«شب بدرقه»؛ وداع اشکآلود مردم با شهدای اقتدار در معراج شهدای سمنان
- اخبار استانها
- اخبار سمنان
- 02 فروردين 1405 - 10:30
به گزارش خبرگزاری تسنیم از سمنان، نخستین شب از سال 1405 و نخستین شب از ماه شوال، در حالی که عطر بهار با بوی عید فطر درآمیخته بود، معراج شهدای سمنان میزبان جمعیتی شد که با چشمانی اشکآلود و دلهایی آکنده از ایمان، برای وداع با پنج شهید والامقام گرد آمدند؛ شهدایی که در حمله ددمنشانه دشمنان آمریکایی-صهیونیستی، دعوت حق را لبیک گفتند و به کاروان جاودانگی پیوستند.
آفتاب نخستین روز سال 1405 بر سمنان تابید و در پرتو آن، پنج شهید دیگر بر تارک این دیار درخشیدند. مردمی که از ساعات پایانی روز، خود را به معراج شهدای بلوار سعدی میرساندند، میدانستند که امشب قرار است با عزیزانی وداع کنند که در واپسین روز سال، با خون خود، بهار را برای این دیار معنا کردند. اندوهی از جنس افتخار در فضا موج میزد؛ اندوه فراقی که آمیخته با ایمان و عشق به شهادت بود.
ساعت 9 شب بود که معراج شهدا مملو از جمعیتی شد که با پرچمهای سیاه و سبز و البته پرچم خوش رنگ جمهوری اسلامی ایران و پرچم حزبالله لبنان و با چشمانی که اشک در آن حلقه زده بود، برای بدرقه پنج میهمان آسمانی آمده بودند.
نور شمعها در میان دستهایی که به نشانه احترام بر سینه گرفته بودند، فروغی از اندوه و ایمان میگسترد. نخستین شب از سال 1405، اینجا نه بوی جشن که بوی اشک و اسپند و عطر شهادت میآمد.
پنج تابوت، پوشیده در پرچم سهرنگ ایران، در میان جمعیت جای گرفته بود. هر تابوت، روایتی از یک عشق را با خود داشت.
شهید حجتالاسلام محمد قدرتی، روحانی والامقامی که در راه ایران عزیز در شهر درجزین به شهادت رسید. شهید امیرحسین دلاویز از درجزین، شهیدان رضا دوستمحمدی و مهدی حامدی از مهدیشهر، و تعدادی دیگر از شهدا که میهمان استان سمنان بودند در این دیار به فیض شهادت نائل آمدند.
در میان جمعیت، صدای شیون و سینهزنی بلند بود. زنان با چادرهای مشکی، بر سر میزدند و مردان با مشتهای گرهکرده، بر سینه میکوبیدند. دستههای سینهزنی در گوشهوکنار معراج شکل گرفته بود و نوای «یا حسین(ع)» و «یا مهدی(عج)» در فضا میپیچید. حلقههای سینهزنی هر لحظه گستردهتر میشد و گویی تمام معراج با یک قلب میتپید.
در گوشهای از معراج، جمعی از سادات با عمامههای سبز و سیاه، در کنار تابوتها ایستاده بودند و مردم برای طلب شفاعت، به سوی آنان میآمدند. پیرمردی با دستانی لرزان، دست یکی از سادات را بوسید و با چشمانی اشکآلود گفت: «آقازاده، تو را به حق جد بزرگوارت، از این شهیدان برایمان طلب شفاعت کن و ما را هم از دعای خود بینصیب مگذار. دیگران نیز هریک به نوبت، از سادات میخواستند که شفیع آنان در محضر حق باشند.
ساعت از 10 شب گذشت و شعارهای حماسی یکی پس از دیگری در فضای معراج طنینانداز شد. «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل» این بار از حلقوم مردمی برمیخاست که به تازگی عزیزان خود را در آغوش کشیده بودند. در میان این شعارها، نوای سینهزنی نیز پیچید و جمعیت با دستانی بر سینه، با شهدای خود تجدید بیعت کردند.
نوجوانی در میان جمعیت، با چشمانی که از اندوه و افتخار درآمیخته بود، میگفت: امروز صبح با خانواده قرار بود به دیدار عمه برویم. اما وقتی شنیدیم امشب وداع با شهداست، همه آمدیم اینجا. نمیشد در چنین شبی در خانه ماند. باید میآمدیم تا به این شهیدان بگوییم که دعایشان را فراموش نمیکنیم.
در گوشهای از معراج، پیرمردی با محاسنی سپید، دستانش را به سوی آسمان بلند کرده بود و زمزمه میکرد. جلو رفتم و گفتم: پدرجان، نخستین شب سال است، چه دعایی میکنی؟ نگاهی به جمعیت انداخت و گفت: امسال از خدا میخواهم که به این شهیدان اجر شهادت دهد و به ما صبر عطا کند. و از او میخواهم که دشمنانمان را چنان ذلیل کند که دیگر جرأت نکنند به خاک ما نگاه کنند.
موکبهای مردمی در اطراف معراج برپا بود. چای داغ و خرما بین عزاداران توزیع میشد. یکی از خادمان که مشغول توزیع چای بود، با چشمانی اشکآلود میگفت: امشب عید است، اما دل ما در سوگ این شهیدان میسوزد. این چای را به یادشان میدهیم و برایشان طلب آمرزش میکنیم.
در میان جمعیت، گروهی از بانوان با چادرهای مشکی، حلقه زده بودند و با هم نوحه میخواندند. صدای نالههایشان با گریه کودکان درآمیخته بود و فضای معراج را سرشار از حال و هوایی دیگر کرده بود. یکی از آنان که سنش از همه بیشتر مینمود، اشکهایش را پاک کرد و گفت: خوشا به حال این شهیدان که به آرزویشان رسیدند. ما ماندیم و حسرت...
ساعت از 11 شب گذشت و جمعیت هنوز پراکنده نشده بود. مردم همچنان گرد تابوتها حلقه زده بودند و هر کس میخواست آخرین وداع را با شهیدان خود داشته باشد. گروهی از سادات در کنار تابوت شهید قدرتی، برای او طلب مغفرت میکردند و جمعیت با «آمین» گفتن، با آنان همصدا میشدند.
امشب معراج شهدای سمنان شاهد صحنهای بود که در تاریخ این شهر ثبت خواهد ماند؛ نخستین شب از سال 1405 و نخستین شب از ماه شوال، با بدرقه پنج شهید اقتدار، رنگ و بویی دیگر یافت.
مردمی که برای وداع آمده بودند، با سینهزدن و اشک و توسل به سادات، با شهدای خود عهد بستند که این راه را ادامه دهند.
گویی آنان با حضور خود یک پیام را فریاد زدند: شهادت نه پایان که آغاز است. بهار میآید و ما در بهار هم عزاداریم. عید میرسد و عید ما در سایه شهدا، رنگ حماسه و افتخار میگیرد.
و ما تا آخر ایستادهایم...
انتهای پیام/363/