روایت نخل و ناخدا؛ شهود در کرانه‌های خلیج

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، اسفندماه که از راه می‌رسد، بوی غریبی در هوای جنوب می‌پیچد؛ بویی که امسال با خون درآمیخت. ماجرا از بازگشت یک جمع نخبگانی از سفر حج آغاز شد. رفقای بنیاد ملی نخبگان، هنوز غبار کعبه بر تن داشتند که سودای دیدار با «نگهبان خلیج» آن‌ها را راهی بندرعباس کرد. تقارن این دو سفر، گویای حقیقتی فلسفی بود؛ طواف کعبه، مقدمه‌ای است برای طواف صاحب‌خانه در معرکه جهاد. شهید تنگسیری، با همان روحیه میهمان‌نوازی اصیل جنوبی، درِ خانه‌اش را - که همان ستاد فرماندهی در دل گرما بود - به روی مغزهای متفکر ایران گشود.

در عرف دیپلماتیک و نظامی، «فرمانده ارشد» در حصار پروتکل‌ها و محافظ‌ها پنهان است؛ اما در مکتب سلیمانی، فرمانده، پیش‌قراول محبت است. نود دقیقه پس از پرواز از تهران، وقتی چرخ‌های هواپیما بر باند تفتیده بندرعباس نشست، صحنه‌ای رقم خورد که تاریخ نظامی‌گری باید در برابر آن سر تعظیم فرود آورد. دریادار تنگسیری، شخصاً پای پله‌های هواپیما حاضر شدند.

ایستادن آن دریادار عالی‌رتبه در آفتاب سوزان برای خوش‌آمدگویی به چند جوان دانشجو، فراتر از یک احترام ساده، یک «مانیفست تربیتی» بود. این همان نقطه عطف فلسفی است؛ جایی که «قدرت» در برابر «دانش و نخبگی» فروتن می‌شود تا ثابت کند در تمدن نوین اسلامی، سلاح در خدمت صلاح است و سردار، خادم سربازان جبهه علم.

زیباترین فراز این روایت، لحظه‌ای است که دریادار تنگسیری، کلاه رسمی نظامی‌اش را - که نشان اقتدار او بر پهنه دریاها بود - از سر برداشت. او می‌دانست که برای اثرگذاری بر نسل «نخبه» و جوانانی که از پشت عینک تحلیل و نقد به جهان می‌نگرند، نباید با زبان تحکم سخن گفت. او چفیه‌ای بر سر بست؛ همان نماد ماندگار مقاومت و سادگی.

خودش پشت فرمان قایق تندرو نشست. این یعنی فرمانده، خود در متن معرکه است. با همان لهجه‌ای که به شیرینی نخل‌های میناب بود، برای بچه‌ها از خاطرات نبرد، از شکستن ابهت ناوهای آمریکایی و از امنیت پایدار خلیج گفت. او محصولات و تجهیزاتی را نشان می‌داد که محصول خون‌دل‌خوردن‌های همین جوانان بود، اما خودش بزرگترین «محصول» این کارخانه انسان‌سازی بود.

منطق ارسطویی در اینجا رنگ می‌بازد؛ چگونه می‌شود مردی که اقتدارش در پهنه آب‌های نیلگون، خواب را از چشم متجاوزان ناوگان پنجم دشمن ربوده است، روی عرشه ناو، سر سفره‌ای ساده کنار نخبگان بنشیند، لقمه بگیرد، شوخی کند و با تواضعی پدرانه، هم‌سفره‌ی جوانان نخبه شود؟ اینجاست که اخلاص سردار، رنگ و بوی حاج قاسم را می‌گیرد. او با تک‌تک بچه‌ها عکس گرفت؛ نه به عنوان یک مقام مسئول، بلکه به عنوان پدری که می‌خواهد خاطره این پیوند را برای همیشه ثبت کند.

بچه‌ها دلشان نمی‌خواست از او جدا شوند. او را در آغوش می‌کشیدند و در آن آغوش، بوی امنیت و آرامش را حس می‌کردند. این همان «کشش الهی» است که دل‌ها را به هم گره می‌زند. در پایان، او باز هم تا پای پرواز آمد. بدرقه‌ای که حالا می‌فهمیم، بدرقه با یک دنیا آرزو برای موفقیت این جوانان بود.

خبر شهادت این بزرگوار به دست اشقیا منتشر شده است، آن عکس‌هایی که در آن روز بهاری اسفند ثبت کردم، دیگر صرفاً چند فریم دیجیتال نیستند؛ آن‌ها «سند حقانیت» یک راه هستند. به سردار گفته بودم: «این فرهنگ را در هیچ جای دنیا نمی‌توان یافت.» و امروز با خون او، این جمله امضا شد.

دشمن آمریکایی و صهیونیستی گمان می‌کند با حذف فیزیکی تنگسیری‌ها، دریا را برای خود امن خواهد کرد، اما غافل است که او با آن سفر و آن دیدار، بذری در دل نخبگان این سرزمین کاشت که به زودی به طوفانی سخت بدل خواهد شد. دریادار تنگسیری ثابت کرد که اگر جوانان امروز، اندکی با «سلامی‌ها»، «حاجی‌زاده‌ها» و «نائینی‌ها» حشر و نشر داشته باشند، خواهند دید که این مردان، تجسم عینی اخلاق اسلامی هستند.

یادداشت از: دکتر محمد کرمی‌نیا

انتهای پیام/