وقتی الفبای انسانیت در میناب بمباران میشود
- اخبار استانها
- اخبار زنجان
- 13 اسفند 1404 - 15:30
به گزارش خبرگزاری تسنیم از زنجان، در دل تاریخ، روزهایی غمانگیز وجود دارد که شعلههای ظلم و جنایت، بر کودکان بیگناه سایه افکنده و آیندهای روشن را تاریک کرده است. حمله صهیونیستی-آمریکایی به مدرسه میناب، زخم عمیقی بر دل انسانیت نشاند. صدها دانشآموز، در اوج شکفتگی و آرزوهای بزرگ، در یک لحظه به دیار باقی شتافتند و زندگیشان در میان آتش و خرابی فرو ریخت. این فاجعه نه تنها حیات این فرزندان معصوم را سوزاند، بلکه یادآور بیشرمی و عجز قدرتهای استکباری است که به راحتی بر سرنوشت ملتها چنگ میزنند و آیندههای روشن را در گودال تیرگی دفن میکنند.
شهادت این کودکان، پژواک فریادهای آزادیخواهی و حقطلبی است که در سرزمینهای اشغالی به گوش میرسد. آنها تنها قربانیان یک جنگ نابرابر نیستند، بلکه نمادهای بارز استقامت و امیدی هستند که هرگز خاموش نخواهد شد. این دلخراشیها باید چشمان جامعه جهانی را بر حقایق تلخی بگشاید که در سایه سکوت و بیعملی رخ میدهد. بیشک، یاد این شهدای معصوم همچنان در دلها خواهد درخشید و صدای عدالتخواهی آنان، تا همیشه در جهان طنینانداز خواهد بود.
لیلا دوستیفرد، نویسنده حوزه هنری استان زنجان، روایتی درباره جنایت بمباران تجاوزکارانه رژیم صهیونیستی و آمریکا در مدرسه دخترانه میناب با یادآوری واقعه تلخ بمباران مدارس کوچه بینش زنجان در سال 65 نگاشته که در زیر میخوانید:
"درس قاصدکها"
خبر را میخوانم:
هویت 69 دانش آموز شهید شهرستان میناب مشخص نیست.
زیر لب می گویم: الفبا آتش گرفته است و نمی شود نام آنها را صدا زد!
فکرم می رود به ساعت های اول روز شنبه
در مدرسهام.
زنگ تفریح شروع شده؛ بچهها در سالن میدوند و بازی میکنند.
مدیر خبر میدهد حمله به تهران اتفاق افتاده.
زانوانم سست میشود و روی صندلی مینشینم.
هزار دهان صدایم میزنند خانم؟ خانم؟!
یکییکی جواب میدهم. سعی میکنم لبخند بزنم و آرامشان کنم.
ذهنم بر میگردد به بهمن 65 و بمباران مدرسه دخترانه بینش، به مادر اکرم فراهانی که روی بام آوار شده مدرسه ایستاده بود و اکرم را صدا میزد.
دیوارها و نیمکتهای مدرسه پیکر اکرم را پس نداده بود.
مادر اما ناامید نبود و اکرم را صدا میزد؛ تا اینکه کسی تکه لباس بافتی پیدا کرد که آخرین بار تن اکرم بوده.
مادر یک لباس تکهتکه را بهجای اکرم در آغوشش فشار میداد.
درس را ادامه میدهیم.
سعی میکنم هضم واژه جنگ را هر طور شده میان خنده و بازی به بچهها آسان کنم.
در راه برگشتیم و هنوز به خانه نرسیدهایم که خبر بمباران مدرسه میناب پخش میشود.
تعداد دانشآموزان شهید کمکم بالا میرود.
تن و جان دانشآموزان مثل حرفهای مقطع از زیر آوار بیرون کشیده میشود.
انگار قاصدکهایی هستند که طوفان جنگ پرپرشان کرده؛ بدون اینکه بداند مظلومیت این قاصدکها هر جا بر زمین بنشیند، هزاران هزار از خود میرویاند و دشت سفیدی از قاصدک رشد میدهد .
اینها دانشآموزانیاند که حالا بهجای درس خواندن، با تن بیجان شان درس میدهند و چهره ظلم را آشکار می کنند.
انتهای پیام/