یادداشت | منطق مانایی انقلاب اسلامی

خبرگزاری تسنیم محمدحسین نجفی*؛ بیش از یک هفته گذشته‌است. هفته‌ای پر التهاب که دیتاسنترهای غربی تا توانسته‌اند دیتا جویده‌اند و نمودار تُف کرده‌اند؛ بلکه بفهمند چرا این ساختار فرو نریخت. تحلیل‌گرانِ کت و شلواری سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی، با آن عقلِ ابزاریِ چرتکه اندازشان، کدام صفحه‌ی شطرنجِ خاورمیانه را رفرش می‌کنند و گیج می‌زنند. حق هم دارند. آن‌ها در دانشگاه‌های آیوی‌لیگِ‌شان، همه‌چیز خوانده‌اند جُز «اسفاراربعه». نمی‌دانند که کلیدِ فهمِ جمهوری اسلامی، در جیبِ یک پیرمردِ شیرازی است که چهارصد سال پیش، در کُنجِ حجره‌، قاعده‌ای نوشت و امروز یقه‌ی تکنوکراسیِ جهانی را گرفته است.

آخوندِ شیرازیِ ما، مشهور به ملاصدرا، یک قاعده‌یِ سرگیجه‌آور دارد: «النَفسُ جِسمانیّةُ الحدوثِ و روحانیّةُ البَقاء». حرفِ حسابش چیست؟ می‌گوید روح، برایِ «شدن»، اولِ کار باید تا خرخره در گِل و لایِ ماده فرو برود. محتاجِ یک «تَن» است؛ یک جسمِ گوشتیِ سفت‌وسخت تا بتواند در آن جوانه بزند. اما قصه در این گِل‌بازی تمام نمی‌شود. روح وقتی در کالبد جاگیر شد و با دینامِ «حرکتِ جوهری» گُر گرفت، دیگر بندِ آن تَنِ خاکی نمی‌ماند. پوست می‌اندازد. تبدیل می‌شود به یک ساختارِ مجرد. در پله‌ی «بقاء»، دیگر نیازی به آن چرخِ کمکیِ اولیه‌اش ندارد.

حالا وقتش است این قاعده‌ی قُدسی را از طاقچه‌های خَمیازه کشیده‌ی فلسفه بکشیم پایین؛ بیاوریمش وسطِ همین حجره‌های نمورِ فیضیه که لایِ بخارِ چایِ لب‌سوز، پوزه‌ی تمامِ دپارتمان‌های پرطمطراقِ علومِ سیاسیِ غرب را به خاک می‌مالند. برداریم و بزنیمش به نامِ همان آسفالتِ خسته و خط‌کشی‌های بی‌قرارِ خیابانِ انقلاب. جایی که فلسفه، از کتاب به کُنش ترجمه می‌شود.

بهمنِ پنجاه ‌و هفت، نقطه صفرِ این «جسمانیّةُ الحدوث» بود. در کاغذهای نم‌کشیده‌ی اعلامیه‌ها و در فریادِ توده‌هایی که شیشه‌ها را می‌لرزاند. اما شیرازه‌ی این جسمانیت، وصل بود به حضورِ فیزیکی و آن کاریزمایِ رعب‌آورِ پیرمردی که با پروازِ ایرفرانس نشست توی مهرآباد. انقلاب، برای آن‌که از «عدم» در بیاید و قدم در عالَمِ وجود بگذارد، چاره‌ای نداشت جز گیرکردن در همین تَن و همین غلیانِ کفِ میدان. این، همان گامِ «خمینی» ِ تاریخِ ماست. روزگاری که روحِ انقلاب، باید با گوشت و استخوانِ مردم گره می‌خورد تا قوام بیاید.

اما اگر قرار بود انقلاب در همان گامِ تَن درجا بزند، مثلِ خیلی از انقلاب‌های رمانتیکِ دنیا، با فروکش کردنِ تبِ خیابان پودر می‌شد و می‌رفت هوا. هنرِ «سیدعلی» در این سی ‌و شش سال چه بود؟ معماری کرد. آن «هیجانِ بی‌مهارِ جسمانی» را قالب‌بندی کرد و ریخت در پِیِ یک «ساختار». آن تَنِ خاکی را، ارتقا داد به یک «روحِ مجرد». جمهوریِ اسلامی، در دورانِ «خامنئیّةُ البقاء»، دیگر یک میتینگِ پرشورِ خیابانی نبود؛ تبدیل شد به یک «سیستم». شد یک هندسه قدرتِ پیچیده. دارای نهاد و دیوان و سازمانِ رزم شد.

حالا، قمار بازهای اتاقِ جنگِ صهیونیسم چه خبطی کردند؟ با همان منطقِ صفر و یکی‌شان نشستند دودوتا چهارتا کردند: «مهره‌ی اصلی را که بزنیم، دیگر سیستم فرومی‌پاشد.» بیچاره‌ها فکر کرده‌اند با زدنِ یک شخص، می‌توانند جلوی منطقِ «حرکت جوهری» را بگیرند! خیال کرده‌اند این روح، هنوز گیرِ آن تَنِ اولیه‌ی هیجانی است. نفهمیدند روحی که در این دهه‌ها به مقامِ «بقاءِ روحانی» و نظام‌مندی رسیده، با زدنِ کالبد، نه‌تنها نمی‌میرد، که رهاتر می‌شود. اصلاً در منطقِ ما، خونِ شهید، موتورِ پیشرانِ این حرکتِ جوهری است. ترور، سیستم را سکته نمی‌دهد؛ خون را در رگ‌هایِ سیستم پمپاژ می‌کند تا آن روحِ مجرد، مستقرتر شود.

رازِ ماجرا همین‌جاست؛ امروز که آقا سید مجتبی عبایِ رهبری را به‌دوش می‌کشد و سکان‌دار می‌شود، سیستم نه شوکه می‌شود، نه دست‌پاچه. ما اصلاً با یک «آغازِ جدید» روبه‌رو نیستیم. این، پمپاژِ طبیعیِ همان روح است در یک شریانِ تازه. ساختاری که قدم در ایستگاهِ «بقاءِ روحانی» گذاشته، دیگر لَنگِ یک فیزیکِ به‌خصوص نمی‌ماند؛ راهنما می‌زند و با قدرت، مسیرِ خودش را بازسازی می‌کند.

غربی‌ها بروند کاسه‌ی چه‌کنم‌چه‌کنم دست بگیرند و در اندیشکده‌های آکوستیک‌شان دنبالِ فرمولِ فروپاشی بگردند. ما ولی این‌جا در غرب آسیا، روی همین زیلوهای بی‌ادعای بعد افطار، با یک استکان چای قندپهلوی داغ، به ریشِ تراشیده‌ی فوکویاما و هانتینگتون می‌خندیم. مانیفستِ ما را، آخوندِ شیرازی قرن‌ها پیش نوشته‌است؛ ما فقط داریم آن را روی آسفالتِ خیابان‌ها زندگی می‌کنیم. این انقلاب، با خون و خروشِ «خمینی» حادث شد. با معماری سیستمِ «خامنه‌ای»، رسید به مقامِ بقاءِ روحانی. ترقه‌بازی‌های شما، تنها کارکردش این است که این کالبد را می‌تراشد تا روحِ مجردش عیان‌تر شود، و ما را در این مسیر رویین‌تن‌تر کند. تا باد، چُنین بادا.

انتهای پیام/