خیابان؛ مسلخ روشنفکری

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، یکی از برجسته ‌ترین وجوه وقایع اخیر در ایران، نه صرفاً حضور فیزیکی مردم در صحنه، بلکه «نسبتی» است که این حضور با بخش‌هایی از نخبگان و مدعیان اندیشه برقرار کرد؛ نسبتی که بیش از آنکه هم‌پوشان و هم‌گرا باشد، شکاف‌آلود، سرد و پرسش‌برانگیز به نظر می‌رسد. خیابان در هفته‌های گذشته گویی حکم یک «صافی» بزرگ را پیدا کرد که چیزهایی را آشکار نمود که در شرایط عادی کمتر خود را نشان می‌دادند. سوال سهمگین و تاریخی که امروز پیش روی ماست، این است که در شرایطی که بخشی از مردم در مواجهه با یک تهدید عینی علیه ایران در خیابان بودند، چطور طیف‌هایی از نخبگان در خصوص جنگی که کیان کشور را هدف قرار داد، سکوت کردند و در بهترین حالت، تماشاگر حاشیه‌نشین باقی ماندند؟ این شکاف عمیق، بیش از آنکه سیاسی باشد، ریشه در یک گسست معرفت‌شناختی دارد که می‌توان آن را تقابل میان «عقلانیت زیسته» و «عقلانیت محاسبه‌گر» نامید.

در سطح جامعه و در میان توده مردم، آنچه فعال شد، نوعی عقلانیت زیسته بود؛ مردمی که نه از خلال چارچوب‌های انتزاعی و تئوری‌های پیچیده، بلکه از دل تجربه روزمره و لمس مستقیم خطر، موقعیت را فهم کردند. برای این مردم، مسئله ابداً یک بحث نظری درباره ساختار سیاسی یا نقدهای آکادمیک نبود، بلکه مواجهه با یک «وضعیت عینی» و تهدیدی بود که به کلیت زندگی و سرزمین‌شان مربوط می‌شد. در چنین اتمسفری، کنش آن‌ها نیز متناسب با همین درک شهودی شکل گرفت؛ حضور، همبستگی و نوعی اعلام «ما بودن». به همین دلیل است که در لحظه بحران، خیابان میان بدحجاب و باحجاب یا کاسب و بسیجی، تمایز تعیین‌کننده‌ای نمی‌شناخت و همه را در زیر چتر دفاع از هویت ملی جمع می‌کرد. این همان چیزی است که پدیدارشناسانی چون ادموند هوسرل در تبیین زیست‌جهان به آن اشاره می‌کنند؛ جایی که حقیقت نه در کتاب‌ها، بلکه در بطن زندگی و در پیوند مستقیم با تجربه انسانی معنا می‌یابد.

در مقابل اما، بخش‌هایی از نخبگان با عقلانیتی متفاوت به این وضعیت نگریستند؛ عقلانیتی که می‌توان آن را «محاسبه‌گر» نامید. این مدل از تفکر، پیش از هر کنش و موضع‌گیری، به پیامدها، هزینه‌ها و نسبت آن با جایگاه خود در آینده می‌اندیشد. در این چارچوب، موضع‌گیری در شرایط جنگی، پاسخی به ندای وجدان یا ضرورت لحظه «اکنون» نیست، بلکه بخشی از یک سرمایه‌گذاری برای فردا محسوب می‌شود. همین نگاه چرتکه‌انداز و عافیت‌طلبانه است که در لحظه حساس تاریخی به احتیاط، تعلیق و در نهایت سکوتی مرگبار می‌انجامد. این نخبگان در حالی که جامعه زیر باران حوادث در حال کنشگری بود، پای شومینه محاسبات خود ماندند و نتوانستند میان نقد درونی به ساختار و تهدید بیرونی علیه هویت ملی، تفکیکی قائل شوند. برای برخی از این کنشگران، نقد چنان با نفی کلیت گره خورده است که در لحظه تهدید خارجی، امکان بازتعریف موقعیت و ایستادن در کنار مردم را از دست می‌دهندد.

واقعیت تلخ آن است که در سال‌های اخیر، بخش‌های بزرگی از فضای روشنفکری ما بیش از آنکه با تجربه زیسته جامعه در ارتباط باشد، در گلخانه چارچوب‌های نظری رسانه‌ای و شبکه‌های مجازی رشد کرده است. در این فضای گلخانه‌ای، «مردم» به یک مفهوم انتزاعی تبدیل می‌شوند؛ سوژه‌ای که نخبگان صرفاً «درباره» او سخن می‌گویند، نه «با» او. اما خیابان این فاصله را برهم می‌زند؛ خیابان جایی است که مردم دیگر یک مفهوم نیستند، بلکه یک واقعیت عریان و تپنده هستند که امکان هرگونه انتزاع‌سازی را محدود می‌کنند. همان‌طور که مسعود فراستی نیز تصریح کرد، خیابان این شب‌ها جای «تمیز شدن» روشنفکرهاست؛ یعنی زدودن زنگار تئوری‌های وارداتی و محاسبات شخصی در مواجهه با حقیقت میدان.

جامعه در چنین وضعیت بحرانی و سرنوشت‌سازی، هرگز منتظر موضع‌گیری‌های پیچیده، چندلایه و سرشار از تردید نخبگان نمی‌ماند و بر اساس درک اصیل خود از وضعیت، راهش را انتخاب می‌کند. اگر نخبگان و جریانات فکری نتوانند نسبت خود را با این واقعیت عینی و عقلانیت زیسته مردم تعریف کنند و همچنان در سطح انتزاع باقی بمانند، به طور طبیعی توسط منطق بی‌رحم تاریخ به حاشیه رانده شده و از معادله کنار می‌روند. پساجنگ، زمان تامل جدی در این باره است که چرا بخشی از نخبگان از درک موقعیت و برقراری نسبت میان «نقد» و «تعهد» ناتوان ماندند و چرا نتوانستند در لحظه نیاز، از برج عاج خود به سطح واقعیت جامعه نزدیک شوند.

یادداشت از: فاطمه هاشمی‌زاده

انتهای پیام/