ما و ملکوتِ خیابان!

به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، هانری کُربَن، تعبیری دارد تحت عنوان ژئوسوفیا که معنای آن، حکمت زمین یا جغرافیای شهودی  است. کُربن، این تعبیر را  در مقابل ژئوگرافی یعنی جغرافیای تجربی و تحصلی ، طرح می‌کند.

ژئوسوفیا، گرچه امروزه تعبیری غریب است، اما امروزه رشته هایی نظیر جغرافیای روانشناسانه( psycho-geographie) شکل گرفته اند که بر عوامل روانی موثر در شکل گیری ساختار یک منظره، تاکید میکنند که می‌تواند راهی به درک بهتر مفهوم ژئوسوفیا باشد.

کُربن، نقطه قوت جهان ایرانی را عالَمی می‌داند تحت عنوان "عامل مثال" یا "عالم ملکوت". این عالم، در میانه عالم حس و عالم عقل قرار دارد. این اندیشمند فرانسوی، جهان غربی را فاقد چنین عالمی می‌داند. از نظر او، این عالم یعنی عالم ملکوت، هم، زمان خاصِ خود را دارد که غیر از زمانِ کرونولوژیک یا زمانِ آفاقی( یعنی توالی آنات) است و هم مکانِ خاص خود را دارد که کربن از آن به "ارضِ ملکوت" یاد می‌کند.

ارض ملکوت، صرفا مکانی جغرافیایی و بی روح نیست. آدم ها در ارض ملکوت، صرفا از نقطه ای به نقطه ی دیگر جابجا نمی شوند بلکه همزمان دچار دگرگونی در احوال خویش نیز می‌گردند.

ما ایرانیان وقتی در دنا، دماوند یا سبلان، کوهنوردی می‌کنیم و از کوه بالا می‌رویم، صرفا از منزلی به منزل دیگر حرکت نمی‌کنیم، بلکه به تعبیر مولانا، این  روح و دل آدمی است که دچار عروج منازل می‌شود. آنگاه  که دل، عروج را از سر می‌گیرد، تن نیز چالاک می‌شود. 

در اینجا نفس و بدن، از یکدیگر متاثرند. نفس، برخلاف نگره دکارتی، به جوهر صرفاً اندیشنده تنزل پیدا نمی‌کند، بلکه وجه عِلوی و قدسی دارد و مدبِّر بدن است. نفس و بدن یا روح و تن، در حد ذات خود، هیچ زمینه‌ای برای پیوستن به هم ندارند، مگر اینکه به تعبیر کربن، جهانی مُخَیَّل و میانجی، به منزله پیوند دهنده میان آن دو که او از آن به "عالم مثال"، "عالم خیال" یا "عالم ملکوت" یاد می‌کند، وجود داشته باشد. 

برای ما مردم ایران، این شب‌ها، خیابان، صرفا مکان و ارض جغرافیایی نیست و پیاده‌روی خیابانی، جابه‌جایی از مکانی به مکان دیگر نیست. ما این شب‌ها در مواجهه با خیابان، صرفا با یک جغرافیا و مکان خاص در معنای عرفی آن مواجه نیستیم، بلکه با ژئوسوفیا مواجهیم.

هر قدمی که در خیابان برمی‌داریم و یک مسافت فیزیکی را طی می‌کنیم، همزمان تغییر و تحولی درونی را نیز تجربه می‌کنیم. نوعی "تزکیه"، "چشم‌پوشی و قطع علاقه"، "تغییر زاویه نگرش"،" ارتقای سطح وجود"، "قِسمی معنویت سیاسی"، نوعی "غیبتِ ترس" و "حضور پرشور شهامت"، "تلطیف سرّ و طلوع انوار اشراقی در مشرق جانِ" انسان‌هایی که به خیابان آمده اند. 

با ادبیات کُربَنی، خیابان در این تلقی، یک مکان قدسی است که تعیین موقعیت نمی‌شود، بلکه خود، تعیین کننده موقعیت خویش است. 

حادثه و رویداد در خیابان، در اصل، حادثه و رویداد روح است. خیابان در اینجا، مکان نیست و روح، چیزی "در مکان" نیست بلکه خود، "مکان آفرین" است. 

با این وصف، خیابان، مرکز شهر است، اما نه به معنای ثقلِ جغرافیای شهر و موقعیتی از پیش تعیین شده، بلکه به معنای جایی که خود، مکان و موقعیت را تعیین می‌کند. مرکزیت خیابان برای شهر از آن روست که واقعه های نفس و روح در آن اتفاق می افتد. 
قدسیت خیابان از آن خود خیابان نیست، خیال خلاق ماست که به آن قداست می بخشد.

این قدسیت از آنِ تحولی است که این شب‌ها به واسطه حضور در خیابان، در جان ما ایرانیان پدید می آید. خیابان، محل واقعه یِ روحِ مردمی  است که به خیابان می آیند.  بدون تحول روح،  خیابان، نمی‌تواند محلی برای وقوع واقعه و رویداد باشد، و ما به میزان این تحول روحی و انفسی است که رویداد و واقعه را می‌سازیم و صاحب وقت و تاریخ  می‌شویم: "ما به قدر جامِ چشمان خود از افسون این خمخانه سرمستیم"*...

ما ایرانیان این شب‌ها با خیابان، در حالت ملکوتی آن مواجه می‌شویم. این ماییم که رازِ سوفیاییِ خیابان را دریافته‌ایم. ما به واسطه خیابان، دوباره احیا شده‌ایم...

پی نوشت:

*:شعر از فریدون مشیری است.

یادداشت از: محسن جبارنژاد، پژوهشگر فلسفه سیاسی

انتهای پیام/