بلوار 17 شهریور میعادگاه حماسه سمنانیها در سوگ رهبر شهید+تصاویر
- اخبار استانها
- اخبار سمنان
- 14 اسفند 1404 - 13:29
به گزارش خبرگزاری تسنیم از سمنان ، از فاصله دور قبل از آن که به بلوار 17 شهریور برسی، صدای گامهای جمعیت را میشناسی. نه صدای هیاهوی همیشگی یک مراسم عادی، بلکه صدای استواری است که از اعماق وجود مردمی برمیآید که آمدهاند بگویند هنوز ایستادهاند. ساعت از 19 گذشته بود که خیابانهای منتهی به این بلوار طولانی، یکریز شد از جمعیت.
بلوار 17 شهریور سمنان دیشب رنگ دیگری داشت. چراغهای خیابان نوری سرد و غمگین بر سر جمعیت میپاشید، اما گرمای نفسهایی که با ذکر یا حسین(ع) بلند میشد، هر سرمایی را میسوزاند. از هر طرف که نگاه میکردی، دریایی از انسانها بود؛ پیرمردهایی که عصازنان خود را به جمعیت میرساندند، زنانی با چادرهای مشکی که کودکانشان را در آغوش گرفته بودند، نوجوانانی که پرچمهای سیاه بر دوش داشتند.
نمیدانی از کجای بلوار 17 شهریور باید نگاه را آغاز کنی. از آن همه پرچم سیاهی که بر فراز سرها افراشته شده، یا از آن همه دستی که به سوی آسمان بلند است و دعا میخواند. شاید هم باید از چشمانی شروع کرد که پشت پردههای اشک، مصممتر از همیشه به افقی خیره شده که نشان از فردایی روشن دارد. امشب، چهارمین شب متوالی است که مردم استان سمنان در قالب پویش خودجوش «از سوگ تا حماسه» گرد هم میآیند تا هم عزا دارند، هم عهدی دوباره با آرمانهای رهبر شهیدشان ببندند.
بلوار 17 شهریور امشب دیگر یک خیابان نیست. اینجا حالا حسینیهای است به وسعت تمام دلهای سوخته. چراغهای زرد رنگ خیابان، نوری ماتمزده بر سر جمعیت میپاشد و سایههای بلند مردمانی را روی آسفالت خیس از اشک میاندازد که گویی هر یک کوهی از اندوه را بر دوش میکشند. باد سرد اسفندماه میوزد اما هیچکس سرما را حس نمیکند. گرمای نفسهایی که با ذکر یا حسین(ع) هماهنگ شده، هر یخبستانی را آب میکند.
از هر سو که نگاه میکنی، دریایی از انسانهاست با چهرههایی که در نور کمفروغ چراغهای خیابان، حک شدهاند در ذهن تاریخ. پیرمردهایی که با تکیه بر عصای چوبی، قدمهای لرزان را استوار برداشتهاند تا خود را به کاروان جمعیت برسانند. زنانی با چادرهای مشکی که چون پرچمهای عزاداری، در باد تکان میخورد و کودکانشان را چنان در آغوش فشردهاند که گویی میخواهند امنیت را به آنها هدیه دهند.
پویش مردمی «از سوگ تا حماسه» که از نخستین شب شهادت مظلومانه حضرت آیتالله العظمی امام خامنهای در شهرهای مختلف استان برگزار شد، دیشب برای چهارمین شب پیاپی در سمنان، شاهرود، دامغان، گرمسار، مهدیشهر، میامی، سرخه و آرادان برگزار شد و بلوار 17 شهریور سمنان یکی از مهمترین میعادگاههای این ضیافت بزرگ عزا و حماسه بود.
در حسینیه ایران که سمنانیها آن را ساختهاند؛ نوجوانان پرشور با پیشانیهایی که سربندهای "یا زهرا" بر آن میدرخشد، صفهایی منظم تشکیل دادهاند و همنوا با مداحی که صدایش از بلندگوها میآید، سینه میزنند. ضرباهنگ سینهزنی آنقدر منظم و رساست که گویی قلب این شهر، امشب در سینه همین نوجوانان میتپد. میان جمعیت، خانوادهها حلقهوار گرد هم ایستادهاند. پدرها با وقار، مادرها با اشک، فرزندان با پرسشهایی که در چشمهایشان موج میزند.
فضای بلوار را بوی عود و اسپند و گلاب پر کرده است. موکبها در طول بلوار صف کشیدهاند، یکی پس از دیگری، آذینبندی شده با پارچههای سیاه و سبز. بخار چایی از هر سو برمیخیزد و مردانی با لباسهای یکدست سیاه، در حال خدمترسانی به جمعیت بیکرانند.
صدای دلنشین لالایی مادری توجه مرا به خود جلب میکند: "لالا لالا ای شهید، آسمون با تو چه دید..." جمعیت اطراف، آرام گرفته و در سکوتی معنوی، به این نغمه گوش میسپارند. چشمانی که تا لحظاتی پیش گریان بود، حالا با نگاه به افق، استوار شده است. گویی این لالایی نه برای خواباندن که برای بیدارباشی دوباره است. اینجا سوگ با حماسه درآمیخته و مرز میان اشک و غیرت گم شده است.
در این میان، پیرمردی با محاسنی سپید و چهرهای آفتابخورده، تکیهزده بر دیوار، نگاهش را بر فراز جمعیت دوخته است. نزدیکش میروم، انگار سالهاست او را میشناسم. جلو میروم و احوالش را میپرسم. دستی به محاسن میکشد و با لهجه شیرین سمنانی میگوید: 50 سال است در این محله زندگی میکنم. این بلوار را میبینی؟ این خیابان روزهای زیادی به خود دیده، اما امشب که چهار شب که از شهادت رهبرمان میگذرد، چیز دیگری است. امشب چهارمین شبی است که به این مراسم بزرگ در نقاط مختلف شهر، میآیم و هر شب جمعیت بیشتر از شب قبل است. امشب بوی کربلا میآید. این جمعیت را میبینی؟ اینها همه فرزندان من هستند، همه فدایی.
کمی آن طرفتر، موکبی پررفتوآمد توجهام را جلب میکند. زنانی با چادرهای مشکی و صورتیهای خسته اما پرانرژی، مشغول پخش چای هستند و عطر چای در فضا پیچیده. زن میانسالی میداندار خدمت به مردم شده، جلو میروم تا با او همکلام شوم؛ «از شب اول که این پویش راه افتاد، هر شب آمدیم و هر شب بیشتر خدمت کردیم. نه خستگی میشناسیم نه چیزی. مگر میشود در این شرایط خانه نشست؟ امام ما تنها نگذاشت ما را، ما هم تنها او و راهش را نمیگذاریم.»
از پشت موکب، صدای قرائت قرآن بلند است. چند جوان گرد هم نشستهاند و قرآن به دست، فاتحهای نثار ارواح طیبه شهدا میکنند. یکی از آنها که دستهگلی به دیوار موکب آویخته، با دیدن من لبخند میزند. میگویم برای کی این گلها؟ با صدایی گرفته میگوید: برای همه آنهایی که رفتند تا ما بمانیم. برای رهبرمان، برای شهدای امنیت، برای همه.
این چهار شب هر شب یک دسته گل تازه آوردهام. هر گل یک نام دارد، اگر دقت کنی... امشب چهار شب است و هنوز دلمان نگرفته، هنوز میآییم و باز هم خواهیم آمد.
در میان جمعیت، پدری را میبینم که پسر خردسالش روی دوشش نشسته و پرچم کوچکی به دست گرفته، برای جمعیت دست تکان میدهد. پدر گاهی دست پسرش را میگیرد تا نیفتد و گاهی برایش توضیح میدهد که چه خبر است. نزدیکشان میروم. پدر جوان است، حدود 30 سال. میپرسم این پسر کوچولو معنی این جمعیت را میفهمد؟ نگاهم میکند و میگوید: نه، حالا نه. اما دارد میبیند. چهارمین شبی است که میآورمش.
شب اول پرسید اینها چرا گریه میکنند، امشب دیگر خودش خواست بیاید. دارد ثبت میکند. وقتی بزرگ شد، میفهمد پدرش در این شبها کجا بوده، برای چه میآمده. این تصویرها تا همیشه در ذهنش میماند.
در گوشهای از بلوار، چند پیرزن با چادرهای گلدار قدیمی، حلقه زدهاند و روضه میخوانند. صدای ضعیف اما پرمعنایشان با باد شب میآمیزد و به آسمان میرود. یکی از آنها که سنش از همه بیشتر است، هر از گاهی دست بلند میکند و برای جوانها دعا میخواند. جلو میروم. میگوید: مادرجان، این جوانها را ببین، چهار شب است میآیند، هر شب مصممتر از شب قبل. خدا آنها را از ما نگیرد. دعا کن ایران همیشه جوان داشته باشد. دعا کن این «از سوگ تا حماسه» تا ظهور ادامه پیدا کند.
نزدیک جایگاه، ازدحام بیشتر است. مداح معروف شهر پشت میکروفون ایستاده و با صدایی که از عمق دل برمیآید، روضه میخواند. جمعیت یکپارچه گریان است. نه صدای کسی بلند است، نه همهمهای. فقط صدای هقهق و ضربات آرام سینههاست. مردی میانسال در کنارم اشک میریزد و زیر لب زمزمه میکند: خدایا خودت صبر بده... این چهارمین شب است و هنوز باورمان نشده رهبرمان نیست، اما وقتی این جمعیت را میبینم، دلم قرص میشود.
جوانی با لباس بسیجی، سینی چای به دست لابهلای جمعیت در کنار موکب، لیوانها را با احترام بین مردم پخش میکند. دنبالش میروم. وقتی فرصت میکند، میایستم و میپرسم خسته نیستی؟ میخندد و عرق پیشانی را پاک میکند: از شب اول اینجا بودم، امشب چهارمین شب است و هر شب انرژی بیشتری میگیرم. امشب همه با همیم، فرقی نمیکند کجایی، چه کارهای. همه یکی شدهایم برای ایران، برای رهبر شهیدمان.
پیرمردی ویلچرنشین را چند جوان با احترام به میان جمعیت میآورند. پیرمرد دستش را بلند کرده و برای مردم دعا میکند. یکی از جوانها که پشت ویلچر را گرفته، میگوید: این پدربزرگ ماست، جانباز جنگ تحمیلی. از شب اول بیقراری میکرد، میگفت من باید بروم. هر شب میآوریمش و هر شب تا آخرین لحظه میماند. میگوید اگر نیایم، در قیامت شرمنده شهدا میشوم.
در این میان، صدای تکبیر جمعیت بلند میشود. الله اکبر، الله اکبر. این فریاد از ته دل برمیآید و تا آسمان میرود. زنی با چادر نماز مشکی، کنار موکبی ایستاده و نگاهش به جمعیت است. چهرهاش آشناست. نزدیکتر میروم. مادر شهید است. عکس شهیدش را روی سینه دارد. با احترام سلام میکنم. با لبخندی که ته آن بغض نشسته، میگوید: سه پسر داشتم، هر سه رفتند جبهه. دو تا برگشتند، یکی نه. سالها از آن روز میگذرد اما این چهار شب که این جمعیت را میبینم، انگار دوباره مادر همه شهدا شدهام. آمدهام امشب به همه مادرهای ایران بگویم که پسرهایتان رفتند اما این جمعیت، همه پسران من هستند. آمدهام به رهبر شهیدمان بگویم که امروز همه فرزندان ایران راه شما را ادامه میدهند؛ آقاجان.
صدای سرود حماسی از بلندگوها پخش میشود. جمعیت یکصدا همراهی میکنند. دستها با ریتم سرود بالا و پایین میرود. صحنه عجیبی است؛ هم عزا، هم حماسه. هم اشک، هم غیرت. بلوار 17 شهریور امشب تابلوی تمامنمای وفاداری یک ملت است.
مردی میانسال با لباس کار، کنار یک تیرچراغبرق ایستاده و با گوشی موبایل فیلم میگیرد. از او میپرسم برای کی فیلم میگیری؟ میگوید: برای پسرم که دانشجوست و الان در تهران است. میخواهم ببیند مردم شهرش چهکارهاند، تا او هم در تهران شرمنده نشود.
ساعت از 23 گذشته، اما جمعیت نه تنها کم نشده، که بیشتر هم شده است. خانوادهها با کودکانشان آمدهاند، جوانان دستهدسته، پیرمردها و پیرزنها با عصا. بلوار دیگر جای سوزن انداختن نیست.
زن جوانی با دو کودک خردسال کنار موکبی ایستاده. بچههایش خسته به نظر میرسند. پیشنهاد میکنم شاید بهتر باشد زودتر برگردید. میخندد و میگوید: این بچهها باید خستگی این راه را به جان بخرند تا یاد بگیرند برای چه باید ایستاد.
آخر شب است، بلوار 17 شهریور کمکم خلوت میشود اما هنوز گروههایی از مردم در حال رفت و آمد هستند. موکبها همچنان فعالند، چای داغ هنوز هست، نذری هنوز تمام نشده. گویی این مردم تصمیم گرفتهاند تا صبح بیدار بمانند.
جوانی که در طول مراسم عکسهای حرفهای میگرفت، کنارم میایستد. از او میپرسم امشب چه دیدی؟ لنز دوربینش را پاک میکند و میگوید: چیزی دیدم که تا حالا ندیده بودم. مردمی که برای ایران و برای ادامه راه رهبر شهیدشان آمده بودند، نه برای هیچ چیز دیگر. این را باید به دنیا نشان داد.
انتهای پیام/363/