در جنگ سوم، دشمن به دنبال شکستن ارادههاست
- اخبار حوزه امام و رهبری
- 06 فروردين 1405 - 18:13
مرکز مطالعات راهبردی تسنیم؛ میز سیاست و جامعه
رهبر معظم انقلاب در پیام نوروزی خود، با ترسیم افقی نو، میدان نبرد را از حصار تنگ ساحتهای نظامی و اقتصادی به پهنه ارادههای ملی ارتقا دادند. این نگاه، جنگ را فراتر از قالب آتش و آهن، در قامت نزاعی بر سر روح جمعی ملت بازتعریف میکند؛ جایی که دیگر قدرت تخریب دشمن، نه در موشکهایش، بلکه در توانایی او برای تفسیر غلط از جامعه و فروپاشی درونی آن نهفته است.
این جنگ بسیار پیشتر از آنکه با صدای انفجار همراه شود، در ذهن طراحان جنگ آغاز شده است. آنجا که دشمن نشسته و ملت ایران را به زعم خویش محاسبه کرده؛ رنجهایش را شمرده؛ شکافها را برجسته کرده؛ خستگیها را بزرگ نشان میدهد و بعد به این جمع بندی میرسد که حالا کافی است ضربهای سخت وارد شود تا مردم ایران از درون بشکنند. جنگی که هدف اصلیاش از کار انداختن جان اجتماعی یک ملت است.
از این زاویه، جنگ سوم را باید جنگ بر سر اراده فهمید. دشمن در محاسبات خودش میخواهد پیش از آنکه ایران را در میدان نظامی شکست دهد، مردم را در درون خودش متقاعد کند که دیگر توان ایستادن ندارد. میخواهد مردم، خودشان را بی افق ببینند تا وقتی از درون تسلیم شدند، دیگر نیازی به اشغال کامل خاک نباشد؛ جامعه خودش راه را برای سلطه باز کند. اگر در جنگ سنتی، سرزمین هدف نهایی بود، در این جنگ، سرزمین هرگز در دسترس دشمن قرار نمیگیرد مگر زمانی که روح جمعی سقوط کرده باشد؛ پس بر ماست که عرصه هماوردی را به درستی بشناسیم.
تهاجم دشمن به روایت «ما» از خودمان
اکنون سیاست از معنای روزمره خود فراتر رفته و به میدان نبرد بر سر تفسیر مردم تبدیل شده است. هر کس بتواند مردم را درستتر بخواند، به واقعیت نزدیک تر شده است. هر کس مردم را بد بفهمد، در میدان عمل نیز دچار لغزش خواهد شد.
اتفاقا خود دشمن از همین جا خطا میکند؛ او مردم را فقط از دریچه فشار میبیند. گمان میکند فشار اقتصادی لزوما به انفعال میانجامد. ترور لزوما به ترس میرسد. گمان میکند شهادت چهرههای مؤثر لزوما جامعه را آشفته میکند. دشمن با این تصورات، مردم را به موجوداتی صرفا واکنشی تقلیل میدهد؛ گویی جامعه فقط وقتی آرام است منسجم میماند و با اولین ضربه از هم میپاشد. اما در منطق انقلاب اسلامی، مردم، یک حافظه تاریخی زندهاند. یک پیکره معنایی دارند. در لحظه خطر، صرفا به محاسبه سود و زیان شخصی برنمیگردند. چیزی عمیقتر در آنان بیدار میشود؛ حس تعلق، حس کرامت و حس دفاع از معنای «خود».
درست در همین نقطه است که خطای محاسباتی دشمن پدیدار میشود. او درد را میبیند، اما ظرفیت تبدیل درد به مقاومت را نمیبیند. فشار را میبیند، اما امکان تبدیل فشار به همبستگی را نمیفهمد. شهادت را میبیند، اما نمیفهمد که خون برای این مردم معنای کامل رویش است. برای همین، هر بار که روی ترس مردم حساب میکند، ناگهان با حضوری روبه رو میشود که در دستگاه محاسباتی او اصلا جا نداشته است.
خط مقدم حقیقی، مرز میان امید و یأس است
یکی از خطاهای رایج در تحلیل جنگ این است که مردم را پشت جبهه بدانیم. یعنی در ذهنمان این تصور باشد که جبهه جای دیگری است و مردم فقط باید صبوری کنند، حمایت کنند یا تماشاگر بمانند. اما در منطق جنگی که امروز در آن هستیم، مردم پشت جبهه نیستند که خود جبهه اند. پس حفظ انسجام درونی جامعه به همان میزانی مهم است که حفظ مرزهای سیاسی کشور. چون اگر این انسجام فروبپاشد، مرز جغرافیایی هم دیر یا زود بی معنا میشود.
مردم تنها اجتماعی از آدمها نیستند که با واژه جمعیت توصیفشان کنیم؛ جمعیت، انبوهی از افراد کنار هم است، اما مردم، در معنای انقلابی کلمه، یک حقیقت پیوسته اند. میان این مردم نوعی همسرنوشتی هم هست. از همین رو وقتی ملت در میدان حاضر میشود، دروقع خود را بازتعریف میکند؛ میگوید من هنوز هستم؛ هنوز میتوانم؛ هنوز به خودم واگذار نشده ام؛ هنوز از درون تهی نشده ام.
این حضور با این کیفیت البته دشمن را گیج میکند. چون تصور او از مردم، تصوری اتمیزه و پراکنده است. میخواهد جامعه را تک تک ببیند تا بتواند آن را بشکند. تمام حربههایش را هم برای چنین شکستنی به کار گرفته است اما دریغ از هرگونه نتیجه. اما هنوز هم دست بردار نیست. با دروغهایش میخواهد بدبینی ایجاد کند و به خیال خودش این شبکه مستحکم اجتماعی را که اکنون در تمام خیابانها و در تمام شهرها در هم تنیده، سست نماید. حال آنکه ایرانیان در لحظات بزرگ، خودشان را یک کل واحد احساس میکنند؛ در یک اراده بزرگ تر تنفس میکنند. و همین، به آنها قدرتی تازه میبخشد.
اگر جنگ سوم، جنگ شکستن اراده اجتماعی باشد، آن وقت خط مقدم هم دیگر یک نقطه ثابت روی نقشه نیست. خط مقدم، هرجایی است که مردم نباید بگذارند ارادهشان تسخیر شود. این بازتعریف بسیار مهم است؛ چون ذهن ما را از یک جغرافیای محدود به یک جغرافیای زنده و سراسری منتقل میکند.
خط مقدم حالا دیگر فقط در مرزها نیست که در میدان شهر هم هست. در محله هم هست. در مسجد هم هست. در هیئت هم هست. در مناسبات روزمره مردم با یکدیگر هم هست. حتی در نوع سخن گفتن یک جامعه با خودش هم هست. ملتی که در سختی، زبان یأس را به زبان حضور تبدیل کند، در خط مقدم ایستاده است. ملتی که نگذارد ترس، تعریف مسلط فضای عمومی شود، دارد از خود دفاع میکند. ملتی که در اوج فشار، هنوز میتواند دور یک معنای مشترک جمع شود، در حال خنثی کردن پیشروی دشمن است؛ و همین طور ملتی که اجازه ندهد دشمن با شایعهپراکنی و دروغ پراکنی، اعتماد به کارگزاران را از بین ببرد.
مرز جغرافیایی بدون مرز ذهنی دوام ندارد. اگر دشمن بتواند ذهن جامعه را اشغال کند، دیگر لازم نیست خاک را تماما اشغال کند. اما اگر مرز ذهنی محفوظ بماند، حتی حمله سخت هم به نتیجه مطلوب او نمیرسد. پس خط مقدم حقیقی، همان مرز نادیدنی است که میان امید و یأس کشیده میشود. میان حضور و انصراف. میان اعتماد به نفس ملی و خودتخریبی اجتماعی.
دشمن از همان زمانی شکست خورد که «ما» را نفهمید
با این تعریف از خط مقدم، پس سنگرها هم تغییر معنا میدهند؛ هر مکان و هر رابطهای که بتواند اراده عمومی را ترمیم کند، سنگر است. رسانهای که در آن ناامیدی تکثیر نمیشود، سنگر است. محلهای که در آن آدمها یکدیگر را تنها نمیگذارند، سنگر است. جمعی که روایت دشمن را بی اعتبار میکند، سنگر است. حضوری که ترس را از حالت واگیر خارج میکند، سنگر است.
این تلقی، دفاع را مردمیتر و در عین حال عمیقتر میکند. چون نشان میدهد ملت فقط مصرف کننده امنیت نیست، بلکه خودش بخشی از تولید کننده امنیت هم هست. امنیت، محصول صرف نهادهای رسمی نیست، برآمده از نسبت زنده مردم با کشور، با هویت و با یکدیگر است. هرچه این نسبت قوی تر باشد، امکان نفوذ دشمن کمتر میشود. اما هرچه جامعه از درون متفرقتر شود، سلاح دشمن مؤثرتر خواهد شد.
برای همین، خط مقدم به وسعت کشور معنا پیدا میکند. نه به این معنا که همه جا میدان آتش است، بلکه به این معنا که همه جا میدان حفظ اراده است. این وسعت، معنای تازه ای به مسئولیت جامعه در قبال سرنوشتش میدهد؛ دیگر هیچ کس بیرون از صحنه نیست. هر کس به اندازه جایگاه خود، سهمی در نگهداری این روح جمعی دارد.
بزرگ ترین شکست دشمن از لحظه کجفهمی و غلطفهمی او آغاز میشود. از همان جا که خیال میکند مردم، آماده فروپاشی اند. از همان جا که نارضایتی را با بی ریشگی اشتباه میگیرد. از همان جا که میان زخم خوردن و تسلیم شدن علامت مساوی میگذارد.
دشمن وقتی ملت را بد بفهمد، همه طراحی بعدی او هم روی زمین سست بنا میشود. چون ضربه را به جایی وارد میکند که خیال میکند کانون ضعف است، غافل از این که همان جا به کانون بیداری بدل میشود. او شهادت را ابزاری برای ترساندن میبیند، اما جامعه آن را نشانه ای برای عمیق تر شدن پیوند خود با حقیقت میخواند. او بر خستگی روان جامعه حساب میکند، اما همان خستگی در لحظه خطر به غیرت عمومی تبدیل میشود. اینجاست که جنگ، از میدان قدرت سخت به میدان شناخت منتقل میشود. هرکس ملت را عمیق تر بشناسد، به آینده نزدیک تر است.
دشمن در ذهن جامعه آگاه ایران محاصره شده است
ملتها یک ذخیره راهبردی پنهان دارند که بسیار مهمتر از نفت، موقعیت جغرافیایی، جمعیت و توان نظامی است و آن، ذخیره اراده اجتماعی است. یعنی توان یک جامعه برای ایستادن، بازسازی خود، عبور از ضربه و حفظ پیوند درونیاش.
اگر این اراده زنده باشد، عاملی برای آشکار شدن ظرفیتهای پنهان ملت هم تبدیل میشود. اما وقتی این اراده ضعیف شود، حتی رفاه و آرامش ظاهری هم نمیتواند کشور را نجات دهد. چون جامعه از درون بی دفاع شده است. در نتیجه، مهم ترین کار در زمانه جنگ ترکیبی، مراقبت از همین ذخیره راهبردی است با فهم درست مردم، با تقویت پیوندهای اجتماعی، با حفظ کرامت عمومی و با بازداشتن جامعه از فرو افتادن در تفسیر دشمن از خودش و ما.
جنگ سوم را باید جنگ بر سر فروپاشی درون فهمید. جنگی که میخواهد ملت را پیش از شکست در میدان، در آینه ذهن خودش شکست خورده نشان دهد. در برابر این طرح، مهم ترین پاسخ، حفظ خودآگاهی جمعی است. هر جا مردم نگذارند دشمن برایشان تعریف بنویسد، آنجا یک پیروزی بزرگ رخ داده است.
انتهای پیام/