگسالی برسند، این شبها را نه بهعنوان یک خبر، که بهعنوان خاطرهای مقدس به یاد بیاورند؛ خاطره شبهایی که سمنان، بیش از همیشه شبیه یک خانه بود.
گزارش از: آذر پژمان
انتهای پیام/363/