بهیاد دخترکان زیباروی ایرانزمین و اینک جهان اشک میریزد
- اخبار استانها
- اخبار خراسان جنوبی
- 08 فروردين 1405 - 12:10
به گزارش خبرگزاری تسنیم از بیرجند، «بابا!... بابایی!... باباجونم!...»
اینک و درست در این لحظه، صدای ناله دختربچهای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش میرسد؛ نالهای تکاندهنده که نگاه مرا بهسوی خود فرا میخواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر میگیرد؛ در چندقدمی خود، دست کوچک کودکی را میبینم که بهسویم دراز شده است و هراسان و ملتمسانه به چشمهایم نگاه میکند و مرا به یاری میطلبد.
دختربچهای با کیفی کوچک و خونین ـ که عروسکی زیبا و خندان به آن نصب شده است ـ زیر خاکِ کلاسی ویرانشده، در حال جاندادن است و هر لحظه به مرگی دلخراش نزدیک و نزدیکتر میشود. کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده است و در پس گردوغبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.
با دیدن نگاه کودک بیگناه سرزمینم، بهشدت بر خود میلرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه میکند.
اینک نهتنها من که گویی همه جهان اشک میریزد و زمان برای لحظاتی متوقف میشود...
اکنون شهر کوچک میناب و همه ساکنان سوگوارش با جگرهای سوخته، به ویرانههای ناشی از موشکباران وحشیانهای خیره شدهاند تا شاید صدای تعدادی از دانشآموزان باقیمانده در زیر کوهی از آوار را بشنوند و آنان را از دل خاک بیرون بیاورند.
دختربچه زیبا و گرفتار در زیر آوار همراه با عروسکش با جسمی کوچک و اندامی خونین، آخرین نفسهای خود را میکشد و با دیدهای تیره و تار، از روزنهای باریک میان سنگ و تیرآهن و دیوار فروریخته، دستش را بهسویم نشانه رفته است تا به کمکش بشتابم و هوایی تازه به او برسانم و ناجی جان ضعیف و نحیفش باشم.
سکوت جایز نیست و باید هرچه سریعتر کاری کرد؛ پس بلافاصله و با عجله خود را به او میرسانم و سنگها و میلهها و آجرها و مصالح ریز و درشت را کنار میزنم... و دقایقی بعد، او در آغوش پدرش جا خوش میکند تا امدادگران مهربان، آژیرکشان او را به بیمارستان برسانند و زندگی تازهای به او هدیه دهند...
میخواهم باز هم میان ویرانههای ناشی از یک جنگ ناجوانمردانه قلم بزنم و از درد و خون و وحشت و ناله انسان امروز بگویم؛ از هواپیماها و بمبها و موشکهای مرگباری که در آسمان پاک سرزمینم جولان میدهند و جان میستانند و با بیرحمی تمام، کودکان و مردمان بیپناه دیارم را نشانه میروند؛ میخواهم از دختران زیباروی شهرم بنویسم که همراه با کولهپشتیهای مدرسهشان زیر خروارها آوار پرپر و مدفون شدند و از صدای فریاد شیون جانسوز مادران و کمرهای شکسته از غمِ سنگینِ پدرانی بگویم که کنار خرابهها و تکههای موشک منفجرشده، به سوگ نشسته و در بهت و سکوت، چشمهای گریان خود را بهسوی آسمان پاک خدا دوختهاند.
در گوشهای از آوار و بهروی تلی از خاک، از بلندگوی رادیویی نیمهشکسته، صدای غرش سهمگین و مداوم شلیک موشکهای مدافعان و دلاورمردان شجاع وطنمان شنیده میشود و با کمی فاصله از آن، پدران و مادران دیگری که با چنگ و دندان و با شتاب خاک و سنگ و سیمان را کنار میزنند تا شاید نشانی از فرزندان دلبند خود بیابند و بر چهره بیجانشان بوسه بزنند. گروههای نجات نیز با همه تجربه و توان، دلسوزانه و بدون لحظهای توقف به جنگ آوار رفتهاند تا هرچه زودتر به کودکان جانی تازه بدهند و آنها را به زندگی دوباره بازگردانند...
همچنان قلم میزنم و واژگان هر لحظه بیش از پیش بر کاغذ سفیدرنگ مقابلم نقش میبندند و کلمات شکل و معنا و مفهوم تازهای به خود میگیرند، اما میان هر چند کلمه نوشتهشده، صدای رعبانگیز عبور هواپیماها و انفجار وحشتناک بمب و موشک دشمن در گوشه و کنار شهر، مرا و دفتر و قلمم را گیج و سرگردان و پریشان میسازد و دانستههایم از ذهن و خیالم دور و ناپدید میشوند و ترس از مرگی دلخراش در جسم و جانم مینشیند و روح و روانم را بهشدت آزار میدهد.
خدایا! چرا اکنون چنین پریشانم و حال و روز خود را نمیفهمم؟! امروز صبح بیش از دویست و پنجاه دانشآموز، خوشحال و خندان از مادرشان خداحافظی کردند و راهی مدرسه شدند، اما هنوز تعداد زیادی از آنان بههمراه بخشی از کادر دلسوز آموزشی زیر آوار ماندهاند و تلاش برای نجات جانشان همچنان ادامه دارد. ناجیان پرتلاش هر چند دقیقه یک بار، کودکی زخمی یا شهیدی کوچک را از دل خاک بیرون میآورند و صدای نالههای سوزناک مردمان حاضر در فضای تاریک شب و ضجههای بلند و سوزناک مادران و خانوادههای داغدار، زمین و زمان را به آتش میکشد و اشکِ ستارگان سوگوار را بر پهنه زمین خونرنگ، جاری میسازد که:
"ای حسین جان! این کودکان مظلوم به کدامین گناه کشته شدند؛ بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!"
نمیدانم چرا امشب این همه سوگ و اجساد، دیگر به پایان نمیرسد و این غم و درد سنگین، از این مکان نمیگریزد و سکوت و آرامش در این خاک آتشگرفته و سوزان ساکن نمیشود؟ الهی! چرا در این لحظات حالوهوای غریبی دارم و بغض سنگینی راه گلویم را میفشارد؟ چرا احساس میکنم که دیگر فردایی و آفتابی وجود ندارد و هرگز صبح نخواهد شد و دیگر خورشید عالمتاب رخ نمینماید و به مردمان صبور، آزاده، نیکاندیش، شریف و شایسته سرزمینم سلام نمیگوید.
اینک از خود شکوه دارم که چرا در گوشهای از آوار مدرسه نشستهام و کاری از دستم برنمیآید، وای که چه کوچک و ناتوان شدهام امشب، بارها از خود میپرسم که؛ از صبح امروز که مدرسه و فرزندان کشورم مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفته است، تاکنون که پاسی از شب گذشته، چهکاری کردهام و چهقدمی در راه کمک به مردم داغدیده برداشتهام؟ در این لحظه چرا اینقدر مبهوت و ناتوان شدهام و کاری از دستم برنمیآید؟ چرا این قلم بهسختی حرکت میکند و مینویسد و کلمات بهراحتی بر صفحه سفید مقابلم نقش نمیبندد؟ و...، خدایا، چگونه میتوانم از دانشآموزان شیرینزبان و خندهها و شادیهای کودکانه و بازیگوشیهای زیبایشان بنویسم؟ چگونه از دلبریهایشان بگویم که همواره گل لبخند بر لب پدران و مادرانشان مینشاندند و آنان را لبریز از شادی و امید میکردند؟
نه، من دیگر نمیتوانم از انفجار مهیب و آوار هراسانگیز و ناله کودکانی بگویم که اینک زیر خروارها خاک محبوس و مدفون شدهاند و راه رسیدن به آنها و نجاتشان هر لحظه سخت و سختتر میشود. من قدرت نوشتن درباره استخوانهای شکسته و بدنهای بیسر و جسم تکهپاره کودکانِ پِرِسشده میان سنگ و سیمان و آهن و بِتُن را ندارم و نمیتوانم قلم بزنم و چیزی بگویم و...
اینک دیگر صورت و صدای خنده زیبای کودکان مهربان شهرم را نمیبینم و نمیشنوم و درست در این لحظه، تنها ناله دختربچهای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش میرسد؛ نالهای تکاندهنده که نگاه مرا بهسوی خود فرا میخواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر میگیرد؛ در چندقدمی خود، دست کوچک کودکی را میبینم که بهسویم دراز شده و هراسان و ملتمسانه به چشمهایم نگاه میکند و مرا به یاری میطلبد. کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده است و در پس گردوغبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.
با دیدن نگاه کودک بیگناه سرزمینم، بهشدت بر خود میلرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه میکند.
اینک نهتنها من که گویی همه جهان اشک میریزد و زمان برای لحظاتی متوقف میشود.
«بابا!... بابایی!... باباجونم...»
یادداشت از حمیدرضا نظری: نویسنده و کارگردان معاصر تئاتر
حمیدرضا نظری، نویسنده و کارگردان معاصر تئاتر، چند دهه در وادی والای ادبیات داستانی و نمایشی قلم میزند که حاصل آن انتشار بیش از 300 داستان، مقاله، یادداشت و فیلمنامه کوتاه در مطبوعات و خبرگزاریها و سایتهای اینترنتی است. از نوشتههای او میتوان به داستانها و نمایشهایی چون؛ "سمفونی شگفتانگیز شب و شیدایی، مادری در زیر باران فریاد میزند، مرگ یک نویسنده، پیامبری که اینک اشک میریزد، راز یک انسان، داستان خیالانگیز سفر عاشقانه من و پروانه، سکوت یک نگاه، دری بهروی دوست، این روزها دلم برای بوسهای تنگ میشود، کودکان تشنه سرزمین من و اشکی بهپهنای تاریخ" اشاره کرد.
انتهای پیام/+