مرثیه‌ای بر لکنت آکادمی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، یکی از بنیادین‌ترین و اصیل‌ترین وظایفی که در ذات و ماهیت علوم انسانی نهفته است، رسالت سنگین «توصیف» و «تبیین» است؛ توصیفی دقیق و موشکافانه از وضع موجود جامعه و جهان، و گاهی، در صورت وجود دغدغه‌مندی اصیل در میان کنشگران و اندیشمندان این عرصه، ارائه تجویزها و راهکارهایی عملی برای حل مسائل و عبور از بحران‌ها. روزها و ماه‌هایی که اکنون در حال سپری کردن آن هستیم، بدون شک در تاریخ معاصر این کشور بی‌سابقه و یگانه است. یکی از پیچیده‌ترین، چندلایه‌ترین و پرمخاطره‌ترین جنگ‌های تاریخ این ملت به وقوع پیوسته است؛ نبردی که مرزهای کلاسیک تقابل را درنوردیده است.

در چنین برهه حساس و تاریخی سرنوشت‌سازی، بدیهی‌ترین انتظار از علوم انسانی این است که از برج عاج آکادمی پایین آمده و به مثابه یک قطب‌نمای معرفتی و فهم‌ساز، شجاعانه وارد میدان شود تا توصیفی روشن و شفاف از واقعیت ملتهب ارائه دهد. انتظار می‌رود که این علوم، مرزهای غبارآلود را تبیین کرده و به جامعه‌ای که در معرض بمباران اطلاعاتی است، در فهم دقیق موقعیت استراتژیک و تاریخی‌اش کمک کند. اما آنچه در عمل و بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌آید و روان دغدغه‌مندان را می‌آزارد، نوعی سکوت سرد، لکنت زبان آزاردهنده یا در بهترین و خوش‌بینانه‌ترین حالت، حداقلی‌بودن و محافظه‌کارانه‌ترین شکل از مداخله علوم انسانی در این وضعیت بحرانی است.

درد و مسئله اصلی در این برهه، صرفاً غیبت چند چهره نامدار آکادمیک یا فقدان چند یادداشت پراکنده در روزنامه‌ها و مجلات روشنفکری نیست؛ بلکه فاجعه عمیق‌تر، غیبت یک «گفتمان تحلیلی منسجم»، پویا و درگیر با واقعیت است. در حالی که همه می‌دانیم جنگ امروز فقط در میدان نظامی و با ابزارهای سخت رخ نمی‌دهد و لایه‌های بسیار عمیق‌تری از آن در حوزه‌های شناختی، رسانه‌ای، اجتماعی، روانی و حتی فلسفی با شدتی بی‌سابقه جریان دارد، علوم انسانی در ایران هنوز نتوانسته است به‌عنوان یک دستگاه مفهومی کارآمد و یک ماشین تولید معنا، این وضعیت پیچیده را صورت‌بندی و تئوریزه کند. گویی ابزارهای مفهومی موجود، در برابر هیبت و پیچیدگی این نبرد ترکیبی، فلج شده‌اند و توانایی رمزگشایی از اتفاقات را از دست داده‌اند.

این وضعیت انفعال و سکوت سنگین زمانی تأسف‌بارتر، دردناک‌تر و البته پرسش‌برانگیزتر جلوه می‌کند که رفتار و کنشگری دانش‌آموختگان و متفکران علوم انسانی در ایران را با همتایان غربی‌شان در بزنگاه‌های تاریخی مقایسه کنیم. نمونه بارز و متأخر این تفاوت معنادار، یورگن هابرماس، فیلسوف و جامعه‌شناس نامدار آلمانی است که حتی در کهولت سن و تا پیش از مرگش، در قبال تحولات پیچیده و خونین خاورمیانه، موضعی صریح، فعال و کاملاً سیاسی اتخاذ کرد و از منظری خاص، با تمام وزن فلسفی خود به دفاع از یکی از طرف‌های درگیر پرداخت. در اینجا، فارغ از درستی یا نادرستی، حق یا باطل بودن این موضع و نقدهایی که به آن وارد است، آنچه به لحاظ جامعه‌شناسی علم اهمیت دارد، نفس «حضور» علوم انسانی در میدان منازعه است؛ حضوری که با اعتماد به نفس تلاش می‌کند جهان ملتهب را تفسیر کند، نظم نمادین بسازد و در افکار عمومی مداخله کند، حتی اگر این تفسیر در نهایت به‌شدت محل مناقشه، نقد و اعتراض قرار گیرد.

در نقطه مقابل این حضور فعالانه، وقتی به فضای فکری و آکادمیک ایران نگاه می‌کنیم، با نوعی احتیاط مفرط، محافظه‌کاری فلج‌کننده، خودسانسوری تحلیلی و حتی بدتر از آن، ناتوانی مطلق در تولید چارچوب‌های مفهومی بومی برای درک وضعیت مواجه می‌شویم. رشته‌های مادری چون جامعه‌شناسی، علوم سیاسی، روابط بین‌الملل و مطالعات فرهنگی که به‌طور طبیعی، ذاتی و تاریخی باید در چنین شرایط ملتهبی فعال شوند، نبض جامعه را به دست بگیرند و پیشقراول تحلیل باشند، یا در سطح توصیف‌های کلی، کلیشه‌ای و خنثی باقی مانده‌اند یا اساساً ترجیح داده‌اند وارد میدان مین‌گذاری‌شده‌ی تحلیل این بحران نشوند. این وضعیت انفعالی، پرسش‌های بسیار جدی، بنیادین و گاه ویرانگری درباره کارآمدی، استقلال فکری، رسالت اجتماعی و حتی «کاربردپذیری» نهاد علوم انسانی در ایران ایجاد می‌کند؛ پرسش‌هایی که اگر بی‌پاسخ بمانند، مشروعیت این علوم را در پیشگاه جامعه از بین خواهند برد.

در مواجهه با این نقد، ممکن است دانش‌آموختگان و اساتید علوم انسانی بلافاصله موضعی تدافعی گرفته و عنوان کنند که صدای آن‌ها در میدان پرهیاهوی سیاست و ملاحظات سخت امنیتی خفه شده است و در این ساختار، اساساً چه کسی به صدای نحیف و انتقادی ما گوش می‌دهد؟ اگرچه ممکن است محدودیت‌هایی وجود داشته باشد، اما به نظر می‌رسد تمسک به این گزاره، به‌هیچ‌وجه نافی وظیفه اخلاقی، روشنفکرانه و آکادمیک ایشان نیست. واقعیت این است که یکی از مهم‌ترین و پنهان‌ترین دلایل این سکوت را باید در بیماری مزمن «گسست میان نظریه و واقعیت» جست‌وجو کرد.

بخش قابل‌توجه و مسلطی از جریان علوم انسانی در ایران، به‌جای آنکه برآمده از بطن مسائل بومی، زیستِ انضمامی و درگیر با واقعیت‌های عینی، تاریخی و فرهنگی جامعه خود باشد، دهه‌هاست که به بازتولید، تکرار و تدریس چارچوب‌های نظری ترجمه‌ای، وارداتی و گاه کاملاً انتزاعی بسنده کرده است. در چنین شرایطی که ذهنیت آکادمیک درگیر مفاهیم ایزوله است، وقتی یک بحران واقعی، گوشت‌وپوست‌دار و بسیار پیچیده در کف خیابان یا مرزهای کشور رخ می‌دهد، این چارچوب‌های عاریتی توان توضیح و هضم آن را ندارند یا دست‌کم به‌سادگی قابل انطباق با این واقعیت سرکش نیستند. نتیجه این فقر تئوریک، چیزی جز نوعی سکوت شرم‌آور یا عقب‌نشینی تحلیلی به کنج امن کتابخانه‌ها نیست.

عامل کلیدی دیگر که در تحلیل این سکوت باید کالبدشکافی شود، پدیده «هزینه‌مند شدن تحلیل» در شرایط بحرانی و ملتهب است. در موقعیت‌های جنگی و امنیتی، هرگونه تحلیل، موشکافی و تفسیر، بالقوه می‌تواند از سوی جریان‌های مختلفِ قدرت یا حتی توده‌های مردم، به‌عنوان یک موضع‌گیری خاص سیاسی تلقی شود و برچسب بخورد. همین امر، بسیاری از پژوهشگران عافیت‌طلب را به احتیاط و سکوت وامی‌دارد. اما دقیقاً در همین نقطه بحرانی است که مرز و تفاوت ماهوی میان «علم زنده» و «علم منفعل» آشکار می‌شود. علم زنده و متعهد، حتی در شرایط به‌شدت پرهزینه و پرخطر، تلاش می‌کند با ابزار دقت آکادمیک، مسئولیت‌پذیری اخلاقی و شفافیت روشنفکرانه، به فهم وضعیت، تقلیل خشونت و روشن‌گری کمک کند؛ در حالی که علم منفعل و آکادمیِ بوروکراتیک، ترجیح می‌دهد در حاشیه امنِ مقالات علمی‌پژوهشیِ بی‌مخاطب باقی بماند و نظاره‌گر سوختن واقعیت باشد.

از سوی دیگر، در یک آسیب‌شناسی ساختاری، باید به ضعف مفرط و فقدان «نهادهای واسط» نیز اشاره کرد. در بسیاری از کشورهای غربی با سنت‌های دیرینه فکری، میان نهاد دانشگاه، رسانه‌های جریان‌ساز و عرصه عمومی (حوزه عمومی)، پیوندی بسیار فعال، ارگانیک و پویا وجود دارد. یک اندیشمند غربی، صرفاً در چارچوب تنگ کلاس درس یا آزمایشگاه محبوس باقی نمی‌ماند، بلکه از طریق نوشتن یادداشت‌های مطبوعاتی، شرکت در مناظره‌ها، انجام مصاحبه‌های چالشی و حضور مستمر در رسانه‌های دیداری و شنیداری، به‌طور مستقیم در شکل‌دهی و هدایت افکار عمومی نقش ایفا می‌کند. متأسفانه در ایران، این پیوند حیاتی هنوز به‌طور کامل شکل نگرفته و حلقه‌های واسط مفقودند. نتیجه آنکه، حتی اگر تحلیل ناب و درخشانی هم در تاریک‌خانه فضای دانشگاهی تولید شود، به‌دلیل نبود این تسمه‌نقاله‌ها، به‌سختی به سطح جامعه، کوچه و بازار و افکار عمومی راه پیدا می‌کند و در همان نطفه خفه می‌شود.

نکته مهم و تأمل‌برانگیز دیگر در این کالبدشکافی، مسئله «تعریف نقش» علوم انسانی در ذهنیت خودِ کارورزان این عرصه است. باید پرسید آیا رسالت علوم انسانی صرفاً برای نقد نظری و تئوری‌پردازی در شرایط عادی، صلح‌آمیز و باثبات تعریف شده است، یا اینکه ذاتاً باید در شرایط بحرانی، طوفانی و در لبه پرتگاه نیز به ایفای نقش بپردازد؟ اگر قرار باشد این علوم و متفکرانش، فقط در زمانه آرام، بی‌تنش و کم‌هزینه فعال باشند و سخن بگویند، عملاً یکی از فلسفه‌های وجودی و کارکردهای اصلی خود - یعنی گره‌گشایی و کمک به فهم موقعیت‌های پیچیده، تاریک و بحرانی - را از دست خواهند داد و به یک کالای لوکس و بی‌مصرف دانشگاهی تقلیل می‌یابند.

در عین حال، برای داشتن یک تحلیل منصفانه، همه‌جانبه و علمی، باید از افتادن در دام یک نگاه ساده‌انگارانه، مطلق‌گرا و رمانتیک نسبت به علوم انسانی در غرب نیز پرهیز کرد. فعال بودن و کنشگری پرهیاهوی علوم انسانی در جوامع غربی، لزوماً و همیشه به معنای بی‌طرفی علمی، رعایت تقوای پژوهشی یا حقیقت‌گویی کامل و بی‌نقص نیست. همان‌گونه که مرور انتقادی موضع‌گیری‌های برخی متفکران برجسته غربی در قبال جنگ‌ها و استعمار نشان می‌دهد، این علوم و حاملان آن‌ها نیز می‌توانند به‌شدت در چارچوب‌های بسته سیاسی، هژمونی ایدئولوژیک، سوگیری‌های نژادی یا حتی تأمین منافع ملی و ژئوپلیتیک دولت‌هایشان تعریف و محصور شوند. اما تفاوت بنیادین و رشک‌برانگیز در اینجاست که در آن سیستم‌ها، «میدان از اندیشه خالی نمی‌ماند»؛ تفسیرها، روایت‌ها و چارچوب‌های شناختی، حتی اگر به‌شدت محل اختلاف، سوگیری یا مناقشه باشند، بی‌وقفه تولید می‌شوند، به گردش درمی‌آیند و به افکار عمومی خوراک فکری می‌دهند.

مسئله اصلی و فاجعه‌بار در ایران امروز، نه صرفاً جهت‌گیری یا سوگیری احتمالی تحلیل‌ها، بلکه «اصل غیبت تحلیل» و «خلأ تئوریک» است. جامعه‌ای که با تمام وجود درگیر یک بحران چندلایه، هویتی، امنیتی و اقتصادی است، اگر بدون روایت‌های تحلیلی متنوع، بومی و عمیق رها شود، بی‌دفاع‌ترین سوژه در جنگ شناختی خواهد بود. چنین جامعه‌ای، در معرض خطر مهلک سردرگمی، چندپارگی اجتماعی، یأس و از همه مهم‌تر، تأثیرپذیری مطلق از روایت‌های بیرونی و رسانه‌هایی قرار می‌گیرد که منافعی همسو با حیات آن ملت ندارند. در چنین شرایط خطیری، علوم انسانی بومی می‌تواند و باید به‌عنوان یک نیروی میانجی، عقلانی و روشنگر، به روشن‌تر شدن تصویر، انسجام‌بخشی به ذهنیت جامعه و خروج از سرگشتگی کمک کند.

شاید اکنون، بیش از هر زمان دیگری در تاریخ معاصر ما، زمان آن فرا رسیده باشد که نهاد علوم انسانی در ایران، دست به یک بازاندیشی جدی، رادیکال و شجاعانه در نسبت خود با جامعه، ساختار قدرت و واقعیت‌های عینی و انضمامی بزند. این بازاندیشی ضروری، به‌هیچ‌وجه به معنای کنار گذاشتن اصول سخت‌گیرانه علمی، تقلیل علم به ایدئولوژی یا عدول از استانداردهای روش‌شناختی نیست؛ بلکه دقیقاً به معنای فعال‌تر شدن، خروج از انزوای آکادمیک، مسئولانه‌تر نوشتن، دردآشنا بودن و نزدیک‌تر شدن به مسائل، رنج‌ها و واقعیت‌های تپنده جامعه است.

باید پذیرفت که تحولات ملتهب و پرشتاب این روزهای ایران، گرچه در ظاهر و در حوزه نظامی و سخت در حال پیگیری و رقم خوردن است، اما در نهایت، این روایت‌ها، تصویرسازی‌ها و تفسیرهای برساخته از جنگ هستند که در افکار عمومی رسوب کرده و سرنوشت نهایی جنگ و صلح را در عرصه شناختی تعیین می‌کنند. اگر دانش‌آموختگان علوم انسانی، جامعه‌شناسان، فیلسوفان و استراتژیست‌های فکری ما به هر دلیلی از این میدان حساس کارزار کنار بمانند و به سکوت خود ادامه دهند، بدون شک «دیگری»‌های ایشان - از رسانه‌های هدایت‌شده خارجی گرفته تا تقلیل‌گرایان و پوپولیست‌ها - این خلأ خطرناک را با روایت‌های مسموم، سطحی یا ویرانگر خود پر خواهند کرد؛ و آنگاه، برای جبران این شکست شناختی، بسیار دیر خواهد بود.

انتهای پیام/