وداع جانسوز قزوینیها با علیاصغر ایران؛ مردم خون گریستند
- اخبار استانها
- اخبار قزوین
- 02 فروردين 1405 - 23:46
به گزارش خبرگزاری تسنیم از قزوین، ساعت حوالی دو ظهر بود که از خانه زدم بیرون. هوا بهاری اما سرد بود، فکر نمیکردم این ساعت کسی بیرون باشد به خیال اینکه زودتر به مراسم میرسم اما هر چه به خیابانهای منتهی به میدان میرعماد نزدیکتر میشدم، ماشینها بیشتر میشدند و ترافیک کور. مجبور شدم خیلی دورتر از محل برگزاری مراسم ماشین را پارک کنم و پیاده راهی بشم.
از کوچه و خیابانهای فرعی، بعضی با زن و بچه، بعضی تنها، بعضی با پرچم و بچه هایی که سوار کالسکه بودند، ساعت هنوز سه نشده بود که دیگر جای سوزنی در اطراف محل مراسم نبود.
با اینکه آغاز مراسم تشییع برای ساعت سه اعلام شده بود. اما مردم قزوین انگار بیقرارتر از آن بودند که منتظر بمانند. از همان ساعات اولیه، مردم صفهای خودشان را بسته بودند نه صف منظم و نظامی، صفی از جنس خودمانی.
پیرمردی با عصا، تکیه داده بود به دیوار و نفس زنان نگاه میکرد به سمت ماشینهای حمل پیکر، مرد بود و محکم اما قطرههای اشکش مجال نداد و سرایز شد.
هشت نفر از یک خانواده آسمانی شده بودند، تابوتها را در سه تا ماشین تقسیم کرده بودند تا همه مردم و مهمانان بتوانند همراهی کنند، اما این مراسم یک شهید ویژه داشت که دل هر انسانی را به درد میآورد ، محمدعلی کیالها ، شهید 20 روزه که علی اصغر ایران نام گرفته بود، تابوتی کوچک و سبک،....
جمعیت را که نگاه میکردی، از هر قشری بود. کارگری که مستقیم از سر کار آمده بودند، زنهای خانهدار با چادرهای سیاه که دست بچههایشان را گرفته بودند و آرام آرام از لابهلای جمعیت رد میشدند. دانشجو، روحانی، پلیس، مسئولان، بچههای دبستانی که توی صف ایستاده بودند و با دستهای کوچکشان پرچم گرفته بودند، بیآنکه خیلی بفهمند چرا این همه آدم گریه میکنند ، همه و همه آمده بودند.
پسر نوجوان چهارده پانزده سالهای ایستاده بود وسط جمعیت و با شعارهایی که از اطراف بلند میشد، هماهنگ میکرد و با صدای بلند فریاد میزد اما وقتی تابوتها را آوردند، صدایش گرفت و بغضش ترکید احساس کردم چیزی میخواهد بگوید، اما نتوانست. فقط نگاه کرد به تابوتها و بعد سرش را پایین انداخت.
زنان اما وضعشان فرق میکرد. امروز اصلا روضه زنان و طفل شش ماهه رباب بود، روضه گودال و برادر، روضه بچه های اربآ اربای برادر، روضه مجسم عاشورا...
اشک و آه و گریه چاشنی چند ساعته این روضه بود، اما بعضی از آنها اشکی نمیریختند و فقط ایستاده بودند و نگاه میکردند. نگاههایی که سنگین بود، اما نه از جنس ناتوانی. نگاههایی که میگفت:ما اینجا هستیم. نه برای گریه، برای اینکه دشمن ببیند و بداند ما هستیم.
یکی از آنها، زن جوانی بود که بچهای در آغوش داشت بچه کوچک بود، شاید چند ماهه و شاید هم چند روزه مثل محمدعلی، مادر هر چند دقیقه یکبار صورت بچه را به سینه اش میکشید تا سرما نخورد. اما از جایش تکان نخورد. تمام مدت ایستاد بخاطر مادری که با فرزند 7 ساله و 20 روزه اش پرپرشده بود.
کنار مادری رفتم که پرچم ایران را بر دوش کشیده بود و با دختر کوچکش راه می فت . شعار میداد کنارش رفتم و ازش پرسیدم: برای چه آمدید؟ بدون اینکه خم به ابرو بیاورد گفت: تا پای جان پای انقلاب هستیم، پای اسلام هستیم. این بچههایی که شهید شدند که جای خود داره. همه بچه های ما، تک تکشون فدایی اسلام و انقلاباند. برای اینکه این پرچم بمونه. خودم، بچههام، همسرم، همه مون فدای امام حسین و اسلامیم.
نزدیک مادری که با چهار کودک خود آمده بود، نزدیک شدن و سوالم رو پرسیدم نگاهی از سر حسرت کرد و گفت وقتی دیشب در مراسم وداع حرفهای مادر شیرمرد این شهدا رو شنیدم همش با خودم فکر میکنم که اینها کجا، ما کجا؟ واقعاً خدا انتخاب میکنه کی شهید بشه. ما داریم ازشون یاد میگیریم. از دامن چنین شیرزنانی، چنین شهدایی به اسلام تقدیم میشه. شعار ما هم تا آخر عمرمون مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل خواهد بود و ما تا آخرین قطره خون مون هستیم برای اینکه نتونید اون روی پیروزی رو ببینید. این اسلامه که پیروزه و ما اینو بهتون ثابت می کنیم.
پدری که با دختر سالهاش کمی جلوتر از ما راه میرفت انگاری که صدای ما را شنیده باشد برگشت و بلند بلند گفت به گوش کر دشمن برسانید که ما هستیم. حتی اگه تک تک ما رو شهید کنند، بازم ما میایم، میدون خالی نمی کنیم ، ما علی اکبرها علی اصغرها و رقیههای خودمان تقدیم میکنیم ما بزرگ شده مکتب حسینیم.
حرفش که تمام شد، خانمی که انگار متوجه شده باشد که من خبرنگارم گفت از من سوال نپرسیدی ولی دوست دارم بهت بگم که من هم پسر سه سالهام را مدتی است از دست دادم خوب حس مادر این خانواده را درک میکنم اما ما یه فرق اساسی داریم که فاطمه رستمی الان پیش پسرشه ولی من نه. واقعاً حس خیلی غمگینیه. درک می کنم. خدا به خانواده شون خیلی صبر بده.
ساعت از پنج گذشته بود. هوا رو به تاریکی و سرما میرفت و جمعیت اما نه تنها کم نشده بود، که انگار بیشتر هم شده بود. هر کسی میخواست دستی به تابوت بزند، یک لحظه نزدیک باشد.
صدای یا حسین مردم قطع نمیشد و مداحان با روضههای گودال دل مردم را سبک تر میکردم و از او این داغ بزرگ کم میکردند . اما نه آن یا حسینِ شور و هیجان همیشگی. آرامتر بود، سنگینتر. انگار همه میدانستند که این آخرین بدرقه است. اما همه قول داده بودند که فقط و فقط برای حضرت امام حسین و اهل بیتش گریه کنند چون مادر شهید در سخنرانی دیشبش با صلابت و اقتدار از مردم خواسته بود که برای فرزندان او گریه نکنند و اشکی اگر جاری میشود فقط برای اهل بیت باشد
بعد از ساعتها تجمع و پیاده روی به گلزار شهدا مکان دفن این شهدا رسیدند اما همچنان جمعیت موج میزد بیشتر شده بود و کم نشده بود بعد از روضهخوانی حضرت علی اصغر و سخنرانی نماینده ولی فقیه در استان تابوتها در بالای دستان مردم با شعار «هیهات من الذله» «لااله الا الله»«یا حسین»« مرگ بر آمریکا و اسرائیل» راهی خانه شدند .
قرار بود نوزاد 20 روزه این خانواده را برای اذان گفتن در گوشش،پیش سید اولاد پیغمبر سید خضری ببرند اما حالا آن سید بزرگوار، بالای سر مزار این نوزاد حاضر شده بود و با چشمانی اشکبار در گوشش اذان میگفت.
با روضه سیدالشهدا پیکرهای مطهر تدفین شدند فکر میکردم جمعیت پراکنده شود. اما نشد. مردم ماندند. حرف میزدند، گریه میکردند، بعضیها هم ساکت ایستاده بودند و به جای خالی تابوتها نگاه میکردند. انگار نمیخواستند بروند. انگار رفتنشان معنایش این بود که ماجرا تمام شده، در حالی که هیچکس باور نداشت این ماجرا تمام شده باشد.
سرما امانم را بریده بود و خستگی توانم را، در حال برگشت بودم که مرد میانسالی را دیدم ، به دیوار تکیه داده بود و هنوز نگاه میکرد به سمت جایی که تابوتها رفته بودند. نگاهم کرد و گفت: ما از این هشت تا خیلی دیدیم. قبل از انقلاب، بعد از انقلاب، جنگ، حالا... نفس عمیقی کشید و ادامه داد: اما می بینی مردم رو؟ همه اومدن. تو این سرما. این یعنی چی؟ یعنی ما هنوز هستیم.
داشت درست میگفت. مردم در این سرما و دومین روز سال نو میتوانستند به مسافرت و دید و بازدید بروند اما ساعتهای طولانی ایستاده بودند، بدون آنکه کسی از آنها خواسته باشد. بدون آنکه تشریفاتی در کار باشد. فقط خودشان، با دل خودشان.
غروب شد و هوا تاریک. چراغهای خیابان روشن شد و مردم همچنان در مزار شهدا، هیچ کس خیال رفتن نداشت.
قزوین امروز دوباره نشان داد که چیزی هست که این مردم را از خانههای گرمشان به خیابان میکشد، چیزی به اسم رگ و ریشه، چیزی به اسم پیوندی که با این خاک خوردهاند، چیزی که شاید همان باشد که آن مادر گفت: اسلام است که پیروز است و ما این را ثابت میکنیم.
من هم از امروز چیزی با خودم آوردم. نه یک شعار، نه یک گزارش رسمی. فقط یک حس که شاید خیلی از آدمها امروز داشتند: اینکه این مردم، با همه عقایدو سلیقههایشان، وقتی پای چیزی که برایشان مقدس است به میان میآید، یکرنگ میشوند. مثل همین بعدازظهر سردی، که قزوین یکصدا شد برای بدرقه هشت گل پرپر که از تبار این خاک بودند. برای محمدعلی، علی اصغر ایران
انتهای پیام/