جنایت بهمثابه ساختار
- اخبار فرهنگی
- اخبار دین ، قرآن و اندیشه
- 06 فروردين 1405 - 06:46
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، تمدنها را نه فقط در شاهکارهایشان، بلکه در رسواییهایشان باید خواند. گاه یک نام، یک پرونده، یک سقوط ناگهانی، به آیینهای بدل میشود که در آن میتوان خطوط پنهان یک نظم تاریخی را دید. ماجرای جفری ایپستین را میتوان همچون انحرافی فردی در حاشیه جامعهای آزاد تفسیر کرد؛ روایتی ساده که وجدان عمومی را آرام میکند و همهچیز را به یک «استثناء» فرو میکاهد. اما اگر اندکی از سطح حادثه فاصله بگیریم، پرسش دیگری رخ مینماید: آیا آنچه رخ داد، صرفاً لغزش یک فرد بود، یا برآمده از منطقی عمیقتر در دل تمدنی که خود را مهد آزادی میداند؟
مسئله در اینجا نه دفاع است و نه اتهام؛ مسئله فهم «ساختار» است. جنایت، آن گاه که در پیوندی گسترده با شبکههای قدرت، ثروت و سیاست قرار میگیرد، دیگر یک کنش شخصی باقی نمیماند؛ به صورتبندی تمدنی تبدیل میشود. در سرمایهداری لیبرال متأخر، قدرت نه در هیئت فرمانروایی عریان، بلکه در شکل شبکهای از روابط درهمتنیده عمل میکند. مسئولیت در این شبکه پخش میشود، چنانکه هیچکس به تمامی مسئول نیست و در عین حال همه در بازتولید آن سهیماند. این همان وضعیتی است که برخی متفکران مدرن، از جمله میشل فوکو، از آن به پراکندگی و نامرئیشدن قدرت یاد کردهاند؛ قدرتی که نه در قله، بلکه در گردش است. در چنین نظمی، سرمایه صرفاً ابزار تولید ثروت نیست؛ منطق ساماندهنده زیستجهان است. همهچیز قابلیت تبدیلشدن به کالا دارد: زمان، دانش، تصویر، و در نهایت بدن انسان.
استعمار کلاسیک، جغرافیا را تصرف میکرد؛ استعمار متأخر، میل و کرامت را. اگر در سدههای پیش، سرزمینها نقشهکشی میشدند، اکنون روانها و بدنها موضوع استخراجاند. این دگرگونی، چهرهای نرمتر اما عمیقتر از سلطه را پدید آورده است. دیگر لازم نیست پرچمی بر خاکی افراشته شود؛ کافی است ارزش هر چیز به قابلیت مبادله آن فروکاسته شود. پرونده اپستین، در این افق، صرفاً فهرستی از اتهامات اخلاقی نیست؛ گرهگاهی است که در آن سرمایه مالی، نفوذ سیاسی، شهرت رسانهای و شبکههای بسته نخبگانی به هم میرسند. آن چه هولناک است، نه فقط کنشهای مجرمانه، بلکه امکان تداوم و پوشیدگی آنها در دل ساختاری است که ظاهراً بر شفافیت و قانون بنا شده است باید پرسید چگونه ممکن است نظمی که خود را نگهبان حقوق بشر میخواند، در برابر شبکهای چنین پیچیده، تا این اندازه کند و مردد باشد؟ پاسخ را باید در تنش درونی میان آزادیِ بازار و مسئولیت اخلاقی جست.
لیبرالیسم، در بنیان نظری خود، بر آزادی فردی استوار است؛ اما هنگامی که این آزادی به آزادیِ مبادله و انباشت تقلیل یابد، انسان ناخواسته به «واحد ارزش» بدل میشود. کرامت، که باید مبنای حقوق باشد، به تابعی از قدرت خرید تبدیل میگردد. در این نقطه است که شکاف میان اخلاق و ساختار رخ مینماید. اخلاق، امری شخصی و وجدانی باقی میماند؛ در حالی که ساختار، بیاعتنا به فضیلت یا رذیلت، منطق سود را دنبال میکند. نتیجه آن است که حتی اگر افراد نیکنیت باشند، شبکه میتواند بیرحم عمل کند. جنایت ساختاری دقیقاً در همین فاصله زاده میشود: فاصله میان وجدان فردی و عقلانیت سیستمی. در این وضعیت، شخص ممکن است سقوط کند، محاکمه شود یا حذف گردد، اما منطق بازتولیدکننده او دستنخورده باقی میماند. تمرکز افکار عمومی بر چهرهها، گاه به بقای ساختار کمک میکند؛ زیرا با حذف نماد، تصور میشود مسئله حل شده است. حال آنکه ساختار، همچون رودخانهای زیرزمینی، مسیر خود را ادامه میدهد.
اپستین یک «نام» نیست؛ یک «علامت» است. علامتِ مرحلهای از تمدن غرب که در آن سرمایه نهتنها طبیعت و نیروی کار، بلکه حریم خصوصی و بدن را نیز در مدار گردش خود قرار داده است. این مرحله را میتوان استعمارِ بیسرزمین نامید؛ استعمار انسان توسط نظمی که ارزش را بر اساس قابلیت مبادله تعریف میکند. در چنین نظمی، حتی رسوایی نیز میتواند به کالایی رسانهای بدل شود؛ مصرف شود، فراموش شود و جای خود را به خبری تازه بدهد. اما خطر اصلی در عادیشدن این چرخه است. وقتی جامعهای به تماشای پیدرپی رسواییها خو بگیرد، حساسیت اخلاقیاش فرسوده میشود. جنایت، به جای آن که شکافی در وجدان جمعی ایجاد کند، به بخشی از ریتم اخبار تبدیل میشود.
این همان لحظهای است که ساختار بر فرد پیروز میشود: فرد میافتد، ساختار میماند. اگر تمدنی بخواهد از این چرخه عبور کند، باید پیوند گسسته میان قدرت و اخلاق را از نو برقرار سازد. آزادی، بدون مسئولیت ساختاری، به امتیاز بدل میشود؛ و بازار، بدون مرزهای اخلاقی، به سازوکاری برای استخراج انسان. پرسش بنیادین این است که آیا میتوان نظمی اقتصادی و سیاسی داشت که در آن کرامت، پیش از ارزش مبادله بنشیند؟ اگر پاسخ منفی باشد، آن گاه باید پذیرفت که رسواییها نه حادثه، بلکه نشانهاند؛ نشانههایی از بحرانی عمیقتر در معنای انسان است.
در مجموع، خوانش فلسفی بنده از ماجرای اپستین، دعوتی است به تغییر زاویه دید: از فرد به ساختار، از حادثه به منطق، و از خشم مقطعی به تأملی تمدنی. جنایت، هنگامی که در تار و پود یک نظم تنیده میشود، دیگر صرفاً نقض قانون نیست؛ آینهای است که چهره پنهان آن نظم را آشکار میکند. اگر جرئت نگریستن در این آینه را نداشته باشیم، نامها تغییر خواهند کرد، اما صورتبندی پابرجا خواهد ماند. تمدنی که خود را معیار پیشرفت میداند، ناگزیر است پیش از داوری دیگران، در این آینه به خویش بنگرد؛ زیرا گاه هولناکترین استعمار، نه تصرف سرزمینها، بلکه تصرف انسان است.
یادداشت از: محدثه حکیمزاده
انتهای پیام/